X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 31 شهریور 1394 در ساعت 23:25
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

شیش

امروز رفتم حموم و بعد حس کردم حالت تهوع دارم و بعد دیگه یادم نمیاد چی شد. و بقیه ش رو از زبون مامانم شنیدم که گفت: یهو شنیدم انگاری یه گونی سیب زمینی افتاد زمین! (من همش 46 کیلو ام) دوییدم طرف در حموم هی صدات کردم جواب ندادی. درو باز کردم! دیدم افتادی تو حموم! آوردمت بیرون فشارتو گرفتم. شیش بود!!! سریع بهت اب قند دادم و پاهاتو دادم بالا!!! =)))))))) ... (خندم می گیره اصن!!) بعدش دیگه کم کم چشمات باز شد.

بله! من یک بار دیگه فشارم افتاد و این مسخره بازیا پیش اومد. رفتیم دکتر ازمایش نوشت حالا تا شنبه میرم ببینم دقیقا چمه. هرچی به مامان می گم جون منو قسم بخور که وقتی از حموم منو آوردی بیرون، نگام نکردی، قسم نمی خوره! :|

زمان ثبت : 30 شهریور 1394 در ساعت 21:00
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

Hard as Sana

guess what ؟ خاله م اومده بود اینجا. خاله کوچیکه. داشتم بهش نشون می دادم چیا از مایابوتیک خریدم. کیف، عینک، پیرهن.. یهو بین خنده و شوخی دوباره حرف داییم اینارو پیش کشید که چیا راجع به من می گن و هنوز بحث اون خواستگار چندش رو می کنن و ثنا رو مقصر می دونن. خب منم مثه هر آدم دیگه ای عصبانی شدم و با خاله م هم عقیده شدم که بله داییم اینا بسیار آدمای بدی هستن. ولی خب از عصبانیت تنم می لرزید و مامان هم عصبی بود. خب اونا پشت سر من حرفای خوبی نزدن و یه جورایی کار خاله م اشتباه بود که داشت خبر چینی می کرد. ولی ما از دست خاله م عصبانی نبودیم. بعد طبق معمول خاله م به مامان گفت با هم برن بیرون یه کم قدم بزنن. خاله بهم گفت یه وقت گوشیتو برنداری برای داییت اینا چیزی بنویسیا! حالا اصلا من شمارشونو ندارم و تا حالا نشده که بهشون توهین کنم. ولی کلا خونواده مامانم  همیشه طوری رفتار کرده که انگار من  بهشون توهین کردم! منم کلی تعجب کردم! گفتم یعنی تو هم میگی من این کاره م؟ گوشی برمی دارم فحش می دم؟ .... و یه عالمه چرت و پرت دیگه.

خاله و مامان رفتن بیرون و مامان بهش گفت که کار درستی نمی کنه که حرف اونارو اینجا خبر میاره. به محض اینکه رفتن بیرون، اسپیکرامو آوردم و کلی آهنگ باحال پلی کردم و رقصیدم. بعدشم نشستم سریال بیگ ب.نگ  تِئوری رو دیدم و یه عالمه خندیدم تا مامان بیاد.


زمان ثبت : 29 شهریور 1394 در ساعت 12:22
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

عرضه اولیه زپرتی

ساعت 8.30 بیدار شدم ولی چون می دونستم ساعت 10 دانش اموز دارم دوباره به زور خوابیدم تا 9.30! همیشه وقتی بدونم قراره یه کاری انجام بدم، بیشتر می خوابم! چون فکر می کنم اگه کم بخوابم نمی تونم کارمو درست انجام بدم! این مشکل بزرگیه! باید رفعش کنم.

بیدار شدم و از سهمی که خریده بودم هم کاملا مطمئن بودم. به هر حال عرضه اولیه یه سه چهار روزی مثبت می خوره! که دیدم یکی از دوستام پیام داد گفت فروختی؟! فهمیدم یه اتفاقی افتاده! زمانیکه من سهم رو دیدم، مثبت 1 بود!(در صورتیکه باید مثبت 5 می بود) سریع هم برای خودم و هم برای مامانمو یه دوست دیگه رو برای فروش گذاشتم. یکی دیگه از دوستام هم این سهم رو داشت و نمی دونستم باید برای اونو هم بفروشم یا نه. چون یکی دیگه براش خریده بود و من ترسیدم تصمیم بگیرم! الانم جرات ندارم برم پنلش رو باز کنم و ببینم چه خبره. نه دستو صورتمو شسته بودم نه حتی از رخت خوابم درومده بودم. همونجا زیر پتو سفارشارو با هول گذاشتم و هی فحش می دادم و بد و بیراه می گفتم و مامان با تعجب نگام می کرد. 

