X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 30 تیر 1394 در ساعت 12:24
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

خنگ

وقتی باید درس بخونم و جاش کافکا می خونم، از دست خودم عصبانی می شم. نمی تونم جلوی خودمو بگیرم. نمی تونم نخونم. اه یکی  این کتابارو از دست من بگیره!
زمان ثبت : 30 تیر 1394 در ساعت 01:23
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

هاهاها

خانم راننده(ترمز می کنه) : ته این خیابون به کجا می خوره؟

من: خیابون پاسدا.ران

خانم راننده: یعنی قشنگ می خوره؟

من:  من که راضی بودم!


+ منظورش این بود که مستقیم می خوره به خیابون پاسدا.ران یا نه...

زمان ثبت : 29 تیر 1394 در ساعت 23:55
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

ته ِ مغزم

از خواستگار بگم که وقتی بهشون گفتیم نه، حالیشون نشد و باز رفتن خونه داییم و هی به من زنگ زدن و من برنداشتم. به خاله م زنگ زدن و خاله م گفت ثنا وقتی بگه نه یعنی نه! تمام. بازم هم شبش بهم پیام داد و دیگه رک جوابشو دادم البته محترمانه. حسش نیس پیامامونو بنویسم شاید بعدا نوشتم. شایدم نه. دوست ندارم دیگه به این قضیه فکر کنم.

کتاب زن زیادی رو تموم کردم و امروز بردم کتابخونه. اصلا اونجا که میرم نمی تونم نرم سمت کتابا. دو تا کتاب گرفتم و بازم کتابایی که برای خودمه می مونه :| این دفعه باید به یکی دیگه بگم جای من کتابارو پس بده!

انیمیشن The smurfs  رو دیدم. عالی بود!! تا نصف دیده بودم چند وقت پیش...

تقریبا برگشتم به زندگی همیشگیم. بازم به چیزای جدید فکر می کنم. گاهی دوست دارم اینجا بنویسمشون و گاهی می گم واقعا ممکنه خسته کننده باشه..

مثلا به این فکر می کنم که اصلا دوست ندارم بگم می خوام برم دنبال انسانیت. چون اینجوری انگار باز هم اعتقاد دارم که انسان از بقیه موجودات سر تره. در صورتی که اینطور نیست. و اصلا اگه به جای انسانیت دنبال مثلا گاویَت بریم چی می شه؟(باور کنین به این چیزا فکر می کنم!) واقعا هرکی که به بقیه کمک می کنه انسانه؟ یا انسان بودن یعنی خوب بودن؟ باید از قالب انسانیت اومد بیرون و بعد خوب شد یا کمک کرد.. 

بعد به این فکر می کنم که چرا انقد اصرار داریم که خوب باشیم و به بقیه کمک کنیم؟ همین که ضرر نرسونیم کافی نیست؟ هی اصرار به کمک به دیگران.. واسه چی؟ خیلی هنر کنی می تونی خودتو بشناسی.. تازه اگه واقعا بتونی.. 

این فکرارو به خیلی کارای دیگه ترجیح می دم..

زمان ثبت : 27 تیر 1394 در ساعت 15:09
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

ماجرای خواستگار(قسمت دوم)

رفتن شب خونه پسر داییم بمونن. از اونجا آنلاین شد و هی بهم پی ام داد. حرفای جالبی نزد که الان بگم و دور همی بخندیم. فقط خنده دار ترینش این بود که وقتی آیکن گل می فرستاد بعدش می نوشت این گل ها در مقابل تو هیچ هستن! خب مرتیکه معلومه که هیچ هستن! دو تا آیکن گله دیگه!

