X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 1 آذر 1394 در ساعت 12:20
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

طرح خنده ی بزرگ ثنا

چند روز پیش وقتی دانش اموزم اومد خونمون دیدم زیادی خوشحاله. و فهمیدم حتما دوس پسرش یه چیزی گفته که خوشحاله. و حدسم هم درست بود. امروز که اومد خونمون خیلی ناراحت و پکر بود. موقع چای خوردن گفتم چرا ناراحتی. یهو زد زیر گریه و تعریف کرد. دوس پسرش باعث ناراحتیش شده بود. بعد من بهش گفتم که می خوام بهت یه درس زندگی بدم گفتم هرموقع یه نفر باعث خوشحالیت شد بدون که همون ادم می تونه تورو ناراحت کنه. تو باید خودت عامل خوشحالی خودتو پیدا کنی و خودتو شاد کنی. و این تنها حس شادیه که کسی نمی تونه خرابش کنه. گفت اخه عامل شادی رو از کجا بیارم . چند تا از چیزایی که خودمو خوشحال می کنه بهش گفتم. مثل شیرموز .. انیمیشن.. نقاشی و کار..

بعد اون گفت که هری پاتر دوست داره. حالا قراره بازم فکر کنه و عوامل دیگه رو پیدا کنه. و تا اون موقع همش هری پاتر نگاه کنه.

تازه یکی از تاثیرات خوبم این بوده که باعث شدم تو اوقات فراغتش نقاشی کنه. و جالبه بدونین اصلا اهل نقاشی کردن نبود و اولین باره همچین کاری می کنه و تازه فهمیده چقد استعداد داره اخه چقد من مفیدم

خب دوستان یه طرحی رو می خوام اجرا کنم. هرکی دوست داره می تونه با من اینکار و انجام بده. اصلا هم سخت نیست.

باید هر ماه از خودتون یه عکس با خنده بگیرین.  خنده ی بزرگ. سعی کنیدزمینه عکس روشن باشه و کلا توی عکستون نور معلوم باشه. وقتی نمی تونین بخندین عکس نگیرین. فقط وقتی خوشحالین یه عکس بگیرین از خودتون. عامل خوشحالیش هم خودتون باشید. اگه کس دیگه ای خوشحالتون کرده عکس نگیرین چون بعد همون عکس می تونه ناراحتتون کنه و جز خاطرات شیرین ولی زجر دهنده باشه لازم نیست تو عمسا ارایش کنین حتما یا خیلی خوشتیپ باشین. می خوایم که عکسا حس صمیمیت و راحتی داشته باشن.

هر ماه یه عکس با  خنده بزرگ. لازم نیست خندتون مسخره باشه ها. خوشگل بخندین.  قراره نزدیک عید که شد بریم عکسارو چاپ کنیم و بذاریمشون تو یه البوم من امروز یه عکس گرفتم. تاریخش هم باید بدونین. 

اسم خودمم یهجوری قاتی اسم طرح کردم که وقتی دار فانی رو وداع گفتم اسمم یه یادگار بمونه می تونین به بقیه هم بگین این کارو انجام بدن.

زمان ثبت : 30 آبان 1394 در ساعت 10:38
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

The flu

مامان پریشب تا صبح تب و لرز داشت و هزیون گفت. منم چون همون شب دکتر بهم گفته بود قرص ستیریزین بخورم خیلی زود خوابم گرفت. صبح مامان خودش بیدارم  کرد که ببرمش دمونگاه. ولی من هیچی نمی فهمیدم. همیشه قرصا بیش از حد رو من تاثیر میذارن. وقتی منشی مارو دید پرسید کدوممون مریضیم. بس که قیافم داغون بود. همونطور که خواب بودم از خیابون رد شدم رفتم داروخونه برا مامان قرص و امپول خریدم. تو راه خونه خواب بودم و وقتی رسیدیم نشستم رو مبل جلوی مامان تا مثلا مراقبش باشم ولی همونطور نشسته خوابیدم!!! ببینین یه قرص چیکار می کنه با من! حالا دکتره گفته بود دو تا بخورم. من با همون یکیش رفته بودم تو کما.

یه شربت هم داده که اونم نمی تونم بخورم. روغنی و بد بوئه. در نتیجه بیخود رفتم دکتر. 

مامان هم حالش یه کمی بهتره اما هنوز خوب نشده.

دوست ندارم  همش از مریضی بنویسم.

احتمالا تو پست بعد از دانش اموزم(محمد) بنویسم.

