X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 30 آذر 1394 در ساعت 11:01
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

یلدا

با صورت نشسته و روی کثیف ناخن دراز واه و واه و واه نشستم پشت لپتاپ. یه 45 دیقه ای می شه. برای یه نفرکه سهم خریده بودم دیروز پریروزا، با سود 2.47 درصد خالص امروز فروختم. برای دو نفر دیگه اما دیر رسیدم و نشد بفروشم.

امشب خونه دختر خالم اینا دعوتیم. همون که اومده بود اینجا سر زده با شوهر و بچه ش و من چون رفتم تو اتاقم لباس مناسب بپوشم ناراحت شد و قهر کرد. حالا خودش دعوتمون کرده. اصلا ازم خوشش نمیاد و بخاطر مامانم مجبوره منو تحمل کنه. دلم می سوزه براش. برای دختر خالم یه مجسمه انار خریدم و برای پسرش کلی خودکار رنگی و البته برای خودمم خودکار رنگی خریدما.

گفته قراره امشب پیتزا درست کنه. تنها چیزی که امشب باعث خوشحالیم می شه همون پیتزاست.

خب من برم صبحونه بخورم دیگه.

زمان ثبت : 29 آذر 1394 در ساعت 12:29
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

I am Sherlocked

دیشب تو کلاس سیاه قلم شاگردای دیگه هم بودن. همشون 32 ساله و مجرد. خیلی شاد و سرحال بودن و البته خیلی هم هنرمند. بعدم یکیشون منو تا دم درمون رسوند! هرچقد اصرار کردم بین راه پیادم کنه قبول نکرد! خیلی زحمتش شد بیچاره.

من کاملا مخالف مهربونی هستم. یعنی اصلا دلم نمیاد محبت رو خرج هرکسی بکنم. اینایی که میگن به همه محبت کنید رو اصلا قبول ندارم. فقط باید با بعضیا مهربون بود. اینو طی سال ها تجربه و خرج کردن محبت متوجه شدما!

قول می دم بعد از ناهار اتاقمو حسابی مرتب کنم!

یکی از کتابا تموم شد و کتاب جدیدی که شروع کردم یکی از رمان های شرلوک عزیزه. محاله موقع خوندنش لحظه ای خسته بشم.

بعد از ظهر هم  یه کلاس خصوصی تو آموزشگاه دارم.


دیگه همین!

زمان ثبت : 28 آذر 1394 در ساعت 11:57
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

سلام

امروز بعد از صبحانه برای چند نفر سهم خریدم و بعد دو قسمت از آنه شرلی رو دیدم. ظرفارو شستم و موهامو مثه آنه شرلی بافتم و یه کمی آرایش کردم و بعد همکار جون پیام داد و گفت موافقه که امروز بریم کلاس سیاه قلم. اخه همیشه سه شنبه ها می ریم. امروز استثنائا میریم ببینیم بچه های شنبه چطورن.

الانم میخوام ادامه کتابمو بخونم.

زمان ثبت : 26 آذر 1394 در ساعت 15:24
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

HELLO

محاله وقتی آهنگ hello از ادل(Adele) رو می خونم مامانم جواب سلاممو نده :|

من:hello

مامان: علیک هلو 

من: it's me

مامان: چی؟

من: با تو نیسم :|


زمان ثبت : 25 آذر 1394 در ساعت 19:21
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

رک

خیلی ناراحتم و سنگینی ای رو به اندازه وزن یه کوه روی قلبم حس می کنم. تنها جایی که توش راحت بودم همین وبلاگم بود که دیگه اینجا هم از دست دادم. و الان نمی تونم بنویسم چرا ناراحتم.  قبلنا وقتی آرام وبلاگمو می خوند، هیچوقت راجع به نوشته هام باهام حرف نمی زد. می دونست من از این نوشته ها جدام. بدون اینکه من بهش بگم! اما متاسفانه جمعی از دوستان هستن که بعد از خوندن نوشته های وبلاگم، اصرار بر این دارن که درموردش جایی بیرون از وبلاگ هم صحبت کنن! و از من جواب هم بخوان! من بار ها محترمانه به خودشون گفتم که از این کارشون ناراحت می شم، عذاب می کشم. اما بی فایده بوده. اینکه اینجا کسی برام کامنت بذاره و من با دو تا آیکن گل سر و ته قضیه رو هم بیارم خیلی برام راحت تره تا جداگونه جواب بدم و قبل جواب طومار حرفاشونو بخونم. فقط کافیه اینجا بنویسم احساس بدبختی می کنم. اون وقت اونا از هر مثالی استفاده می کنن تا من بگم باشه خوشبختم باشه..

همین چیزا باعث می شه که من الان نتونم ناراحتیم رو اینجا بنویسم. 

بعد از خوندن این پست دو نفر هستن که از من دلخور می شن یکیشون مهربانوی عزیز و زیبا، نفر دوم بیتای هنرمند شیرین زبون. که من اول ازشون عذر می خوام و بعد می گم که منظورم خیلی از خانومای محترم دیگه هم هست. 



