X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 31 خرداد 1394 در ساعت 12:55
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

جماران دو نفـــــــــــــر حرکت

امروز یه سهم ساختمونی خریدم و بعدش صبحونه خوردم. دیر بیدار شدم البته. امروز باید می رفتم شهر دانشگاهی سابق یه کاری داشتم اما حسش نیست. فردا می رم.

راستی گوشیم اینه

تا ششم تیر تعطیلم برای هر روزش یه کاری دارم. استخر، دور همی، قرار  اصلا وقت کتاب خوندن ندارم حتی!  حالا کلی ورقه هم باید تصحیح کنم و کارنامه بچه ها رو بنویسم. کی حال داره؟ 

دیروز دیگه جلسه آخر بود. همه امتحان دادن. خیلی خسته شدم. بس که سوال می کنن و من باید برم  بالا سرشون. بعدش کلی عکس گرفتیم و گودبای پارتی گرفتیم  خلاصه جای همتون خالی! دلم برای همشون تنگ می شه مخصوصا پسرای شیطون ساعت آخر.

سریال جونمم دانلود کردم تا آخر فصل چهار دیدم و الان منتظرم فصل پنجم بیاد.

من برم ناهار بخورم با اجازه..

زمان ثبت : 30 خرداد 1394 در ساعت 23:46
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

گوشی

گووووووووشی خریدم مبارکهههههه

ولی خوابم میاد نمی تونم زیاد توضیح بدم

شب بخیر

خدافظ

زمان ثبت : 29 خرداد 1394 در ساعت 12:02
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

بهترین

هنوز باورم نمی شه که یهو بهترین اتفاق زندگیم بیفته! اونم تو این شرایط! قلبم اصلا آروم نمی زنه!

زمان ثبت : 28 خرداد 1394 در ساعت 20:45
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

اه

دوباره گوشیم خراب شد و روشن نمی شه. اه!!!! لعنت بهش..

زمان ثبت : 28 خرداد 1394 در ساعت 11:35
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

آه پاریس بد نام شده

باید احمق باشی که دلت به خاطر یه خواب بشکنه! وقتی بیدار شدی نه تو توی اون پارک بودی نه اونا. نه قطار بدون ریلی جلوت بود و نه اون قرص ها روی زمین افتاده بودن. پس دهنتو ببند.

زمان ثبت : 28 خرداد 1394 در ساعت 00:29
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

روانی

من مغزمو همونجا گوشه دیوار درآوردم. از توی دهنم در آوردمش و بعد اینجوری مالیدمش روی فرش. باید فرش رو پاک می کردم. اون همه لجن باید یه جوری پاک می شد. مغزمو مالیدم روی فرش. دقیقا اینطوری. پُرز های فرش از هم باز شدن. نا منظم موندن. خیس و جدا جدا. حالم ازشون بهم خورد ولی باید اون کثافت پاک می شد. تند تر و تند تر. ایندیلا هم می گه تند تر run run run never stop.  یه کم از پُرز های فرش و آت و آشغالای ریز می چسبن به مغزم. همینو کم داشتیم! مغزم حالا پر از آشغال و یه کمی از اون کثافتا شده. باید دقیقا همینجا دخلتو می آوردم. وقتی حواست نبود سرتو می کوبیدم به دیوار.  چند بار. محکم. من عاشق اینم که خونتو رو دیوار اتاقم ببینم. مغز له شدت و چرت و پرتای توش. باید دخلتو می آوردم. بوم بوم بوم. من عاشق رنگ قرمزم. کثافتا پاک نشد. مغزم و آت و آشغالای روشو از پنجره انداختم تو اون زمین رو به روییه که می خواستم بخرمش. پنجره رو باز کردم و بعد مغزمو محکم پرتش کردم اونجا. افتاد بین علفا و خاکا. حالا نه قلب دارم و نه مغز. نه فکر و نه احساس. باید دخلتو می آوردم. سر سفره یا موقع عکس گرفتن یا موقع انیمیشن دیدن یا شایدم وقتی خواب بودی. بــــــنگ یه گلوله تو مغزت. درست وسط پیشونیت. روی بالشم می مردی و همه جا قرمز می شد. مرگ از بیخ گوشت گذشت..