فرداش قرار شد همه با هم برن طرفای آ/س/ت/ا/ر/ا و به ما هم گفتن با ما بیاین. ما هم دیدیم فرصت مناسبیه که طرف رو بهتر بشناسیم( و من دلیل بهتری برای رد کردنش داشته باشم) مامان و باباش و پسرداییم و زنش و خواهرش و پسر دایی مجردم و پسر دایی خود خواستگار اومدن دنبالمون. مامان خواستگار جلو نشت. منو خواستگار و مامان عقب. جوری نشستم که مبادا لحظه ای گوشه کیفم بهش بخوره.پدرش به خونه های نزدیک خونه ما نگاه کرد و گفت اینوار خونه چنده؟( یعنی من می خوام اینجا برای دختر شما خونه بخرم) مامان گفت اینورا خیلی گرون شده الان شاید یه خونه 100 میلیون باشه.پدر خواستگار گفت 100 میلیون که عالیه خیلی کمه(طفلی مامان... مامان عزیزم..). رسیدیم اونجا. بچه ها گفتن بریم قدم بزنیم. زن پسر داییم منو برد یه گوشه باهام نشست ر وتخته سنگ یه کم حرف زد و به داداشش گفت امید من جامو می دم به تو. امید گفت واقعا لطف می کنی. همه رفتن اونور تر و با هم عکس گرفتن و خواستگار روی یه تخته سنگ کنارم نشست. طبق معمول گفت واقعا شما همه جوره مورد تایید خانواده م و خودم هستین. گفتم تو هنوز به من می گی شما! خندید. بقیه عکس گرفتنشون تموم شد و رفتن دور بزنن. من و خواستگار پشت کوه تنها شدیم! با خودم می گفتم اگه دستمو بگیره، اگه بهم نزدیک شه، اول بزنم تو گوشش بعد بیام پیش مامان اینا، یا نه فقط فحش بدمو بیام؟ یا بهش بگم اه حالمو بهم زدی و بعد پا شم بیام...

دستمو نگرفت. فقط چرت و پرتای روز قبل رو تکرار کرد. بهش گفتم چرا عروسی خواهرت نرقصیدی؟ گفت والا من خجالتی ام رقص هم بلد نیسم. گفتم کاری نداره. دستاتو باز کن با اهنگ بشکن بزن. خندید. به گنجشکا نگاه می کردم. دلم می خواست منم پرواز کردنو بلد بودم. اونوقت اولین کاری که می کردم پرواز به سمت خونه و کنار پری(عروسکم) بود. مامانش اومد با یه پیش دستی پر از میوه. ازمون عکس گرفت. گفت بعد ها به این عکس نگاه می کنین ذوق می کنین. من از خودم می پرسیدم: بعد ها؟ یعنی من و این یارو که کنارمه قراره بعد ها هم با هم باشیم؟ مامانه رفت. خواستگار گفت الان این عکسو تو تلگرام می فرسته برای داداشم و زن داداشم. گفتم اتفاقا تو عروسی دوستم(دریل) عمه ش هم بدون اجازه ازم عکس می گرفت می فرستاد برای دوستش. دوستش هم از بندر عباس پا شد اومد اینجا خواستگاری من برای پسرش. ولی من حتی نذاشتم بیان خونمون. گفت پس خوب موقعی رسیدیم چون ممکن بود از دستتون بدیم. گفتم ولی من که گفتم نذاشتم حتی بیان خونمون. گفت واقعا خوب موقعی رسیدیم! دیدم انگار نمی فهمه چی می گم. ادامه ندادم. با دهن پر از هلو (peach) به رودخونه ای که جلومون بود نگاه میکردم. گفتم وقتی به رودخونه نگاه می کنم و بعد به زمین، احساس می کنم زمین هم حرکت میکنه! خیلی جالبه.امتحان کن. امتحان کرد و گفت نه زمین حرکت نمی کنه! آه کشیدم و به گنجشکا نگاه کردم. 

من: انگلیسی بلدی؟

اون: در حد هلو هاواریو. البته ثبت نام کردم برم کلاس. اما دیگه تنبلی کردم.

من: من می خواستم تری دی مکس یاد بگیرم.اما تنهایی نمی شد. باید می رفتم کلاس که تو این شهر کلاسش نیس.

اون: منم اتفاقا می خواستم یاد بگیرم!

من: یعنی می خواستی انیمیشن بسازی؟

اون: انیمیشن؟ آره دیگه کلا تری دی مکس.

من( می دونستم آخرین انیمیشنی که دیده تام و جری بوده اونم تو سن هفت سالگی از کانال 1) : اهان. بریم پیش مامان اینا.

