X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 29 مهر 1394 در ساعت 22:03
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

یعنی واسه اسپانیا گریه کردم؟

جدیدا یه سری مسائل که قبلا برام اهمیت نداشت، طوری ناراحتم میکنه که یهو بلند بلند گریه می کنم! مثلا وقتی امروز مامان گفت دختر فلانی رفته اسپانیا زندگی کنه، اول دو سه ثانیه زل زدم به مامان و اونم داشت با تعجب نگام میکرد.بعد با صدای بلند گریه می کردم و همزمان حاضر می شدم که برم اموزشگاه. نمی دونم چرا گریه م گرفت؟ دلم اسپانیا می خواست؟ به خاطر اموزشگاه گریه می کردم؟ چون نمی خواستم با دختر خالم اینا باشیم؟ چون مداد چشمم داره تموم میشه؟  چون امروز درس نخوندم؟ چون می دونم قبول نمی شم؟ چون شامپوم تموم شد؟ چون می دونم همیشه همه چی همینه و هرکی میگه همه چی بهتر میشه داره ** میگه؟ اصلا شاید بخاطر اسپانیا گریه می کردم. اره شاید فقط همین بوده. که البته چیز کم اهمیتی هم نیست. اون لاک پشته بودا.تو جوب.مرده بود.یادتون میاد.اون حتما خود من بودم.دقیقا خودم.یه ماشیم از روم رد شده بود و لاکم شکسته بود.و مرده بودم.

خب بعد تو راه اموزشگاه هم گریه کردم و وقتی همکارم تو راه منو دید و فهمید گریه کردم ، اونقد با شعور بود که حرفی نزد. 


زمان ثبت : 29 مهر 1394 در ساعت 11:23
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

ناگزیر

پیشاپیش باید بگم که نمی تونم پرانتز و ویرگول و از اینجور چیزا بذارم چون شیفتام خرابن. و حوصله هم ندارم از کیبورد خود ویندوز استفاده کنم.

تو پستی قبلی گفتم رفتیم سالگرد ازدواج. منظورم سالگرد ازدواج دختر خاله م بود. بعد از ماه ها خاله بزرگم رو دیدم. به زور نگام می کرد بس که طفلی ازم متنفره. اخه یکی از سرگرمیاش اینه که با داییم راجع به من حرف بزنه. پسر دختر خاله - چند ترم پیش تیچرش بودم - هم همش شیطونی می کرد و سوت می زد  و بقیه هی می گفتن وااای سرمون رفت. باید داخل پرانتز این رو هم اضافه کنم که دختر خالم همونیه که پارسال ابان ماه رفته بودم مغازه فتوکپیش کار کنم و ...نمی دونم ماجراش یادتون هست یا نه.

بعد پسر خالم اومد و گفت بریم خونمو بهتون نشون بدم.-پسر خالم یه پسر 34 ساله مجرده که به خاطر پدرش همه چی داره و تاحالا سرکار نرفته ولی بیمه هم هست- خونه ش یه خونه قدیمی بود که دوباره درست کرده بودنش. خیلی خوشگل بود. همه چیز نو و تمیز بود و خونه هم بسیار بزرگ و دلباز بود. دختر خاله و پسر خاله م هم اصرار داشتن که وان حموم رو ببینیم. و هی می گفتن ببینید چه حموم بزرگیه. پسر دختر خاله م هم سوت می زد و مغز همه رو داغون می کرد.