زمان ثبت : 27 خرداد 1394 در ساعت 10:34
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

این مدعیان....(بقیه ش رو بلد نیسم)

یه سریا تو بورس هستن که خیلی ادعاشون می شه. کافیه سر صحبت رو باز کنی. ازت می پرسن خب چند تا سهم داری؟! اوه اوه یکی ؟ پس اصلا سرمایه گذاری بلد نیسی! ریسک سبدت خیلی بالاست. بهتره مطالعه کنی.

بعد بهشون می گی بابا فعلا فقط یک چهارم پولمو سهام خریدم.برا همین تک سهمم. می گن سبدت اصلا ریسک نداره! تو ریسک گریزی. اصلا معامله بلد نیسی. اخبار رو بیشتر دنبال کن.

بعد ازشون می پرسی شما الان وضعیت سبد سهامت چطوره؟ می گه 300   400 میلیون تو ضررم!!

خدایا!! دو تا آجر پلیز!

زمان ثبت : 26 خرداد 1394 در ساعت 13:46
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

نکبت

دیروز رفتم دکتر ستون فقرات. همه پیر و فرسوده بودن جز من! یه پسره هم سن و سال من مامانشو آورده بود دکتر. از بس اونجا پیرزن دیده بود، منو که دید انگار کور سویی از امید در دلش جوانه زد  و هیییی نگاه می کرد. خیلی بیریخت بود طفلی. موهای کم پشت ولی بلند داشت. زیر چشماش سیاه و کبود. خودش سیاه اه اه. اصلا یک لحظه چشماش رو از رو من بر نمی داشت. منم فقط می تونستم زمانی نگاش کنم که دو تا مریض از جلوم رد شن من بین اون دوتا مریض سرمو بگیرم بالا تا مثلا از سمت چپ  و راست کسی نبینه من دارم به اون نکبت نگاه می کنم! هرچی اخم کردم از رو نرفت. دیگه تصمیم گرفتم زبون درازی کنم براش که متاسفانه اصلا موقعیت نبود. نمی دونید با چه مصیبتی زبونمو تو دهنم نگه می داشتم! حتی دستمو گذاشتم جلوی دهنم که یه وقت باز نشه زبونم بپره بیرون!!!!


+ دکتر گفت دیسک کمر دارم

زمان ثبت : 24 خرداد 1394 در ساعت 09:59
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

عروسی خانم دریل

از صبحش که بیدار شدم، توهم ِ " من همینطوری بدون آرایش هم خوشگلم" زده بودم و مامان به زور راضیم کرد برم آرایشگاه تا موهامو اتو بکشم. و همین توهم ِ خانمان سوز بود که باعث شد با آرایشی اندازه ی مورچه برم عروسی! هنوز که عکسامو می بینم به خودم فحش می دم. بگذریم...

بدون آرایش و با موهای باز و توهمِ "من عالی هستم" وارد سالن شدیم و فامیلای خانم دریل رو دیدیم رفتیم سلام علیک و دنبال صندلی و منتظر شدیم تا دوستای خودمون بیان. در این حین!! دوستای دوران دانشجویی خانم دریل(که مثل خودش فکر می کردن دکتر هستن در حالیکه علوم آزمایشگاهی خوندن) جلوی ما نشسته بودن. من خودمو زدم به در ندیدن که متاسفانه مامان دریل اومد و گفت ثنــــا!! اینا دوستای دریلن!(خب به من چه؟!) 

خانم دریل و همسر گرامی وارد سالن شدن. لباس دریل ، دکلته و فوق العاده بود. یه دامن پفی خوشگل. دستکش توری انداخته بود و موهاشو یه وری گذاشته بود و آرایش چشماش هم کلا عوضش کرده بود و نکته قابل ملاحظه هم اینکه لنزش رو هم رنگ چشمای من گرفته بودهمه چیزش خوب بود و دریل اصلا شبیه خودش نبود اما...!!!