زمان ثبت : 26 آبان 1394 در ساعت 11:52
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

قرص

میخواستم زود بیدار شم نقاشی کنم. هر روز دیر بیدار میشم ولی امروز افتضاح بود! چون قرص خاک بر سرو خوردم که سرفه نکنم.  حالا مامان رفته شربت سرفه خریده که اونم خواب اوره و من بیچاره میرم سر کار. اونم کاری که همش مجبوری حرف بزنی. چطوری با  خواب الودگی حرف بزنم؟

زمان ثبت : 25 آبان 1394 در ساعت 12:48
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

بیشعور کیه؟

بیشعور اونیه که همین چند روز پیش دو تا آمپول زده و مثه خر سرفه می کرده بعد همین دیشب بستنی خورده و تا صبح نذاشته مامانش بخوابه (از سر و صدای سرفه)

بله 

بیشعور منم


زمان ثبت : 24 آبان 1394 در ساعت 12:34
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

need a tape

اقا برا مامانتون اینستاگرام نصب نکنین. کل ترافیکتون میره. هیچی هم نمی تونین بگین. چون مامانتونه و شما عاشقشین متاسفانه.

جریان خواستگاری رو که یادتونه.. اون روزا که با همکارام از این چیزا حرف می زدیم فهمیدم یکی از همکارا از همسرش جدا شده. بهش گفتم اتفاقا مامان و بابای من هم جدا شدن. و در اون جمع فقط چهار نفر بودیم. اون دو تا هم از همکارای خیلی خوب منن و فوق العاده مهربونن. بعد یکیشون از سادگی بسیاااار یه کارایی می کنه که دوست دارم برم تو دیوار. مثلا جلوی بقیه همکارا که من اصلا باهاشون صمیمی نیستم چند باریه که سوتی داده و الان تقریبا بقیه  هم می دونن مامان و بابای من جدا شدن. اینکه کسی این موضوع رو بدونه اwلا برام مهم نیست. من خودم همیشه برای گفتنش پیش قدم میشم.

ولی اینکه این همکار فقط از روی سادگی داره سوتی می ده  می ره رو اعصابم. اگه یه مسئله مهم تری بود چی

اگه این موضوع برام خیلی مهم بود چی

خب نگو دیگه عزیز من

اههههه

زمان ثبت : 20 آبان 1394 در ساعت 22:00
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

اگه دریل وبلاگ داشت

همیشه همه چی یه طرفه بوده. یعنی اگه از دریل بد نوشتم، شما فقط حرفای منو خوندین و یه جورایی یک طرفه به قاضی رفتین. شاید اصلا حق با من نباشه و خودم دریل تر باشم!! یهو این فکر به سرم زد که اگه خانم دریل وبلاگ داشت چیا راجع به من می نوشت. حتما اسممو میذاشت خانوم افسرده و میگفت:

این خانوم افسرده دیگه شورشو درآورده. هر وقت میرم خونشون مثه مشنگا میشینه کنارم و حرف نمیزنه. اصلا نمی شه یه موضوعی رو پیش کشید. برا همین بهش میگم بیا تو نت مدل مو و لباس ببنیم. ولی انقد افسرده ست که این کارم مثه ادم انجام نمی ده. حالا خدارو شکر بالاخره من ازدواج کردم و شوهرمم خیلی پولداره. وگرنه مجبور بودم این عتیقه (ثناخانومی) رو بیشتر ببینم. اون موقع ها که با هم میرفتیم بیرون، بهش میگفتم بیا جلوی ویترین مغازه ها بمونیم و به لباسا نگاه کنیم. ولی این خانوم افسرده حال بهم زن یه جور ماتم میگرفت انگار قراره چه کار سختی بکنه. همشم که پوست و استخونه. نه بلده درست برقصه نه می دونه چطوری لباس بپوشه. هر عروسی که رفتیم افسرده خانوم همون یه دست لباسو پوشید و من خوشتیپ و خوشگل مجبور بودم اینو کنار خودم تحمل کنم. از کجا معلوم؟ شاید اگه این کنارم نبود زودتر از اینا شوهر میکردم. دختره ی بی عرضه! هی بهش گفتم با من بیا بیرون من خودم جات میرم از پسرا شماره میگیرم از تنهایی دربیای. ولی بی لیاقت قبول نکرد. آخه مگه میشه یه دختر تا این سن دوست پسر نداشته باشه؟ من که میگم این افسرده خانوم ناتوانی ج.ن.س.ی داره! بر عکس باباش که ... بعله.. با اون باباش! 