برگشتیم خونه دختر خاله م و توی راه هم هی به به و چه چه که چه خونه قشنگی بود. دختر خالم گفت به این خونه می گین خوب پس اگه خونه منو ببینید چی می گید - منظورش اون خونه ای هست که شوهر خاله م براش خریده اما فعلا خودش توش زندگی می کنه- شام خوردیم و من و پسر دختر خاله م هم همه نوع بازی که فکرشو کنید کردیم - 11 سالشه- بعد با شوهرش خاله کوچیکه رو رسوندن خونه و به منو مامان گفتن بیاین یه کم تو شهر دور دور کنیم بعد بریم خونه. اول رفتیم د.هکده. من عاشق خونه های اونجام. شبیه تو فیلماست و اصلا باورتون نمی شه که این خونه ها شخصیه چون هر کدومش اندازه یه قصره و خب همشون هم خیلی گرونن. بعد دختر خاله م گفت حالا که انقد از خونه داداشم تعریف کردین بریم خونه منم ببینید تا بفهمید خونه من چقد خوشگل تره. واقعا هم خوشگل تر و بزرگتر بود و در حموم رو باز کرد و گفت ببینید جکوزی داره. و پسر دختر خاله م هم زد به دستم گفت جکوزی رو دیدی یا نه و بعد به سقف اشاره کرد و گفت لامپای قرمزو ببین عاشقشم. دختر خاله م گفت اتاق خوابارو ببینین چه بزرگن. سه در چهار هستن و شوهرش از دور گفت نه خانوم سه در چهار چیه. چهار در چهارن. ملافه ها رو از روی مبل برداشت و گفت مبلارو ببینید. جنسشون خیلی خوبه. و من هی داشتم فکر میکردم که دختر خاله م می تونه فروشنده خوبی بشه چون مثه بنگاهیا حرف می زد و بعد که داشتیم بر می گشتیم پسر دختر خاله م دوباره زد به من گفت سانتافه رو ببین. غوله. دیدی یا نه. و بعد تو راه خونه دختر خاله م همش قربون صدقه شوهرش می رفت می گفت شوهر من همه چیییی بلده. من می خواستم به دختر خالم بگم که اصلا لازم نبود این همه زحمت بکشه تا مثلا برامون کلاس بذاره.همون خونه خودش که اول رفتیم و شام خوردیم دختر خالم رو به صدر جدول برده بود و تلاشای بعدی بیهوده بود.

مامان بسیار مایله که تاسوعا با دختر خالم اینا باشیم. خب من همینجا به کسایی که عاشق پسر خاله م شدن هم بگم که ادم مناسبی برای ازدواج نیست. نمی خوام پشت سرش حرف بزنم و فراموشش کنین

.

.

من اصلا حوصله دختر خالم اینارو نداشتم و فقط بخاطر اینکه مامان خوشحال باشه رفتم. چون دختر خالم همش به من تیکه میندازه و نمی دونم چه اصراری داره که شخصیت من و له و لورده کنه.

اگرم تاسوعا با اونا بریم فقط بخاطر مامانه. و باز هم به من خوش نمی گذره.

منم این روزا هی فکر می کنم چون مامان همه زندگیشو پای من ریخت منم دارم کل جوونیم رو همه جوره به پاش می ریزم از هر لحاظ که حتی نمی خوام بنویسمشون. کاش نمی ریخت.

من عاشق مامانمم. باشه 

بعد از باشه باید علامت سوال باشه.

زمان ثبت : 27 مهر 1394 در ساعت 13:41
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

از الکی

یه  کوچولو سرما خوردم. چون دو شب اومدم تو اتاقم خوابیدم و بخاری روشن نکردم.

در حال خوندن یه کتابی هستم که نویسندش  ژاپنی یا شایدم چینیه و فقط بلده داستانای دروغکی تعریف کنه.

گاهی وقتا تصمیم میگیرم خودکارامو بشورم! بعد هی به خودم میگم ثنا آدم باش. مسخره بازی تا چه حد؟


زمان ثبت : 26 مهر 1394 در ساعت 13:21
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

دو سه دیقه نگاه کن

مامان یکی از دانش اموزا اومد منو از دفتر اورد بیرون گفت دختر من جلسه پیش جاش مناسب نبود کج نشسته بود. گفتم وای کاش به من می گفت.چون معمولا من میذارم دانش اموزا هرجوری دوست دارن بشینن.چیز خاصی هم برای نوشتن ندارن. 

یهو قیافشو یه جوری کرد گفت من فرهنگی هستم.وقتی می رم توی کلاس اول دو سه دیقه خوب نگاه می کنم ببینم آیا جای همه مناسب هست یا نه.بعد درسو شروع می کنم.

حالا من هرچقد گفتم شما به دخترتون بگید از این به بعد هر مشکلی تو کلاس داشت به من بگه، این زنه هی می گفت شما به عنوان یه معلم باید خوب دو سه دیقه نگاه کنی ببینی همه درست نشستن یا نه.

منم دیدم کوتاه نمیاد گفتم مرسی از راهنماییتون.از این به بعد دو سه دیقه نگاه می کنم.

رفت.

حالا انگار ما چقد حقوق میگیریم که باید حرف اینا رو هم بخوریم(این جمله رو از مامان دریل یاد گرفتم.)

.

.

بعد براتون تعریف می کنم که دریل چه تصمیمی گرفته!

زمان ثبت : 25 مهر 1394 در ساعت 08:40
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

کوچولوی بزرگ

توی کلاس

دانش اموز: تیچر تو قدت بلنده.میشه کاپشنمو آویزون کنی؟

من: :دی

.

.