رفتیم و من نشستم کنار مامان. جاتون خالی کباب خوردیم. فقط پسر دایی هام و بابای خواستگار کار می کردن. خود خواستگار فقط الکی راه می رفت. خواهرش می گفت می خوام برم دستشویی یا میگفت چیپس می خوام اما خواستگار اصلا اهمیت نداد. پسر داییم همه این کارارو کرد. پدر خواستگار اومد کنار من و شروع کرد به حرف زدن. من فلان شرکت رو تاسیس کردم. فلان کارخونه مال من بود. مدیر عامل بودم. رئیس بودم. باشه بابا! از فضل پدر، خواستگار را چه حاصل؟ تو راه برگشت مامانش ازم پرسید رانندگی بلدی؟ 

من: نه. 

پدرش :اون قسمتو پیاده می ری تا برسی به جایی که تاکسی می گیرن ؟

من: آره

مامانش: سخته نه؟

من: عادت کردم.

مامانش: الهی بگردم.

پدرش: دیگه کم کم باید گواهینامه ت رو بگیری (یعنی برات ماشین می خرم)

من: :)

مامانش: آره ایشالا 

پدرش: صبح ها که خونه هستی برو کلاس رانندگی

من: :)

مامانش: به امید خدا

مامان تو ماشین خوابش برد. سرمو به صندلی تکیه دادم. خواستگار تکون نمی خورد. مامانش به خواهرش اس ام اس تبریک عید می داد. رسیدیم دم در. با مامان و باباش دست دادم و با خودش فقط خداحافظی. اگر باهاش دست می دادم الان دستمو با ساتور (ساطور؟) قطع می کردم. اومدم نشستم روی مبل جلوی مامان. میوه آورد. نخوردم.نگاش هم نکردم. گفت خسته ای؟ گفتم آره...یه کم گذشت. گفتم می شه گریه کنم؟ گفت باشه. یهو بلند بلند زدم زیر گریه. عین بچه ها. مامان پا شد اومد جلوی من. گفت می فهمم دوسش نداری. منم دوسش ندارم. به دلم ننشست. گریه نداره. بهش می گیم نه. ولی گریه م بند نمی اومد. بازم گریه کردم.خواستگار اس ام اس داد و بهم گفت یه وقت ناراحت نشیا ولی خیلی دوستت دارم خوشحالم به آرزوم رسیدم. من بلند تر گریه کردم.. مامان رفت خوابید. رایتل به مناسبت عید فطر رایگان بود. زنگ زدم به دوست صمیمیم. ماجرا رو براش تعریف کردم. اونم برام کلاس گذاشت.خوابم میومد. اصلا یادم نمیاد چطوری رفتم توی اتاق و خوابیدم فقط چشامو باز کردم(امروز)  دیدم صبحه. انگار تازه از مراسم ختم برگشته بودم چشام می سوخت و خسته بودم(هنوزم هستم). مامان رفته بود پیش خاله. کانال منو تو در مورد پانداها حرف می زد. پری رو بغل کردم و منتظر مامان شدم. خواستگار از صبح ده تا پی ام و اس ام اس داده بود. جواب نداده بودم.دیشب قرار گذاشته بودن امروز هم بریم پیک نیک. فقط به پانداها نگاه می کردم.مامان اومد و زنگ زد به مامان خواستگار و گفت جواب ثنا منفیه. مامانش پرسید چرا؟ گفت می گه فکرامون با هم جور نیس. مامانه خدافظی کرد. خواستگار اس ام اس داد ثنا جان می شه با هم حرف بزنیم؟ جواب ندادم و دوباره یه اس ام اس عین همین فرستاد و چند بار زنگ زد اما من فقط سکوت. تا اینکه تصمیم گرفتم اینارو بنویسم تا ذهنم سبک شه و بتونم به کارام برسم.

خیلی خسته ام. هنوز حس کسی رو دارم که از مراسم ختم برگشته. 