حالا من که میخوام پزشکی قبول شم. ولی افسرده خانوم یه معلم درب و داغونه اخرشم به هیچ جا نمیرسه. یا اون کتابای مسخره ش.

زمان ثبت : 19 آبان 1394 در ساعت 23:50
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

سرسام

از در اموزشگاه که اومدم بیرون دیدم به به عجب هوایی. باروووون. زنگ زدم به مامان گفتم آژانس بگیر بیا یه کم با هم قدم بزنیم. خیلی خوب بود. یه ماگ خوشگلم برا خودم خریدم و اومدیم خونه. شام کوکو سبزی داشتیم و کنارشم سبزی خوردن و ماست و خیار شور! دیگه چی از این بهتر می شد؟ من همه اینارو دوست داشتم. لقمه های گنده میذاشتم دهنم و تو دلم می گفتم هیچی نمیتونه این خوشحالی رو ازم بگیره. این بهترین حس دنیاست. من از همه خوشبخت ترم. الان اگه بگن فلانی ترکیده هم ناراحت نمیشم. اصلا چقد خوب شد این دریل ازدواج کرد و سالی یه بار می بینمش. 

و هی از خودم می پرسیدم یعنی چیزی هست که بتونه این حال خوبو ازم بگیره.

و بعد زییییییینگ. زنگ در به صدا در آمد! لامپ جلوی در هم خراب بود و از آیفون چیزی معلوم نبود. گفتم لابد بازم واحد بالاییه کلید نبرده درو باز کردم. و یهو دیدم صدای دختر خالم میاد که میگه آریااااان بیا بریم تو!

لقمه کوکوسبزی تو دهنم مونده بود و هاج و واج به مامانم نگاه می کردم! دختر خالم باز هم پسر و شوهر شل و ولش رو برداشته بود و سر زده اومده بود خونه ما. به خودم گفتم ثنا خانوم اینم جواب سوالت.حالا فهمیدی چی می تونه حال خوبتو ازت بگیره؟

سریع رفتم تو اتاق و لباسامو عوض کردم و در این حین دختر خاله رسیده بود بالا و داشت با مامان حرف میزد. سلام کردم و اونم یه سلام خشک و خالی کرد و بعد گفت وای داشتین شام میخوردین مزاحم شدیم تورو خدا بخورید ما شام خوردیم و این چرت و پرتا. 

منم از سر کار اومده بودم و واقعا گشنم بود گفتم باشه رو اوپن شامو خوردم و مامان به پسرش گفت تو هم برو پیش ثنا شام بخور که گفت سیرم. 

حالا هرچقد که من سعی می کردم خودمو خوشحال نشون بدم نمی شد! اصلا بلد نیستم نقش بازی کنم. چند بار خواستم با دختر خالم هم کلام بشم که اصلا نگام نکرد و چند بار شوخی کردم که بازم نه نگام کرد و نه خندید.

شامم که تموم شد رفتم رو به روشون نشستم و دختر خالم زاویه گردنشو عوض کرد که یه وقت نگام نکنه. منم با گوشیم مشغول شدم. پسر دختر خالمم تحویل نگرفتم چون با اینکه 12سالشه ولی انگار تازه داره به سن بلوغ میرسه و میخواد کشف کنه که دخترا دقیقا چجورین و من با هر تماس دست اون مو به تنم سیخ میشه. حتی وقتی تو ماشینشون میشینیم نمی ذاره کسی بین منو خودش بشینه. میاد میچسبه به من و هی نگام میکنه و میگه جا نیس میشه دستمو بذارم رو صندلی؟ بعد دستشو میندازه دور گردن من و باز نگام میکنه و من حالت تهوع میگیرم...

بالاخره پا شدن تشریف بردن و مامان تا درو بست بهم گفت چرا انقد خودتو گرفتی؟!

و اونجا بود که فهمیدم بلهههه داستان جدید شروع شد ! باز هم ثنا خانوم یه غلطی کرد به اینا بر خورد و میریم برای دوره هزارم قهر 5ساله. دیگه دختر خاله جان اصلا اینجا زنگ نمی زنه و خاله کوچیکه هم 5شنبه دعوتشون کرده برا ناهار. به منم گفت بیا. نمی رم تا حسابی بتونن راجع به من حرف بزنن و خوش بگذرونن.