نقاشیامو به دانش اموزم نشون دادم. باورش نشد که از رو نکشیدم! فکر کرد تقلب می کنم و تا وقتی از خونمون بره هم گفت من خر نیستم اینارو تو نکشیدی :| مامانم گفت من جای تو بودم کلا نقاشیو می ذاشتم کنار تا ابد :)))

در مورد این سهمه هم بگم که الان نسبت خریدار به فروشنده ش خیلی خوبه. تا الان 15 هزار نفر به دو هزار نفر فروختن. من که ریسکش رو قبول نکردم و فروختم. ولی نمی دونم چرا هی فکر میکنم بازم می ره بالا. اگه رفت بالا که نوش جون بقیه اما اگه نرفت خوش به حال من 

کلیک

زمان ثبت : 25 شهریور 1394 در ساعت 21:29
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

عنوان

دیروز برا خاله م تولد گرفتیم. خودش از بیرون کیک گرفته بود و منم شمع 60 سالگی گرفتم. از صبحش خوشحال بودم.. ولی مهمونایی که دعوت کرده بودیم، زیاد خوب نبودن و یه جورایی اگه نمیومدن بهتر بود. برا همین خاله م خیلی ناراحت بود. منم می دونم آدم حساسیه، گفتم خودم برات کیک درست می کنم امروز با مامان دریل و خودش و عمه ش جشن بگیریم. مامان دریل پیشنهاد داد که جشن خونه ی اونا باشه. همه چی خوب بود تا اینکه مامان دریل بهش زنگ زد گفت جات خالیه بیا اینجا. دریل گفت من تازه دارم می رم خونه. ولی الان می رم سریع حاضر می شم از ح (شوهرش) سوییچو می گیرم میام(که بعد شوهرش گفت تو رانندگی بلد نیسی می ترسم خودم باهات میام بعد با آژانس بر می گردم! مرتیکه گلابی!!)  بعد خانم ک (همسایه و همکار قدیمی) که اونجا بود گفت دریل چرا می ره سر کار؟ وضعش که خوبه. به حقوق احتیاج نداره. باز حالا ثنا اگه می ره سر کار. نیاز داره!! باید بره! ولی دریل چی؟!!! و بعد رو به من گفت: ثنا اگه شوهر پولدار داشته باشی بازم می ری سر کار؟

من که از حرفش حسابی شوکه شده بودم و نفسم اصلا بالا نمی اومد، سعی می کردم تن تر نفس بکشم تا بتونم یه چیزی بگم...یه چیزی بگم. لیوان چای دستم بود. خیلی راحت می تونستم بکوبمش تو سرم. دقیقا دسته ش رو گرفته بودم. می کوبیدم تو سرم و راحت می شدم. ولی نکوبیدم. به خانم ک گفتم چی؟ مامان خندید گفت ثنا حواسش نیست. خانم ک گفت ایشالا یه شوهر پولدار هم گیر ثنا میاد. خاله یه اه کشید گفت الهی آمین. هنوز به این فکر می کردم می تونم لیوانو بکوبم تو سرم. سوراخ گوشم مثه نبض می زد. سرم داغ شده بود. هر اتفاقی می تونست بیفته. تند تر نفس می کشیدم و اون لححظه حس می کردم یه چیز خیلی سنگین رو قلبمه( زیادی حساسم..) دریل اومد. با همه دست داد جز من. رفت توی اتاقش و لباسشو عوض کرد. بعد اومد کنارم یه چشم غره رفت و گفت چطوری؟ گفتم خوبم.. بعد تعریف کرد که چطور رانندگی کرده و چقدر توی راه همه ماشینا از دستش شاکی بودن. و بعد بهم نگاه کرد و گفت ولی خودم رانندگی کردم. پا شدن یه کم برقصن. همه بلند شدن. من به این فکر می کردم که چرا دریل باز وسط حرف زدنش کوبید تو بازوی من. گفت پاشو. رومو برگردوندم.بعد که نشستن گفت ثنا همیشه بی شور و هیجانه. گفتم اتفاقا فقط وقتی تو هستی این جوری ام. بقیه رو تحویل می گیرم(می دونم خیلی شجاع شدم که اینجوری حرف می زنم) یه بار دیگه کوبید رو بازوم و بعد حرف عروسیش شد و با مامانش و عمه ش دعوا کرد. داد می زدن سه تایی! من و مامان و خاله هم بهم نگاه می کردیم...