زمان ثبت : 27 تیر 1394 در ساعت 14:17
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

ماجرای خواستگار(قسمت اول)

خواستگار به زور راضیمون کرد که حداقل یک بار بیاد خونمون.داییمو  زن داییم هم با خودشون اوردن.چون در واقع مامان و بابای خواستگار، پدر خانم و مادر خانم پسر داییم هستن. خواهر خواستگار(یه خواهر دیگش)هم باهاشون اومد. خاله و شوهر خاله من هم بودن. گفتن ساعت 9 میان ولی 9.30 رسیدن. انقد استرس داشتم نمی تونستم پری(عروسکم) رو از خودم جدا کنم. بغلش کرده بودم و راه می رفتم. بالاخره زنگ درو زدن. پری رو با عجله پرت کردم تو اتاق. گوشیمو گذاشتم رو سایلنت و رفتم پیش مامان. درو باز کردیم اول داییم بعد زن داییم بعد مامان خواستگار و بعد باباش بعد خواهرش و بعد خودش. خواستگار از بس استرس داشت. سه بار بهم سلام کرد. پشت سر هم نه! مثلا به من سلام کرد. به بقیه سلام کرد. دوباره به من و بعد به بقیه و دوباره...

یه جایی نشستم که خواستگار منو نبینه. مامان گفت پیش دستی بذار جلوی مهمونا. با اینکه باهاش هماهنگ کرده بودم که منو فقط برای تعارف شیرینی بلند کنه اما بازم فراموش کرد. با دستای  لرزون پیش دستی ها رو گذاشتم. وقتی جلوی خواستگار گذاشتم گفت ممنون تو دلم گفتم "ببند دهنتو" و بعد نشستم. اونوقت شیرینی که خواستگار اورده بود رو باز کردن و دادن من بدبخت تعارف کنم. باز هم به خواستگار که رسیدم گفت ممنون و من تو دلم گفتم "هیس! نشنوم صداتو"

گفتن ثنا جان و خواستگار برن توی اتاق با هم حرف بزنن. مامان رفت لامپ اتاقو روشن کرد و پنکه رو هم همینطور.(رفتیم تو اتاق مامان. چون اتاق خودم خیلی بهم ریخته بود. کتابا وسط اتاق بود و مداد رنگی ها روی میز ولو بود و پری هم اون وسط غش کرده بود) نشست روی صندلی من نشستم روی تخت مامان. پنکه فقط طرف اون بود.دست به سینه نشست و شروع کرد:

امید هستم. متولد 63. از سال 87 کار میکنم. فوق دیپلم الکترونیک دارم.تا الان به خاطر کارم نتونستم ادامه تحصیل بدم. ولی می خوام بعد از ازدواجم ادامه تحصیل بدم. اما نمی ذارم به زندگی مشترکم لطمه ای بخوره. 

من: من دفعه اول که گفتم نیای برای این بود که خوشم نمیاد پدر و مادر طرف منو واسش انتخاب کنن و خودش دلش پیش کس دیگه ای باشه.

اون: نه نه اصلا بذارین براتون توضیح بدم. من تو بله برون خواهرم که شمارو دیدم .. ببخشید جسارت نباشه دارم اینو بگم یه وقت ناراحت نشین... از ارامش توی چهرتون خوشم اومد اما اصلا روم نمی شد به مامانم و بابام بگم چون یه حیایی بینمون هست با خودم گفتم یا بالاخره ...جسارت نباشه اینو می گم ناراحت نشین...به شما می رسم یا اینکه می رم کرج(کلا کرجی هستن اما شمال زندگی می کنن) اما یهو دیدم مامان و بابام هم حرف شمارو می زنن دیگه منم استقبال کردم و گفتم چه بهتر.

من: من یه نفرم. لازم نیس به من بگی شما...می خوای کجا زندگی کنی؟

اون:من هر جا که ..جسارت نباشه ها ببخشید... همسرم بگه می خوام اونجا زندگی کنم.

من: من نمی تونم مامانمو تنها بذارم برا همین نمی خوام از این شهر برم

اون: حق هم دارین مگه می شه این مادری رو که ... جسارته... دختر به این خوبی بزرگ کرده تنها گذاشت؟هر جا ...ببخشیدا.. شما بگین زندگی می کنیم.اصلا اگه بخواین مامانتونم با ما تو یه خونه باشه.