توی دفتر

همکار: (در حالیکه منو توی بغلش فشار میده) کوچووولووووو.چقد تو کوچولوییییییی.

من: :|


زمان ثبت : 24 مهر 1394 در ساعت 22:21
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

جمعه چندش

مهمونی چندش

سالگرد ازدواج چندش

حرفای چندش

اه اه

چندش

زمان ثبت : 22 مهر 1394 در ساعت 22:25
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

خبر دست اول از دریل

این خبرو مامانش نداده ها. همکاراش گفتن.

دریل خانوم دیگه نمی ره سر کار! میخواد بمونه خونه با پول همسر عزیزش ادامه تححححصیل ("ح" رو با غلظت بخونید) بده. اووووفففف. تاااازه موقع خداحافظی هم به همکاراش گفته : شوهرم گفت ما که به این حقوقت احتیاج نداریم. دیگه نرو سر کار.

.

.

.

بابااااا پوووولدااااار درس خوووووون بااااحاااااال

:))))))))))

زمان ثبت : 22 مهر 1394 در ساعت 13:51
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

فسنجون

دانش اموزم یادش رفت کلید بیاره. مامانش اینا هم نبودن. مجبور شد اینجا بمونه. تازه با هم ناهارم خوردیم. خیلی صمیمی شدیم.یه جورایی دوستم شده. فردا صبح هم داداشش میاد. 

امروز خیلی زود بیدار شدم.ولی خیلی کم درس خوندم. چون دانش اموز داشتم خب. الانم که کم کم باید حاضر شم.

تویmemrise همکارامو فالو کردم. امتیازای همو میبینیم بیشتر رقابت میکنیم. کلیییییی فرانسه یاد گرفتم و البته ترکی :)) یه کوچولو هم اسپانیایی.

همکارام میگن تو چطور وقت میکنی هم درس بخونی هم کتاب هم نقاشی کنی هم انیمیشن ببینی هم..... یا تعجب می کنن چطور زبونارو قاتی نمی کنم.معمولا همه تعجب می کنن از اینکه این همه کار در روز انجام می دم. ولی خودم اصلا از این وضعم راضی نیستم. خیلی تنبلم. و به نظرم این کارا خیلی هم کمه. کاااااش یه کم تلاشم بیشتر بود.. فقط یه کم..


زمان ثبت : 19 مهر 1394 در ساعت 12:17
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

و بالاخره معرفی memrise

این دانش اموزم که میاد پیشم کلاس یه داداش نا بینا داره که بخاطر مدرسه ش وقت نداره بره کلاس زبان مخصوص خودش و می خواد بیاد پیش من. اولین باره که همچین تجربه ای رو دارم و یه کم استرس گرفتم. فقط می دونم که خیلی با هوشه.

.

.

من همیشه موقع حرف زدن با ادما(بدون توجه به سنشون) ازشون این سه تا سوالو می پرسم : ساعت چند از خواب پا میشی؟ ساعت چند می خوابی؟ وقتی حوصله ت سر می ره چیکار می کنی؟ اگر دو تا سوال اول رو نپرسم، سوال آخر رو صد در صد می پرسم.

.

.

این مدت خیلی کتاب خوندم. ولی خب یادم رفت اینجا بنویسم. اخرین کتابی که خوندم و همین دیروز تموم شد، رمان نوجوان "خروس جنگی" بود که از هر صفحه ش لذت بردم و به نظرم از اون کتاباییه که برای هدیه دادن مناسبه. البته مهمه که ادم به کسی کتاب هدیه بده که کتاب خوندن رو دوست داره در غیر این صورت طرف اصلا خوشحال نمی شه

.

.

اپلیکیشن memrise  یه برنامه برای یادگیری هست و یادگیری زبان رو بسیار اسون می کنه. خوبی این برنامه این هست که به صورت انلاینه و لازم نیست حجم زیادی از اطلاعات توی گوشی شما ذخیره بشه. این برنامه رو به راحتی می تونید از بازار دانلود کنید. 