و باز هم در آخر همه آرزو کردن که یه شوهر پولدار داشته باشم و بعد مامان دریل به دریل نگاه می کنه و با رضایتمندی لبخند می زنه که یعنی شوهر دختر من که پولداره 

هنوز نمی تونم نفس عمیق بکشم و تنها چیزی که خوشحالم می کنه اینه که به مامان و خاله خوش گذشت. گور بابای من..

زمان ثبت : 25 شهریور 1394 در ساعت 12:50
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

همه ساختمونیاااااا

از هر چه بگذریم سخن عرضه اولیه خوش تر است... بله


کلیک

زمان ثبت : 22 شهریور 1394 در ساعت 11:13
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

بله

بازار بورس بسیار گند شده و اصلا باورم نمی شه که ثـ.ـتران بیشعور اینجوری داره بازی در میاره. یا ولــ.ــصنم احمق خجالتم نمی کشه! 

امروز تولد خالمه. براش کیک درست کردم. چون یه سری مهمون داره که من باهاشون راحت نیستم، امروز نمی رم خونشون و مامان کیک رو می بره. چند روز دیگه دوباره کیک درست می کنم و می رم پیشش. با اینکه می دونه من این مهموناشو دوست ندارم، با این حال زنگ می زنه و دعوتم می کنه و جوری جمله هاش رو می گه که من عذاب وجدان بگیرم. مثلا می گه چون تولدمه، دوست داشتم امروز تو در کنارم باشی و رومو زمین نندازی و امروز یه خاطره ای بشه..

خب من قبلنا وقتی خالم اینجوری پشت تلفن می رفت رو اعصابم(خاله  م می دونه من چقد با مهموناش رابطه ی بدی دارم و این دعوتش کاملا مسخره ست) بین حرفاش گوشی تلفن رو ناخود آگاه می کوبیدم تو سرم. محکما! ولی جوابشو با ملایمت می دادم. اما جدیدا دیگه از این کارا نمی کنم خیلی راحت می گم نه یه روز دیگه میام. حالا درسته خالم اخرش با ناراحتی قطع می کنه و من به این فکر میکنم که بشکنه این دست که اون کیک رو هم زد و گذاشت تو فــِر، ولی الان سرم به خاطر ضربه ی تلفن درد نمی کنه و اعصابم خرد نیست.

باید برم کتابخونه و کتابارو پس بدم با اینکه جنایت و مکافات رو کامل نخوندم. فکر می کردم می شه دو بار تمدید کرد  اما الان زنگ زدم و خانومه گفت که امکان نداره! این خانومه خیلی بد حرف می زنه. مثلا جواب خداحافظی رو نمی ده. وقتی می گم خسته نباشید، سکوت می کنه و وقتی می گم مرسی، نمی گه خواهش می کنم. همیشه هم انگار خوابش میاد. با این وضعیت، نمی شه آدمارو کتابخون کرد. من اگه جاش بودم طور دیگه ای حرف می زدم.

اصلا می رم کتابای عزیز  خودمو می خونم...

زمان ثبت : 22 شهریور 1394 در ساعت 00:16
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

تعطیلات

تعطیلاتم از پنج شنبه شروع شده. تا همین امروز تو شوک بودم! بعد از این همه کار، حالا هر روز کلی وقت دارم. از ذوق زیاد، نمی دونم اول کدوم کارو انجام بدم.

کلی حواس پرت شدم! مثلا وقتی از کتاب خوندن خسته میشم می بندمش و یادم میره تا کدوم صفحه خوندم. حتی یادم میره علامت بذارم.

هرموقع تعداد خودکارایی که میخرم  بیشتر میشه یعنی خیلی از نظر ذهنی خسته شدم و یا گاهی یعنی خیلی خوشحالم. مثلا روز آخر کارم، شیش تا خودکار دیگه خریدم. دیگه تو جامدادیم جا نمی شن.

در حال خوندن کتاب جنایت و مکافات هستم همچنان. لعنتی خیلی کش میاد اصلا تموم نمیشه. نویسنده یه چیزایی رو تعریف می کنه که در واقع فقط خودکار و کاغذ رو هدر داده...