من: نه تو یه خونه که نه. اما می خوام نزدیک خودم باشه. ب من نگو شما

اون: بله چشم. من فقط تو زندگی ارامش می خوام. جسارته.. واقعا هیچ درخواستی ازتون ندارم. فقط یه زندگی اروم... ناراحت نشینا.من تا اخرین حد توانم.. حتی بیشتر از توانم سعی می کنم که موفقتون کنم. هر جوری که بخواین. درست نیس حالا بگم از نظر مالی. از هر نظری که فکر کنین من حمایتتون می کنم.

من: من باید چیکار کنم؟

اون: آرامش! ببخشیدا! فقط آرامش. من نمی ذارم اب تو دلتون تکون بخوره. همه جوره راحتی شمارو می خوام(اینارو در حالی می گفت که پنکه فقط طرف خودش بود)

من: خب به من نگو شما. حرفامون تموم شد دیگه بریم.

اون: از نظر پوشش هم هرجور خودتون دوست دارین. من کلا مذهبی نیسم. ادم راحتی ام

من(با خوشحالی): تو بی دین هستی؟!!

اون(با چشمای گرد شده) : نه! وای این حرفا چیه! خدا نکنه! من به خدا و دین کاملا اعتقاد دارم.

من( پنچر) : اهان... اما خب به نظر من انسانیت مهمه. نه دین.نه خدا.

اون(با بی حوصلگی) : حالا این حرفا اصلا مهم نیس.. جسارت نباشه یه وقت.. من از خیلی وقت پیش شمارو دوست داشتم همه جوره مورد تایید خونواده من هستین. از هیچ تلاشی دریغ نمی کنم.همه جوره پای حرفام هستم. اهل دروغ نیسم. اهل عجله نیسم. خیلی منطقی ام. اصلا عصبانی نمی شم. فقط هدفم ... ببخشید جسارت نباشه... ارامش شماست

من( چشمام به گل قالی بود) : باشه..بریم

اون: یک ساله که من دوستتون دارم ببخشیدا.. حالا نظرتون مثبته یا منفی؟

من: از گذشته من چیزی می دونی؟ از بابام؟

اون: نه فقط می دونم که با مادرتون زندگی می کنین. 

من: به نگو شما. اره سال 90 جدا شدن. من کلا از مردا خوشم نمیاد. 

اون: من نمی ذارم ذره ای شما اب تو دلتون تکون بخوره. همه جوره هستم باهاتون جسارتا. جوابتون مثبته؟

من: جوری که از خودت تعریف می کنی، هیچ ایرادی نداری که من بخوام الان بگم نه. ولی اینطوری که نمی شه جوابی بدم. باید بیشتر ببینمت و باهات حرف بزنم

اون: بله درسته. جسارتا من می تونم شمارتونو داشته باشم؟

من: باشه.

اون:( فقط نگام می کنه)

من: خب می خوای حفظ کنی؟

اون: نه یادم نمی مونه

من: تو گوشی سیو کنی؟

اون: گوشیم تو هاله

من: یادداشت؟

اون: خودکار همرام نیس

من: ولش کن بگو شمارتو حفظ میکنم

اون: (گفت)

من: اوکی .. بریم

اون: واقعا؟؟؟ حفظ کردین؟ وای چه قدر باهوشین.

من: چهارتا شماره ست دیگه. بریم

.

.

پا شدیم اومدیم بیرون. باباش صلوات داد اللهم صل  علی... بقیه هم همراهیش کردن آل محمددد

نشستیم. پرسیدن خب چی شد؟ هیچی نگفتم.گفتن اگه حرفی هست می خوای تو جمع بزنی بگو. گفتم نه.داییم گفت حالا با یه ساعت حرف زدن که نمی تونه تصمیم بگیره.باید بیشتر حرف بزنه. سریال پایتخت هم دیگه تموم شده بود. پا شدن رفتن.

.

.

بقیه ش رو تو پست بعدی می گم


زمان ثبت : 22 تیر 1394 در ساعت 12:50
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

دو راهی

تو دو راهی خیلی بدی ام. دوست دارم همشو براتون بنویسم اما الان نمی شه. خیلی زوده. ولی خیلی بهتون احتیاج دارم. به همتون :(( خیلی سختهههه. گیر دادن! خیلی گیر دادن. میگن بگی نه هم ما ولت نمی کنیم :(( کمک!