برای ثبت نام توی این برنامه تو صفحه اولش یه دکمه سبز بزرگ وجود داره که من دقیقا یادم نیست روش چی نوشته. ولی بدونین که فقط همون دکمه سبز بزرگه. وقتی اون دکمه رو می زنید ازتون ایمیل و نام کاربری و پسوورn می خواد. ایمیل رو درست وارد کنید و بعد نام کاربری و پسورد مورد نظرتون ر, وارد کنید و وارد برنامه بشید. بالای این برنامه نوشته language باید انتخابش کنید و بعد زبان مورد نظرتون رو انتخاب کنید. مثلا زبان انگلیسی رو انتخاب کنید. فقط یه گروه زبان  رو براتون میاره که اگه روی start learning بزنید وارد همون گروه می شید و می تونید ازش استفاده کنید. اما نکته اینجاست که می تونید  یه کم پایین تر از start learning  که نوشته or browse more courses )اگه گوشیتون فارسیه دقیقا نمی دونم چی نوشته ولی خب زیر همون استارت لرنینگه) انتخاب کنید و می بینید گروه های زیادی از زبان براتون میاد. مثل 504 یا 1100 واژه و از این قبیل چیزای معروف و مهم و کاربردی که با توجه به دانش زبان خودتون می تونید انتخاب کنید و استفاده کنید.

من دارم فرانسه و ترکی استانبولی و انگلیسی یاد می گیرم و خیلی زیاد از این برنامه راضی ام. در ضمن بعد از انتخاب هر گروه(با زدن start learning) دیگه اون گروه توی صفحه اولتون همیشه میاد. و اگه بخواین زبان دیگه رو انتخاب کنید باید اون دایره صورتی که پایین صفحه سمت راست میاد رو بزنید تا برید قسمت زبان ها.

این برنامه رو به هرکی معرفی کردم کاملا راضی بوده. همکارای من دارن المانی و اسپانیایی یاد میگیرن و خیلی هم براشون اسونه.

هر سوالی براتون پیش اومد بپرسید.

زمان ثبت : 17 مهر 1394 در ساعت 23:30
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

تولد مامی

یک ساعت دیگه تولد مامان میشه. باید برم بوسش کنم و بهش تبریک بگم. و اون حتما یه جمله پر از انرژی منفی بدگه و من بخندونمش و اونم بخنده. حس رقصیدن نیس. شاید فردا براش رقصیدم.

همچنان میخوام اپلیکیشن memrise رو معرفی کنم و تنبلیم میاد. چیز خاصی نداره ها. 

زمان ثبت : 16 مهر 1394 در ساعت 13:04
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

اصلا بدون اینکه بخوام از چشام اشک میریزه! 

حالا اون  **کش حرومزاده ای که میاد اینجا بهم میگه پریود شدی باز بیاد بنویسه تا همه نوار بهداشتی های استفاده شده از دو سه هفته پیشو بکنم تو دهنش تا یاد بگیره دخترا فقط موقع پریودشون ناراحت نمیشن مرتیکه بی شخصیت بی سواد

اخیش...

زمان ثبت : 16 مهر 1394 در ساعت 11:50
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

explosion

من آدم قوی ای هستم. یعنی قابلیت کش اومدن رو دارم. دیدین بچه تو شکم مامان بزرگ میشه، شکم مامان هم کش میاد؟ منم می تونم میزان غم زیادی رو توی خودم نگه دارم و کش بیام و نترکم. یعنی اصلا ناراحت هم نباشم. گاهی این کش اومدنم به نهایت خودش می رسه و من می ترکم. اونوقت غم توی بدنم آب میشه و از چشمام می ریزه بیرون. دوباره خالی میشم و ظرفیتم می ره بالا. دقیقا فردای اون روزی که ترکیدم حس سبکی دارم. و اصلا نمی تونم هیچ کاری انجام بدم. حتی نمی تونم زیاد راه برم. عین کسی که بچه اورده :)) خب امرز کلاسم ساعت 4تا7هست و من کلی وقت دارم تا دوباره انرژی جمع کنم. فکر کنم با حموم شروع کنم بهتر باشه. 

زمان ثبت : 15 مهر 1394 در ساعت 22:05
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

انتخاب طبیعی...دری وری... فکر نکن

ما فقط داریم به صورت طولی حرکت می کنیم. یعنی حرکت عرضی نداریم. یا میشه گفت حرکت طولی، غیر ارادیه و جزء طبیعته اما حرکت عرضی رو خودمون با اراده و انتخاب خودمون انتخاب می کنیم. 

ولی نه... حرکت عرضی هم تحت تاثیر خیلی چیزاست که در این صورت "انتخاب"، واژه ای طنز آمیز می باشد :)) 

.

.

.

حتی حوصله ندارم اینو تو بلاگفا کپی کنم... بیخیال اصن..بیخیال کپی

زمان ثبت : 11 مهر 1394 در ساعت 13:43
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

stupid shifts

وقت هیچ کاری رو ندارم حتی پست گذاشتن توی وبلاگم و بدبختی جدید اینه که دکمه شیفت لپتاپم کار نمی کنه. هر دو تاش کار نمی کنه. تو همه سایتای ایرانی و خارجی رفتم هیچ کدوم از راه حالا به درد نمی خوره. حالم از این جور مشکلا بهم می خوره.