من برای آرزو های کوچیک و کارای مورد علاقه م اولویت قائلم. مثلا وقتی دوست دارم نقاشی کنم، اصلا برام مهم نیست که نقاشیم حرفه ای نیست. فقط مداد رنگی هامو میریزم دورم و نقاشی می کنم.

از کتاب خوندن هم نمی ترسم. فکر نمی کنم وقتم رو میگیره.

از نگاه کردن به سریالای تکراری هم خسته نمیشم. هنوز هم گاهی friendsرو میبینم.

از خودکارایی که خریدم استفاده می کنم و نمی ترسم که تموم بشن.

تو دفترچه هایی که تازه خریدم، می نویسم و مهم نیست که خطم فعلا بده.


زمان ثبت : 17 شهریور 1394 در ساعت 12:10
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

بازم از تاثیرام می گم براتون :دی

من خیلی آدم تاثیر پذیری هستم. دیگران می تونن خیلی راحت روی من تاثیر بذارن. لهجه، حرکات دست، حرف زدن، طرز فکر، و تقریبا تمام کارام می تونه متاثر از کسایی باشه که بهشون فکر می کنم یا باهاشون زیاد حرف می زنم. خب این همیشه مفید نیست و من مجبورم تو انتخاب دوست و آدمای اطرافم به دقت بیشتری نیاز داشته باشم. کسایی توی زندگیم هستن که می تونن باعث بشن من رتبه زیر ده کنکور رو بیارم :)) و همون افراد می تونن کاری کنن که من دست به کتابام نزنم. می تونن باعث بشن من نقاش و یا خطات بشم، می تونن باعث بشن من یه آدم به درد نخور و بیکار بشم و ... یعنی انگار همه زندگیم تحت تسلط اطرافیانه. نمی تونم کاریش کنم. فقط می تونم با آدمایی که تاثیر خوب روم می ذارن دوست باشم.

حالا جدیدا فهمیدم که من هم تاثیر خیلی زیادی روی بقیه دارم. علاوه بر کامنت هایی که تاحالا از خواننده های وبلاگم دریافت کردم که گفتن روی طرز فکرشون تاثیر گذاشتم و خیلی جاها حالشونو خوب کردم یا بهشون امید دادم، همکارام هم بدون اینکه متوجه بشن خیلی از کارای منو انجام می دن. مثلا من تونستم دو نفر رو کتاب خون کنم! و باعث شدم یکیشون هر هفته باهام free discussion داشته باشه که این باعث شد کارشناس آموزشگاه بگه اصلا از ترم بعد اینجا همه با هم فری دیسکاشن داشته باشیم.

امیدوارم همیشه تاثیر های خوبی روی بقیه داشته باشم

.

.

+ در مورد وبلاگ هم بگم که من همیشه وبلاگم رو خاله زنکی می دونستم. همیشه وقتی از بالا بهش نگاه می ردم(!) می دیدم توش پر از حرفای دخترونه و لوسه. ولی خب دیدم خواننده ی آقا هم دارم البته خیلی کم و اینکه چند نفری تاحالا بهم گفتن که بعضی از پستام حالشونو خوب کرده یا بعضی از حرفامو توی دفترشون می نویسن. خب راستش یه کم متعجب می شم ولی اگه واقعا این طوره، و من و نوشته هام حالتونو خوب می کنیم، خیلی خوشحالم و یکی از آرزوهام همیشه این بوده که خنده هاتون از ته دل باشه.

زمان ثبت : 15 شهریور 1394 در ساعت 23:22
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

لاکی

اگر آدم حساسی هستید، این پست رو نخونید.


پریروز یه لاک پشت مرده دیدم. یه ماشین از روش رد شده بود و یه نفر انداخته بودتش کنار خیابون. مورچه ها مگس ها روش بودن و می خوردنش. یه کم حالم بد شد. دیروز دیدم که کلا خورده شده و فقط لاکش مونده و یه کم از پوستش. حالت تهوع شدیدی بهم دست داد. تنم خیس عرق شده بود. عرق سرد. قلبم تند تند می زد. به زور سوار تاکسی شدم و رسیدم آموزشگاه. واسه خودم آب قند درست کردم. با اینکه کلی گود بای پارتی گرفتیم با دانش آموزا، خوب نشدم!