زمان ثبت : 20 تیر 1394 در ساعت 10:57
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

حواس نمی ذارن واسه آدم

معمولا موقع معامله نباید با کسی که فکرش با من فرق می کنه حرف بزنم وگرنه نمی تونم درست تصمیم بگیرم.در این حد که اگه قرار باشه 100 هزارتومن ناقابل سود کنم، همین 100 هزار تومن تبدیل می شه به 5000 تومن سود :| چرا؟ چون یکی اون وسط حواسمو پرت کرده. نذاشته درست فکر کنم و تصمیم بگیرم. دوباره به شیوه قبل عمل می کنم. اول یه معامله رو کاملا تموم می کنم بعد اعلام می کنم!

زمان ثبت : 15 تیر 1394 در ساعت 12:52
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

گرامر و بورس

امروز ساعت 10.30 بیدار شدم. خب چون دیشب دیر خوابم برد. دیروز صبح یه سهمی رو گذاشته بودم برای فروش. امروز چون دیر بیدار شدم سهمه فروش رفت. در صوتری که اگه بیدار بودم نمی فروختمش. درسته سود کردم اما خب دیگه... می بینی؟ حتی یه روز هم نباید غافل شی!

با اینکه خودم کلی کتاب خریدم و باید بخونمشون، دیروز یه کتاب از کتابخونه قرض گرفتم! زن زیادی! خیلی دوست دارم بخونمش. امروز شروع می کنم. باید کتابی که تا نصف خوندم هم تموم کنم.  از دیشب خوندن گرامر رو شروع کردم. اعتراف می کنم که خیلی سخته و همش به مشکل بر می خورم. ولی باید بخونمش.

از کتاب های لغتی که به ترتیب حروف الفبا لغت یاد می دن متنفرم.

زمان ثبت : 14 تیر 1394 در ساعت 11:54
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

بی مصرف

امروز 14 تیره و هیچ چیز اونجوری که می خواستم پیش نرفت. چون هر روز می رم سر کار و کارم هم بعد از ظهره. صبح ها هم که هرچقدر زود بیدار شم هیچ کار خاصی نمی تونم انجام بدم(به جز سهم خریدن و فروختن). انیمیشن دانلود می کنم نصفه می بینم. کتابمو هنوز تموم نکردم. کلمه ها رو دوره نکردم. اتاقم هنوز نامرتبه. می دونین چرا؟ فقط به خاطر اینکه بلاگفا بسته شد بود. من همه رو از چشم بلاگفا می بینم. الانم می خوام برم اتاقمو مرتب کنم.خدافظ.

زمان ثبت : 12 تیر 1394 در ساعت 10:53
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

خواستگار با شرایط خوب در شرایط بد

خونواده ی زن پسر داییم از همون روز عروسی از من خوششون اومده بود و منم اینو می فهمیدم. دوست داشتن که من و پسرشون با هم آره! تا اینکه پریشب پسر داییم تو راه خونه بهم زنگ زد و گفت اینا می خوان بیان خواستگاریت. بشین فکر کن ببین حاضری یه قرار بذاریم تو و امید( امید اسم پسره ست و من چون ازش بدم میاد بهش می گم نا امید) همدیگرو ببینید. خیلی هول شده بودم! اصلا فکرشم نمی کردم همه چی انقد جدی بشه. گفتم باشه فکرامو می کنم بهت خبر می دم. بعدش دیشب تو تلگرام ازم پرسید خب نظرت چیه؟ گفتم خیلی فکر کردم نمی تونم خودمو راضی کنم که ببینمش!

آقا یهو زنگ زد! گفت من الان نزدیک خونه امید اینا هستم. دارم می رم بهشون خبر بدم. حرفای آخرتو بزن.(آخه مرتیکه! من که گفتم نه! چرا زنگ می زنی؟) احساس می کردم کسی پیشش هست و صدام هم روی پخشه.