اما دریل خیلی بد اخلاق بود! وقتی وارد سالن شد سر کارگرای تالار داد زد و گفت این صندلیا چرا اینجاست؟ این چرا اینجوریه؟اون چرا اونجوریه؟ و همسر گرامیش تمام مدت اینجوری  بود و لحظه ای دهنش رو نمی بست و حتی حرف نمی زد. دریل دست از سر کارگرا برداشت و رفت سمت فیلمبردار. همشونو به اسم کوچیک صدا می زد. میلاد اینکارو نکن. رضا اون کارو بکن. بعد هم رفت طرف گروه موزیک و حسابی سرشون داد و بیداد کرد و خب همه ی این کارا یک ساعت طول کشید و ما هم داشتیم نگاش می کردیم تا بالاخره رضایت داد و رفت تَمَرکید(!) سر جاش و همسر گرامیش همچنان به این حالت 

خواننده گفت اولین آهنگ فقط عروس دوماد بیان برقصن. خانم دریل یه کم اخماش باز شد و در حالیکه به مادر شوهرش می گفت "برو اونور دارن فیلم می گیرن" به دوماد گفت "اه آخه اینم شد آهنگ"؟ بعد اخماش کلا نا پدید شد و دندوناش رو ریخت بیرون تا یه چیزی شبیه خنده بشه و شروع به رقصیدن کرد و همسر گرامیش هم به این حالت  دستاش رو تکون می داد که الکی مثلا برقصه!

بعد هم همه ی ما حمله کردیم اون وسط و رقصیدیم تا اون آخرش! به نظرم حنابندونش خیلی بهتر بود و آهنگاش جدید تر بود و این خوانندهه یه کم قدیمی می خوند و خیلی هم زود به آهنگای مخصوص آخر رسید. و خانم دریل هم وسط رقص می رفت سمت خواننده و می گفت اینو نخون اونو بخون.

بین استراحت رقصا، ما رفتیم با خانم دریل عکس گرفتیم و بعد مامانم و خاله م رفتن عکس بگیرن که دریل بهشون گفت الان نه! بمونید آخرش با همه عکس می گیریم. مامان و خاله اومدن نشستن و دریل وسط رقص تو گوشم گفت یه وقت ناراحت نشیدا! گفتم نه بابا این حرفا چیه؟( تو دلم گفتم: تو همینی دیگه) و وقتی عروسی تموم شد مهمونای اخر داشتن کادوشونو می دادن و فیلمبردار فیلم می گرفت. به فیلمبردار گفتم می تونیم با عروس عکس بگیریم گفت آره. مامان و خاله رفتن پیش خانم دریل، که دوباره خانم دریل گفت نه الان نه! آخر بیاین عکس بگیرین! و مامان و خاله اومدن و مانتو پوشیدن و گفتن اصلا عکس نمی خواد و با بقیه رفتیم طبقه پایین برای شام. وقتی شام خوردیم و دیگه داشتیم می اومدیم خونه خانم دریل اومد به مامان من گفت: نــــاهیـــــد من که گفتم آخرش بیاین. چرا نیومدین؟ عکاس می خواست با همه عکس بگیره. مامان گفت دیگه ولش کن مانتو پوشیدیم و من گفتم می خواستم با دوربین خودم بگیرم. و دیگه همین جا این بحث مسخره تموم شد و اومدیم خونه.

تو راه خونه به این فکر می کردم که چند بار تاحالا تو مراسمای خانم دریل باهاش عکس گرفته بودم(با دوربین خودشون) و بعد دیدم عکسا نیس. بیشتر از 10 بار این اتفاق افتاده و همه ی عکسا بوده حتی اونایی که من حواسم نبوده اما دقیقا عکسایی که کنارش بودم و به دوربین نگاه کردم نبوده و پاکشون کرده. می ذاریم به حساب دریل بودنش و همین جا این قضیه رو می بندیم.