اومدم خونه و قضیه رو برا مامان تعریف کردم. فقط بهم گفت که مثه بچه ها فکر می کنم. خیلی سعی کردم خودم حال خودمو خوب کنم. به کره ی زمین فکر کردم. به اینکه چقد سریع داره حرکت می کنه و ما نمی فهمیم. به اینکه الان توی فضا معلقیم. اینکه زیرمونم آسمونه. همه این فکرا قبلا حالمو خوب می کرد اما دیشب اصلا فایده نداشت. خودکارو ایت و پری و کتاب هم حالمو خوب نکرد. هنوز ناراحتم. هنوز لاک شکسته ش میاد جلو چشام. حس می کنم اون لاک پشته خود من بودم.

.

.

شاید باید یه لاک پشت بکشم..

زمان ثبت : 15 شهریور 1394 در ساعت 13:07
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

ابله

دیروز یکی از اون روزایی بود که حال روحی و جسمیم با هم بهم خورده بود(جمله رو!). توی راه اموزشگاه فکر کردم دیگه حتما از حال می رم. چند بار توی راه وایسادم و دیوارو نگه داشتم تا نیفتم. با هر بدبختی بود رسیدم اموزشگاه اب قند خوردم که مثلا حالم خوب شه. گه ترین روز ممکن رو گذروندم با اینکه دو تا از کلاسام گودبای پارتی گرفته بودن و کلی هم عکس گرفتیم.

امروز صبح هم مامان دسته گل به آب داد و بدتر گند زد به همه چی. دیروز رفت گوشی قدیمیه م رو داد به گوشی فروشه که بخرن. من دیشب بهش گفتم برو پسش بگیر. اونا می تونن عکسارو بر گردونن تو گوشی. برو بگو نمی خوام بفروشم.

صبح رفته به یارو گفته گوشیو بده. اونم گفته گوشی دست دوستمه. بعد از ظهر میاره. حالا شما چرا نظرتون عوض شد؟ مامان گفته آخه عکس توشه!!!!!

.

.

.

به هر حال دوستان فردا تو این سایت مایتا عکسای منو دیدین شوکه نشید. 

ممنون.

زمان ثبت : 11 شهریور 1394 در ساعت 12:30
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

دریل خنگ

وقتی خیلی کوچیک بودیم، یه روز خانم دریل دستش درد می کرد. اومده بود خونمون بازی کنیم. اون موقع ها من یه بازی اختراع کرده بودم به اسم "فکر کردن". خانم دریل از این بازی متنفر بود و می گفت حوصله ش سر می ره. بیشتر به خاطر همین با هم قهر می کردیم. (بازیش اینطوری بود که می نشستیم یا دراز می کشیدیم :دی و بعد فکر می کردیم) نمی دونم چرا از این بازی خوشم می اومد.  اون روز که دستش درد می کرد، بهش گفتم من می تونم خوبت کنم(راستش وقتی کوچیک بودیم، همه فکر می کردن من دکترم. یعنی خودم اسگلشون کرده بودم...بگذریم) بهش گفتم دراز بکش. یه بالش گذاشتم زیر دستش و یه بالش هم روی دستش. گفتم اینجوری دستت پِرِس می شه و دردت از بین می ره. ولی دردش خوب نشد گفتم ما می تونیم توسط خدا، دستتو خوب کنیم. کافیه اعتراف کنی که چه کارای بدی در حق من کردی. اینجوری من می بخشمت و خدا هم تورو می بخشه و دستت خوب می شه.

اونم دونه دونه تعریف کرد که چه دروغایی گفته، با بقیه چه چیزایی پشت سرم گفته. مثلا گفت اون روزی که عکس بابامو آوردم جلوت بوس کردم، فقط برای این بود که می خواستم حسودی کنی. اون روزی که گفتم پیرهنت زشته، برای این بود که می خواستم ناراحت شی و...

فکر می کنین آخرش چی شد؟

انداختمش بیرون!


زمان ثبت : 10 شهریور 1394 در ساعت 22:57
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

تیچر

می دونین که ما تیچر به ازای هر جلسه ای که میریم توی کلاس حقوق می گیریم. مثلا فروردین ماه که نصفش عیده، حقوقمون خیلی کمه و مثلا مرداد ماه که کامل می ریم حقوقمون بیشتره. خب امروز که حقوق رو گرفتم و نسبت به ماه های دیگه کمی بیشتر بود، مدیر آموزشگاه با یه لحنی گفت: مثه اینکه این ماه فشار زیادی روت بوده ها.