گفتم مگه قرار نبود فکر کنم ببینم می خوام ببینمش یا نه؟ گفت نه تو که گفتی راضی هستی ببینیش گفت تو فقط یه دلیل بگو که چرا می گی نه! منم فکر کردم که معمولا دخترا تو این شرایط چیا می گن. گفتم می دونی؟ شرایطش زیاد خوب نیس. خونه و ماشین و ..(می دونم این حرفا از من بعیده! ولی خب نمی تونستم بگم از ریختش بدم میاد!! می تونستم؟)

گفت شرایطش خیلی هم خوبه. می خواد یه خونه بخره نزدیک خونه مامانت و ماشین بخره(اینارو که م یگفت سرمو می کوبیدم به دیوار. چون خیلی سخت بو با این شرایط بگم نه)

گفتم ببین من نمی تونم وقتی کسی رو دوست ندارم ببینمش. خیلی برام سخته. گفت حالا حرف بزنین  علاقه پیش میاد...

و من تا آخرش گفتم نه. گفت منتفیه؟ گفتم اره. گفت الان برم بگم ثنا نمی خواد؟ گفتم اره. و بعد از اینکه قطع کردیم دیدم کلی عرق کردم.

سخت ترین تصمیم زندگیم بود.

زمان ثبت : 9 تیر 1394 در ساعت 12:39
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

بورس و این صوبَتا

اینکه یه قسمتی از آرشیوم پاک شد اصلا ناراحتم نمی کنه. خودم عادتمه هر ا زچند گاهی از شر نوشته هام خلاص شم. اما فقط دلم برای اون برنامه سال 94 می سوزه که خیلی بهش پایبند بودمو گمش کردم. خیلی حیف شد که دیگه ندارمش. کاملا یادم نیست چیا نوشته بودم..

توی تعطیلات بین دو ترم، کلی کتاب خوندم که فقط بعضیاش رو توی اینستا معرفی کردم. حتی شده بود که در روز دو یا سه تا کتاب بخونم. اصلا نقاشی نکردم و قرار بود برم کلاس خط که متاسفانه تعداد کلاسای این ترمم زیاد شد و وقت خالی ندارم.

توی این مدتی که بلاگفا بسته بود خانم دریل حنابندون و عروسی گرفت. من گوشی خریدم. دیسک کمر گرفتم که البته رو به بهبودم. تولد الهه رفتم و موهامم رنگ کردم. سریال جونمم دانلود کردم و همشو دیدمو منتظر فصل بعدیش هستم.


امروز بازار بورس خوب و راضی کننده بود. یکی از سهمام رو توی سود فروختم و سهم یکی از دوستان رو هم همینطور. همچنان اکثریت اعتقاد دارن که من زود سهمم رو می فروشم و می تونم بمونم و بیشتر سود کنم. بعد همینا خودشون تو ضررن. بابا لابد یه چیزی می دونم که می فروشم دیگه. بله با شمام! شمایی که داری اینجارو می خونی! 

اتاقم خیلی نا مرتب شده. خیلی خیلی زیاد.

زمان ثبت : 9 تیر 1394 در ساعت 10:22
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

یه ثنای دیگه

توی این اتفاق خیلی بزرگ شدم. خیلی هم آسیب دیدم. فهمیدم یه سری چیزایی که باهاشون خوشحالم، همه ش الکیه. بیخودی از خودم راضی ام. باید عوض شم. 
زمان ثبت : 7 تیر 1394 در ساعت 01:03
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

احمق خر بیشعور

خاک تو سر اونی که اینترنتُ اختراع کرد

عوضی!

زمان ثبت : 6 تیر 1394 در ساعت 23:01
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

confused

از ساعت 7 صبح بیدارم! هیچ کار خاصی نکردم فقط اهنگ گوش دادم. این روزا فکرم خیلی درگیره. درگیر بد نه ها. درگیر خوب. همراه با یه استرس کوچولو. یه استرس لذت بخش که اصلنم لذت بخش نیس. چی می گم؟

عین حسی که تو ماشین داشتم : "می خوام برم خونـــــــــــــــــــه"

زمان ثبت : 4 تیر 1394 در ساعت 09:23
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

من امروز با آرام هستم

   1       2    >>