با تشکر

زمان ثبت : 19 خرداد 1394 در ساعت 12:21
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

حنابندون

دیشب حنابندون خانم دریل بود.  بعد از آموزشگاه رفتم آرایشگاه موهامو اتو زدم و بعد سریع اومدم خونه. تو راه خونه نمی تونستم موهامو ببندم. دیگه همونطوری باز گذاشتم. موهامم تا کمرمه و اصلا احساس راحتی نمی کردم!!! سریع اومدم خونه شام خوردم آرایش کردم و پیرهن آبیه رو که تازه دوختم پوشیدم. مامانم گفت کوتاهه، جوراب شلواری بپوش. خوشگل بود بهش می اومد. بعد رفتیم حنابندون یک لحظه هم ننشستیم. از اون اول رقصیدم تااااا آخر! دی جی آورده بودن. عالی بود. خانم دریل هم اصلا مثه عروسا نبود و هی می رقصید. خودش می گفت تاحالا عروس به این جلفی دیدین؟ ولی شوهرش خیلی آرومه یعنی آدم هی فکر می کنه خوابه. ولی بیداره 

مامان من اصلا بلد نیس برقصه. یعنی تاحالا فقط جلوی من و خاله م رقصیده و ما هم از خنده غش کردیم. دیشب همکارای سابقش بهش گیر دادن که برقص! طفلی تا پا شد برقصه، دی جی آهنگ تکون بده رو گذاشت :)))))) اصلا باید می بودین و می دیدین! ترکیدم از خنده. اون وسط داشتم بلند بلند می خندیدم :)))))) یهو خاله های خانم دریل دیدن مامانم داره می رقصه اونا هم اومدن  اینور با مامان برقصن. خاله هم بلند کردن. خاله ی دریل به خاله م می گفت تکون بدهههه. خاله م هم قر می داد چراغارو هم خاموش کرده بودن. هرجوری دلمون می خواست می رقصیدیم. بعد که چراغا روشن شد ما همچنان همونجوری رقصیدیم و اصلا خجالت نکشیدیم

از همه بهتر آهنگای شمالی بود که هر شمالی ای رو از صندلی بلند می کنه :))) بوشو بوشو!! 

دیروز صبح رفتم دکتر فیزیوتراپ مامانم. معاینه م کرد. وقتی به پام دست می زد دردش تا کمرم می رفت. یعنی نفسم رفت! گفت از کمرمه و باید برم پیش دکتر ستون فقرات. حالا هفته دیگه می رم ببینم چی میگه. شما فکر کن با این پا درد، من با اون پاشنه بلند چطوری رقصیدم!! یه دریل که بیشتر نداریم تازه بهم گفت اگه زود رسیدی تالار، مواظب آینه شمعدونم باش و به اون خانمه هم کمک کن سفره عقدمو بچینه! آخه دوباره می خوان از الکی مراسم عقد بگیرن تو فیلم بیفته مسخره بازی! یعنی دو باره زنش می شه

امروز دانش آموزام امتحان دارن و قراره گودبای پارتی بگیرن به پیشنهاد خودشون. هوووراااا!!

زمان ثبت : 16 خرداد 1394 در ساعت 11:13
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

سوزن

تعطیلات شیرین هم تموم شد و دوباره باید بریم سر کار. بعله. این هفته آخرین هفته ای هست که هر روز باید برم آموزشگاه. از هفته ی دیگه فقط شنبه و چهار شنبه ست!! هووورااا!!