مامان همین دختر خالم چند روز پیش کیسه صفراشو عمل کرد. ما میخواستیم بریم عیادت دختر خالم گفت مامانم میخواد بخوابه یه روز دیگه بیاین. در صورتی که کلی مهمون داشتن. بعد یه پنج شنبه مامان زنگ زد گفت ما میخوایم بیایم منتها چون ثنا ساعت7تعطیل میشه تا 7.30میرسیم. بعد فکر می کنین خاالم چی گفت؟

گفت تنها بیاین. حالا بعد ثنا یه روز دیگه بیاد.

بله! حتی نمی خواد منو ببینه! و تازه حالا یه داستان جدید داره! اونم اینکه ثنا نیومده پیشم عیادت نچ نچ نچ چه دختر بدی...

.

.

.

این ماجراها یکی دو هفته پیش رخ داد.

زمان ثبت : 19 آبان 1394 در ساعت 00:11
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

ثنا سپهری

شما هم وقتی راننده تاکسی ازتون می پرسه کجا پیاده میشین لکنت میگیرین؟؟

راستی این آقایون بو گندوی بی شخصیتی که تو تاکسی شورشو درمیارن.. من معمولا بهشون میگم که بهتر بشینن ولی از این به بعد اصلا به صورت لفظی وارد عمل نمی شم. اگه با مشت نکوبیدم تو چونه شون ثنا نیسم! حالا ببین!!

توی اپلیکیشن ممرایز چون تو این هفته جزء اولین ها بودم تخفیف گرفتم. ولی خب چون تو ایرانیم اصلا از قسمت پولی این برنامه نمیشه استفاده کرد.

همچنان کتاب می خونم، نقاشی می کنم، فرانسه و ترکی یاد میگیرم:))، با خط بریل می نویسم و سعی می کنم در حوضچه اکنون آبتنی کنم. بله..

همکارا دیدن حالم خیلی بده، گفتن فردا رو بمون خونه ما به جات میریم کلاس. 

هرچقدر هم که یکی یه دونه و لوس باشی، وقتی میری سر کار فقط می تونی یه روز استراحت کنی.. هههععععی روزگار پر مسئولیت..

از بس سرفه کردم ستون فقراتم درد می کنه. 

امروز جلسه داشتیم با مدیر محترم. مثه همیشه اول قرآن رو باز کرد و قلقلقلقلقل سوره خوند. بعدشم کلی مسئولیت جدید داد و افزایش چندرغازی(املاش درسته؟) حقوق رو هم موکول کرد به عید و من هم چشمم اب نمی خوره حتی عید هم از این خبرا باشه..

به هر حال موقعیت شغلی یه تیچر هرگز امن نیست و باید به فکر شغل بهتری باشه. اما چون تو شهر ما اصلا کار نیس در نتیجه اون تیچر مفلوک مظلوم کوچولو باید سر همین کار نا امن بمونه و به آینده هم فکر نکنه... بالاخره یه چیزی میشه دیگه... چه بهش فکر کنی.. چه نکنی...اصلا فکر کردن به آینده فقط وقت هدر دادنه.

یه مسئله ای هم هست که باید بنویسم.. حالا بعدا می نویسم.

تازه ساعت 3نصفه شبم باید پا شم قرص بخورم. اینم شد زندگی؟

شب بخیر دوستای عزیز 

زمان ثبت : 17 آبان 1394 در ساعت 21:40
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

هزیون

یک عدد ثنای سرما خورده می نویسه براتون.

توی کلاس دیدم تنم واقعا درد می کنه و ترسیدم شب بدتر بشم، به مامانم اس ام اس دادم گفتم بیاد دنبالم و بریم دکتر.

خانم دکتر دفترچه م رو باز کرد و گفت متولد هفتادی؟؟اصلا بهت نمیاد! چقد بیبی فیسی!

اینو که گفت کلا حالم خوب شد و تبم اومد پایین. ولی نامرد دو تا امپول بهم داد و کلی قرص. نگران نشینا. آمپولاش اصلا درد نداشت. الانم تو همون جای همیشگیم (وسط هال) دراز کشیدم و دارم هایده می خونم:

دل دیوونه ای دل ای بی نشونه ای دل

ندونستی زمونه نامهربونه ای دل

به به

ناز نفست


زمان ثبت : 17 آبان 1394 در ساعت 00:49
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

ثنای عجیب غریب

وقتی به غذا خوردن فکر می کنم حالم بد میشه. درسته که نسبت به قبل اشتهام بیشتر شده و وزن اضافه کردم اما همچنان غذا خوردن برام کار چندش آوریه. نمی تونم کامل توصیف کنم که دقیقا چه حسی بهم دست می ده وقتی بهش فکر می کنم.