زمان ثبت : 24 آذر 1394 در ساعت 18:19
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

ثنا و فشار خون

صبح از رو تنبلی فقط یه شیرینی خوردم و راهی کلاس هنر(!) شدم! با اینکه همیشه می دونم باید یه خوراکی

شیرین با خودم داشته باشم، بخاطر بارون و چتر و اینا حوصله رفتن به مغازه رو نداشتم و گفتم بالاخره یه شکلات که اونجا پیدا می شه! یعنی انقد بی مغزم که فکر کردم از ساعت ده تا دو با یه شکلات می تونم سر کنم! توی کلاس بعد از نیم ساعت احساس کردم سرم گیج میره و به استاد محترم گفتم اگر میخواین که کلاس عادی پیش بره و من از حال نرم بهم یه شکلات بده. اتفاقا چای هم خوردم. اما بازم حال خوبی نداشتم. وقتی اومدم خونه با اینکه جای شما خالی مثه خرس ناهار خوردم تو پاهام و دستام احساس ضعف داشتم. شاید از خود بپرسید که احساس ضعف یعنی چه؟ 

تاحالا کوه رفتین؟ اگر دیر به دیر برید کوه موقع پایین اومدن احساس می کنید پاهاتون می لرزه با اینکه نمی لرزه. و من همین حس رو داشتم! بعد هم سرم درد گرفت و جدی جدی فهمیدم که انگار فشارم پایینه. مامان فشارمو گرفت و دیدیم که بعلههه فشارم8بوده. تازه بعد از اون همه غذا خوردن! کمی آب قند نوش جان کردیم ولی حال مساعدی نداریم.

از اینکه هربار انقد دقیق و با جزئیات راجع به پایین اومدن فشارم می نویسم من رو ببخشید. آخه برای خودم خیلی جالبه که خیلی راحت فشارم میاد پایین.

تازه آزمایش هم دادم. هیچ مشکلی ندارم! حتی کم خونی هم ندارم! با اینکه هرگز قرص آهن نخوردم و وقتی تو دبیرستان، ناظممون با دستای چندشش بهمون قرص آهن می داد مینداختمش حیاط پشتی!

به نظر خودم که خیلی جالبه.


زمان ثبت : 24 آذر 1394 در ساعت 09:10
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

خودمو می گم

اینایی که ساعت 8.30صبح بیدار میشن تو این بارون میرن کلاس طراحی(بخوانید سیاه قلم) رو خیلی تحویل نگیرید! اینا تو رو دربایسی گیر کردن و گرنه اونقدرا هم دنبال هنر نیستن!

زمان ثبت : 23 آذر 1394 در ساعت 21:54
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

Sometimes

من امروز خیلی عجیب بودم. دوست نداشتم زیاد حرف بزنم. فکر می کردم هربار که دهنمو باز می کنم و یه جمله ای می می گم، چیزی ازم کم می شه. برا همین هم خیلی کم حرف زدم و حتی اگر مجبور بودم چیزی تایپ کنم، سعی می کردم از کلمه های کمتری استفاده کنم.

 هر بار یه بازی جدیدی در میارم. مامان میگه از تنهاییته. بدم میاد که فکر می کنه من تنهام. 

من فقط جور دیگه ای فکر می کنم. از سفیدی پوستم که هم رنگ کاشی توالته تا تصور اینکه پول توی دستم قبلا دست کیا بوده حالم بد می شه.

البته فقط بعضی وقتا.

خب زیادی سفیدم! وقتی جلوی دیوار عکس میگیرم، هم رنگ دیوارم! انگار رو دیوار چشم کشیده باشن. مسخره ست!

فقط بعضی وقتا مسخره ست.

زمان ثبت : 23 آذر 1394 در ساعت 13:47
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

ساختمونیا

دیروز یه سهم خریدم امروز تو ضرر فروختم. امروز یه سهم  خریدم همین امروز تو سود فروختم. و دقیقا سودم اندازه ضررم بود.

 خوشحالم که حداقل ضرر نکردم.

زمان ثبت : 22 آذر 1394 در ساعت 20:52
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

اصل31

دیشب یه جا خوندم 

اصل سی و یکم حقوق بشر: هر انسانی می تواند هر کس را که بخواهد دوست داشته باشد!

بعد الان سرچ کردم دیدم حقوق بشر کلا 30تا اصل داره. حالا نمی دونم من می تونم هرکس که دلم خواست دوست داشته باشم یا نه! گرفتاری شدیما!

زمان ثبت : 22 آذر 1394 در ساعت 14:00
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

کار خیر

اقا یه رهگذری. . . ادم خیری . . . عابری . . .  چیزی از این جا رد شد بیاد این قالب منو که واسه بلاگفا هست تبدیل به قالب بلاگ اسکای کنه واسم اپلود کنه بذاره تو کامنتام. والا جای دوری نمی ره. همه سایت های مبدل قالب رو امتحان کردم. نشده که نشده.