دوست داشتم بهش بگم خودت که ده تا شغل داری! تو چی؟

ولی خب نگفتم. در عوض لبخند زدم و ازش تشکر کردم. و به این فکر کردم که اتفاقا پولم خیلی هم کمه و قبل اینکه برسم خونه تموم می شه( این یه اصطلاحه). بعد به این فکر کردم که چیکار کنم در آمدم بیشتر بشه و در نهایت توی تاکسی به این نتیجه رسیدم که اصلا هم پول بیشتر نیاز ندارم. و همین مقدار اوکیه. و به نظرم بیشتر به زمان نیاز دارم. خیلی زیاد.

از حقوق بیشتر، می دونین چی حال آدمو خوب می کنه؟ اینکه اولیا بیان به مدیر بگن ازم راضین و بخوان ترم دیگه هم من تیچرشون باشم. اینکه بعضی از دانش آموزا به خاطر من دیگه به زبان علاقه مند شدن و بدون اینکه مامانشون بگه زبان می خونن. اینا بیشتر خستگیمو از تنم می بره. با اینکه اصلا علاقه ای به کار کردن ندارم، اما خوب انجامش می دم.

الان خسته ام. فردا یادم بیار یه چیزی بگم.

زمان ثبت : 9 شهریور 1394 در ساعت 12:33
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

55 تا کتاب انگلیسی

سلام! دوست دارین 55 تا کتاب عالی انگلیسی داشته باشین؟ اون هم نه به صورت خلاصه شده! بلکه کامل ! این کتابا رو اگه بخواین بخرین هر کدوم بیشتر از 30 یا 40 تومن یا حتی خیلی بیشتره! البته منظورم نسخه اصلیشونه ها!

به ایـــــن سایت برید و دانلودشون کنید. کل کتاب ها با هم 27 مگابایته. فرمت کتاب ها epub هست که می تونین با نرم افزار cool reader و یا FBreader بخونیدشون.البته من بهتون cool reader رو پیشنهاد می کنم چون از هرنظر عالیه. 


این هم لیست کتاب ها:

یک

دو

سه


بعدا نوشت: مثه اینکه سایتشون مشکلی پیدا کرده و در حال حاضر باز نمی شه

زمان ثبت : 8 شهریور 1394 در ساعت 12:19
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

خسته

یکشنبه ها و چهارشنبه ها یه دانش اموز دارم که میاد خونمون. کتاب headway رو می خونیم. در کنارش هر روز یه متن ساده از کتاب قدیمی steps to understanding هم بهش می دم که خلاصه ش رو بهم بگه و کتاب word skills  اگر وقت شد میخونیم اگر نه هم می گم خونه بخونه و جواب بده. قرار بود یه ربع آخر کلاس هم انیمیشن نگاه کنیم و در موردش حرف بزنیم که فعلا براش زوده. خیلی کاراش زیاده نه؟ اصلا ناراحت نیست و حاضره ده برابر اینارو انجام بده  خیلی ازش خوشم میاد. 18 سالشه.

دیروز صبح بازرس اومده بود. باید ساعت 9 آموزشگاه می بودیم!! انقد خوابم می اومد که نگو! رفتیم فرم پر  کردیم. از این فرم ها که توش پرسیده آیا در خانه اسلحه دارید؟ می خواستم بنویسم بله کلاشینکف تازه گفتن هر موقع خواستین سفر خارج برید باید قبلش به ما بگید و ما بهتون فرم بدین و بعد برید. و وقتی هم برگشتید بازم فرم و اینا.

حالا از این به بعد خواستم برم خارج باید بهشون بگم یادم بیاریدا! 

این روزا دارم لحظه شماری می کنم برای تموم شدن ترم و یه استراحت طولانی. استراحت که نه! در واقع زندگی عادی و مورد علاقه خودم. خیلی خسته ام. هر چقدر میخوابم برام کافی نیست. صبح ها وقتی بیدار می شم اولین جمله ای که می گم اینه: لعنت به این زندگی 

خسته ام خب! 18 شهریور تعطیلاتم شروع می شه.

زمان ثبت : 5 شهریور 1394 در ساعت 22:25
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

هزار تومنی

من: یه هزار تومنی تو خیابون دیدم. اصلا بهش توجه نکردم. به خودم گفتم یه هزار تومنی نمی تونه باعث بشه من خم بشم و برش دارم.

مامان: به خاطر مامانت چی؟ برش می داشتی می دادیش به من. عقل تو کله ت نیستا.

من : :|

   1       2    >>