زمان ثبت : 6 مهر 1394 در ساعت 21:12
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

دریل، رباب، خواهرش و مهرسا عشق من

باید می رفتم پیش خانم دریل تا ازم خون بگیره! فکر کن جونتو بدی دست دشمن دیرینه ت! با اینکه کلی سرم غر زد و هی گفت درست بشین و حتی بهم گفت "خفه شو" ولی انصافا خوب خون گرفت! بهش گفتم حاضرم هر روز بیام اینجا ازمایش خون بدم. بعدش همکارش از جلومون رد شد به خانم دریل گفت چقد بنفش به دوستت میاد(آخه مانتومو در آورده بودم). بعد خانم دریل با دهن کج بهم گفت میگه بنفش بهت میاد. می خواستم بگم قرمز بیشتر بهم میاد که دیگه مامان اومد و باید می اومدیم خونه. مامان رفت خرید و منم توی راه برای رباب یه قوری کوچولو خریدم و برای مهرسا(دختر رباب، و در واقع عشق من) ماژیک خریدم و بعدش اومدم خونه با هزار بدبختی کادوش کردم! آخه کادو کردن بلد نیستم! فقط ته کاغذ کادورو تا می کنم و چسب می زنم.

ساعت 3.30 با مامان رسیدم سر قرار. قبلش رباب پیام داده بود که یه کم دیر می رسن ولی من ندیده بودم. رو نیمکت نشستیم که دیدم رباب داره میاد. چهره ی رباب خیلی آرومه. یعنی وقتی نگاش می کنی حالت خوب میشه. از دور دیدمش به مامانم گفتم ربااااااب اووووومد. سریع رفتم بوسش کردم و بعدش دیدم که رو صورتش مارک زدم :دی پاکش کردم بعد خواهرش و مهرسا اومدن پیشمون. مهرسا پیرهن سفید پوشیده بود و موهاشو باز گذاشته بود. وقتی مهرسا رو می بینید اول از همه به خودتون می گید وااااای موهاشو ببین!!! صاف و بلنده. بعدش چشماش و خنده ش. یه جوری ناز می کنه آدم دلش می خواد بخوردش! حیف که تو خیابون بودیم ! تازه هر بچه ای رو ببینه بهش می گه "دوست". هرچی اصرار کردم بریم خونمون، رباب خانوم قبول نکرد! هی گفت دفعه ی بعد میایم. ولی واقعا اگه از این به بعد نیاد خونمون، باهاش برخورد جدی می کنم!

رباب کاملا با نگاهش حرفشو می رسونه. یعنی وقتی چپ چپ به آدم نگاه می کنه، دیگه تا قضیه رو می شه رفت. از وقتی که رباب اینارو دیدیم، مامانم همش داره تعریفشونو می کنه.هی می گه چقد خوبن. چقد رباب فلان. چقد مهرسا...  اولش خوشم می اومدا. ولی الان دیگه داره حسودیم می شه! هی می گه رباب هی می گه مهرسا! پس من چی؟!

به هر حال آرزومه که از این به بعد رباب و مهرسا و بقیه اعضای خونوادشو خونمون ببینم. این آرزو کاملا اجباریه و اگه رباب این کارو نکنه، می کشمش.

راستی رباب بهم یه گردنبند و یه گوشوار و یه عالمه شکلات سنگی داد. تازه یه روزی انتشارات کوله پشتی گفته بود بسته های مجانی کتاب میخواد بده. من به رباب گفتم. اونم رفت برا هر دومون گرفت. کتاباش بد نیست. باید کم کم بخونمشون.

امروز روز آخر تعطیلاتم بود. نقاشی کردم. ورقه تصحیح کردم و سریال big. ban.g theory  رو تا آخر فصل یک دیدم و کلی با برنامه memrise کار کردم.

خب گفتم memrise! نمی دونم می شناسیدش یا نه. ولی احتملا پست بعدی این وبلاگ، معرفی memrise باشه.


+ این رباب همونیه که من دلم نمی خواست باهاش دوست شم! همونی که حرص می خوردم وقتی پیاماشو می دیدم! الان باورم نمی شه این همه دوسش دارم! این همههه دوس دارم که بیاد خونمون. نه فقط یه بار! همیشه بیاد. می خوام فکر کنه من خواهرشم! رباااب! لطفااااا!!!