پلیز . . . 


زمان ثبت : 22 آذر 1394 در ساعت 12:48
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

ثنا هولمز

تو جلسه دوم طراحی(نمی خوام بگم سیاه قلم)یه خانومی به کلاس ما ملحق شد و من آخر کلاس مطمئن بودم که تازه از شوهرش جدا شده. وقتی به همکارم گفتم، گفت نه بابا از کجا می دونی؟ بهش گفتم حسم بهم دروغ نمی گه! دو سه سال هم هست که جدا شده و اصلا حال خوبی نداره.جلسه های بعد فهمیدیم که بله جدا شده و اعصابش بسیار تحت فشاره.

خیلی خوشم میاد که بعضیارو راحت می تونم بشناسم. حتی کسایی رو که تاحالا از نزدیک ندیدم  بعد از چند بار حرف زدن تا حد زیادی می شناسم! و همین هم باعث میشه دایره دوستانم بسیاااااار کوچولو باشه.



زمان ثبت : 21 آذر 1394 در ساعت 13:50
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

S.O.S

سلام. ثنا خانومی هستم. صدای من رو از خونه خاله م اینا می شنوید. جاتون خالی الان ناهار خوردیم. بسیار خوشمزه بود. تنها مشکلی که آدم خونه خاله م اینا می تونه داشته باشه اینه که موقع غذا خوردن حتی وقتی دهنت پر از غذا هم هست خاله و شوهر خاله م مدام میگن چرا نمی خوری؟ چرا تعارف می کنی؟ تورو خدا بخور! خوشمزه نیست؟ 

بعد هرچقدم آروم آروم بخورید که غذاتون زود تر از بقیه تموم نشه بازم اونا برنده می شن. کلی هم ازت دلگیر می شن و می گن همین؟ فقط همین قدر خوردی؟ 

یعنی دوست داری همونجا همه بشقابارو از پنجره پرت کنی بیرون.

ولی در کل خوبه. آفتاب می تابه تو صورتم و همین که اینجا مجهز به وای فای هست همه چیز رو دلپذیر تر می کنه.

وقتی قرار باشه جایی برم که اصلا احساس راحتی نمی کنم معمولا با خودم دو تا کتاب و یه دفتر نقاشی و هندزفری می برم.حتی اگه ازشون استفاده نکنم  اگه دیگه اصلنه اصلن راحت نباشم ایت(عروسکم) هم با خودم می برم.

یادم رفت مسواک بیارم. باید خمیر دندون قرقره کنم!!! :))

زمان ثبت : 21 آذر 1394 در ساعت 00:22
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

1999

مثه کلمباین و اون دو تا دانش اموز، دو تا تفنگ گنده بردارم. یکی این دست. یکی اون دست. با لگد درشونو باز  کنم و بعد بنگ بنگ بنگ

راحت. . . 

زمان ثبت : 19 آذر 1394 در ساعت 11:39
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

روز اول تعطیلات

آخرین روز ترم به بدترین شکل ممکن گذشت. الان که بهش فکر می کنم خندم می گیره. کاری که همکار انجام داد، کاری که یکی از اولیا انجام داد، کاری که یکی از دانش اموزا انجام داد(این قسمت رو باید کوتاهتر می نوشتم یعنی فقط یک بار می نوشتم"انجام داد")، همه باعث شدن که با سر درد بیام خونه و با قرص مسکن حال خودمو خوب کنم. راجع بهش نمی نویسم چون ارزش نوشتن نداره. فقط این وسط به با شعور بودن یکی از دانش اموزا و خانوادش پی بردم.

خب حالا میخوام چیزی رو بگم که هیچوقت دلم نمی خواست بگم. من چند هفته ای میشه کلاس میرم! به همکارم گفته بودم بریم کلاس نقاشی و اونم قبول کرده بود. گفت جایی رو می شناسه که سیاه قلم یاد می ده. من هم با خودم گفتم درسته کار سیاه قلم اصلا رنگی نیست ولی عیبی نداره به خاطر اموزش طراحیش که جلسات اول هست می رم. اما خبری از طراحی نبود و گفت اگر نمی تونید بکشید کپی کنید! گفت اصلا سیاه قلم یعنی تکنیک سایه زدن و نه طراحی. من و همکار هرگز قبول نکردیم کپی کنیم و تصمیم گرفتیم چند جلسه ای پیشش بریم و بعد بریم کلاس طراحی! هنوزم دوست ندارم بگم می رم کلاس سیاه قلم. و می گم کلاس طراحی. یه چهره بکشم دیگه نمی رم اونجا.

روز اول تعطیلاتم رو باید با کلاس خصوصی و محمد شروع می کردم که خواهرش پیام داد و گفت دیشب مهمونی بودن و محمد خوابه و میگه نمی تونم بیدار شم! منم حمله بردم به سمت کتابام و یه کتاب انتخاب کردم که بخونم. کتاب جالبیه.

انقد هوا خوب که دوست دارم آسمونو بغل کنم!


   1       2       3    >>