مشکل عجیب غریبی که برام پیش اومده اینه که از پنج شنبه ساعت 5 بعد از ظهر تا همین الان پای چپم (از کف پا تا ساق) بی حس شده. حس می کنم دستمم بی حس شده ها! اما به نظرم دست دیگه تلقینه! ولی پام واقعا بی حسه و هی سوزن سوزن می زنه. مشکل خاصی نیس. فکر میکنم عضلات پام یه چیزی شده. فعلا که وقت دکتر رفتن ندارم. چون امروز که بعد از آموزشگاه یه راست باید برم مراسم سالگرد یکی از آشناها. دوشنبه هم بعد از اموزشگاه باید برم حنا بندون خانوم دریل. الان شاید بگین خب یکشنبه چی؟ بله واقعا یکشنبه چی؟ 


زمان ثبت : 15 خرداد 1394 در ساعت 18:40
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

:|

تولد خیلی خوش گذشت! جای همتون خالی! انقد رقصیدم دیگه وقتی اومدم خونه حال نداشتم. کلی هم عکس گرفتیم. تنها ایرادی که می شد بهش گرفت این بود که کیکش طعم نسکافه می داد! و من دوست ندارم!

قشنگ معلومه جدیدا حال ندارم وارد جزئیات بشم دیگه؟ باشه.

زمان ثبت : 13 خرداد 1394 در ساعت 17:34
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

تولـــــد

عید موهامو هایلایت کرده بودم دیگه رنگش رفته بود اصن خوشم نمی اومد. امروز صبح رفتم موهامو قهوه ای تیره کردم(تیره تر از موهای خودم) و همونجا دوستم الهه بهم زنگ زد دعوتم کرد خونشون برا فردا. یادم اومد تولدش بوده! رفتم براش یه شال خریدم که فردا بدم بهش.

حالا شالو چه جوری خریدم؟ رفتم مغازه گفتم اون شال صورتیه رو میارین ببینم؟ پسره یه شال دیگه رو نشون داد گفت این؟ منم دیدم مثه اینکه همون بهتره! گفتم آره آره همون! یعنی خود فروشنده انتخاب کرد. چیکار کنم خب؟ خرید کردن بلد نیستم! می خواستم یه کتاب هم براش بخرم که حرف مامانم یادم اومد که گفته بود: واسه دوستات کتاب نخر شاید دوست نداشته باشن!!! برا همین منصرف شدم.

امروز برنامه کلاه قرمزی رو دیدین؟ دیدین بع بعی رپ می خوند؟ عالـــــــــــــی بود!! کلی خندیدم! :)))))

بعد اینا همه هیچی. یه برنامه ای هست الانم داره پخش می شه از شبکه دو. یه مجری داره چادریه. دختره! ازش متنفرم!   همین.. خدافظ

زمان ثبت : 12 خرداد 1394 در ساعت 23:05
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

آره

دایی یکی از دانش آموزام کِیس خوبی بود اگر با پیژامه نمی اومد آموزشگاه دنبالش

زمان ثبت : 11 خرداد 1394 در ساعت 12:27
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

عنوان

باورم نمی شه این هفته اصلا کتاب نخوندم بس که سرم شلوغه. حتی تو تعطیلات آخر هفته! فکر می کنم هفته دیگه بعضی از کلاسای آموزشگاه تموم می شه و منم تقریبا راحت می شم.


برای حنابندون خانوم دریل یه پیرهن خیلی ساده دوختم. یعنی در حدی ساده بود که با خودم گفتم حتما خیاطه 20 تومن می گیره. ولی 35 تومن گرفت! واقعا زیاد گرفت! آخه اصن هیچ مدلی نداره! نه آستین، نه یقه، نه هیچی! واقعا که!


بازار بورس همچنان خسته کننده و چندش آوره. یعنی وقتی یه سهم می خری، نه تو سودی نه تو ضرر. سهم نه می ره بالا نه میاد پایین! 


قبول نکردم که بیمه بشم. همونطور که تو پست قبل هم توی روزنامه دنیای اقتصاد خوندین، بیمه شدن فعلا برام زوده و یه مشکل دیگه ش اینه که مگه حقوقمون چه قده که حالا پول بیمه بدیم و مشکل بزرگتر دیگه هم اینه که این بیمه اون بیمه بازنشستگی نیست! بله!

   1       2    >>