اونقدر به نظرم چندش آوره که حتی نمی تونم به ظرف خالی بعد از غذا خوردن نگاه کنم.یعنی وقتی ظرفارو بعد از ناهار میذاریم تو ظرفشویی اگه از اونطرف رد بشم حتما حالت تهوع بهم دست می ده. سطل آشغال آشپزخونه رو که دیگه نگم!حتی اگه خالی باشه هم .... اه 

باید یه فکری برا این قضیه بکنم.

زمان ثبت : 15 آبان 1394 در ساعت 22:18
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

کباب و شیرموز

چند شب پیشا بعد اموزشگاه با همکارا رفتیم کباب خورون! هوا خیلی سرد بود و کبابیه هم پره پر بود. بالاخره مرده دو تا میز برامون پیدا کرد گذاشت کنار هم. بهمون گفت چرا انقد زیادین :)) خیلی خوش گذشت و کلی هم عکس گرفتیم. 

برای تعطیلات بین دو ترم که از اواسط آذر شروع میشه کلی برنامه ریزی کردم. بخش اعظمی از برنامه شامل شیرموز میشه. 

زمان ثبت : 14 آبان 1394 در ساعت 22:25
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

بریل

محمد( دانش اموزم) امروز یه لوح برام اورد تا بتونم براش داستان بنویسم. دیگه یاد گرفتم با خط بریل بنویسم. فقط یه کم اروم اینکارو انجام می دم.

فعلا می خوام چند تا داستان یه صفحه ای از کتابsteps to understanding رو براش بنویسم و در کنار اون کتاب شازده کوچولو رو بنویسم. 

امروز برام کلی شکلات اورد. بهش گفتم اخه چرا شرمندم کردی و شکلات خریدی؟ گفت چون تو خوشگل و نازنازی هستی. وقتی داشت می رفت گفت اگه داستانای الکی هم بنویسی خوشم میاد. ولی من میخوام داستانای خوب براش بنویسم.

بهم گفت انیمیشنmr peabody رو براش بنویسم! نمی دونم چطور اینکارو کنم. فکر کنم اسمش رو از همکلاسی هاش شنیده و می خواد خودشم بدونه... باید یه دور دیگه این انیمیشنو ببینم تا یه جورایی بهتر بنویسم.

فردا جمعه ست! خیلی خوبه که جمعه ست!

فکر کنم گلوم یه کمی درد می کنه. 

زمان ثبت : 12 آبان 1394 در ساعت 11:49
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

لحاف دوست داشتنی

همیشه از شب بدم می اومده. دوست دارم زودتر صبح شه و همه چی به حالت عادی خودش برگرده. دیشب اولین باری بود که دلم نمی خواست شب تموم شه. آرامش خوبی توی لحاف بود و می شد چند روز همونجا خوابید.

راستی پست هایی مثه پست قبل رو که می ذارم ربطی به حال خودم نداره. و اصلا راجع به خودم و زمان حال و اتفاقات روزمره نیست. یهو یه چیزی میاد توی فکرم و دوست دارم اینجا بنویسم.همین.

زمان ثبت : 12 آبان 1394 در ساعت 01:58
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

از نصایح ثنا(ع)

به مجازی بودن راضی نشید. دوست مجازی کسی نباشید. مسخره ترین حالت ممکن همین مجازی بودنه. و از اون مهم تر: طوری نباشید که بقیه فقط وقتی ناراحتن بیان سراغتون و درد دل کنن. کسی که شادیاشو با بقیه تقسیم میکنه، تو غمش هم بهتره با همونا باشه. اونقد ادم بی لیاقت تو این دنیا هست که تو یه چشم بهم زدن همه خوبیاتونو فراموش می کنه.... اونقد ادم دور از جون شما عوضی هست که شما خوبیاتونو برا خودتون نگه دارید بهتره... 

خوبی برا رو کاغذه... 

باشه؟ آفرین

زمان ثبت : 11 آبان 1394 در ساعت 21:34
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

Imagination

از بازی "تصور کردن" لذت می برم. مثلا تو تابستون زیر آفتاب میشینم یا دراز می کشم، عینک آفتابی می زنم و آب پرتقال می خورم و تصور می کنم کنار دریام(دریا خیلی بهمون نزدیکه ولی انجام این کارا غیر ممکنه.) 

تو زمستون هم وقتی تو ماشینم و از خیابونایی که آب گرفته می رم تصور می کنم توی یه قایق گنده ام و زیر آب پر از دلفینه :)))))))

شما پیشنهادی برای تصور کردن ندارین؟

   1       2    >>