X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 1 اسفند 1394 در ساعت 23:57
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

Why?

اون گوسفندایی که بهم خندیده بودن، جلسه ی بعدش هی تعجب می کردن که من چرا انقد سر سنگینم و نمی خندم. هی شوخی می کردن ولی من نگاشونم نمی کردم. بعد یکیشون اومد پیشم ناخنشو نشونم داد که از وسط شکسته بود و کبود شده بود. منم فقط گفتم اوهوم. البته یکیشون غایب بود. بعد شبش یکیشون توی اینستا فالوم کرد که بگه ما با هم دوستیم. عکسامم لایک کرد که حتما ببینمش. امروز اونی که غایب بود هم اومده بود. عادتشه بهت زل بزنه و بعد چشم غره بره. همشم تو کلاس کلمه می پرسه و هی میگه این کلمه امریکن و بریتیشش چه فرقی داره. تا دو جلسه پیش هرچی می پرسید من راحت جوابشو می دادم اما امروز خودم رومو بر گردوندم و وقتی ازم کلمه پرسید گفتم چک یور دیکشنری. البته بگم قبل از اینکه وارد کلاسشون بشم نزدیکه اشکم دربیاد و همه پله ها رو با فحشای بد بد می رم بالا و وقتی دستگیره ی در رو میارم پایین همش از خودم می پرسم: آخه چراااا؟؟؟؟ چرااااا؟؟؟؟


زمان ثبت : 30 بهمن 1394 در ساعت 23:36
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

ارژنگ عنبر

فیلم نهنگ عنبر رو دیدم. اولش گریه کردم بعد عصبانی شدم و الان می گم خاک تو سر ادمایی مثه ارژنگ!!!! چی از زندگیش فهمید؟ احمق!

زمان ثبت : 30 بهمن 1394 در ساعت 19:33
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

.

صبح خیلی خوش گذشت. پاهام و روی میز گذاشتم و پرده ی اتاقمم با هندزفری بستم تا آفتاب بیاد تو. بعدش یه کتاب دیگه رو تموم کردم و رفتم حموم و به این فکر می کردم که همیشه از چهل و پنج دقیقه ای که توی حموم هستم، چهل دیقه ش به تنظیم دمای آب می گذره :/ 

بعدش یه کم از کاری که همکارم برای پایان نامه ش بهم داده بود انجام دادم و دیگه مهمونا اومدن. پشت سر هرکسی که فکرش رو بکنید حرف زدیم و الانم دارن عصرونه میخورن و من یه کمی خوردم و بعدش اومدم یه طرف دیگه نشستم. همیشه همه با هم میگن چراااا زوووود پاااا شدی؟؟ (خب به شما چه؟ ) گاهی دوست دارم بعد از رفتنشون همه جارو بشورم ولییییی تنها کاری که می کنم عوض کردن کانالای تلویزیونه.

این مهمون ما نمی فهمه فیلما و عکسای گوشیش اصلا برام جالب نیست.  من همش مجبورم واسه جوکای مسخرش بخندم :/  

تازههههه!!! نه ولش کن.


زمان ثبت : 29 بهمن 1394 در ساعت 01:08
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

؟؟

می دونم این وقت شب واقعا جاش نیست همچین سوالی بپرسم ولی واقعا کنجکاو شدم!

شما تو دشوییتون آفتابه دارین؟

زمان ثبت : 27 بهمن 1394 در ساعت 14:12
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

.

امروز هزارتا از خودم عکس گرفتم. همینجوری الکی.

زمان ثبت : 25 بهمن 1394 در ساعت 23:17
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

جدی جدی هی لاوز می انگار

دیروز بعد از کلاس گوسفندا


من:  :(

دانش اموز (پسر) : اخه چرا ناراحتی؟

من: ولش کن

دانش اموز: تورو خدا بگو. 

من: نچ

دانش اموز(جلوم زانو زد) : می شه خواهش کنم ناراحت نباشی

من : من می خوام ناراحت نباشم اما نمی شه

دانش اموز: جلسه بعد فلشمو پر از فیلم می کنم بهت میدم

من: فیلم دوست ندارم. انیمیشن بده.

دانش اموز: لیست انیمیشنایی که دوست داری رو بنویس من جلسه بعد برات بیارم

من: همه رو دیدم. فقط برامtoy story بیار با home

دانش اموز: چشم. راستی تاریخ تولدتم یادمه ها.

من: چه ربطی داشت؟

دانش اموز: میخواستم خوشحال شی

زمان ثبت : 24 بهمن 1394 در ساعت 23:47
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

خانم دریل و مشکلات کمر شکن

دریل عاشق ماشین ح شده بود و روز اول به مادرش گفت" من ماشینشو میخوام" و سپس بعد از دوماه با او ازدواج کرد. بعدا که همه ما فهمیدیم ح قبلا یک زن داشته و طلاقش داده سعی کردیم اصلا به روی دریل این ها نیاوریم ولی در دل می گفتیم " آخه خاک بر سر، آدم عشق شیش ساله ش رو با یه ماشین عوض می کنه؟". حالا امروز مادر خانم دریل با مادر من صحبت کرد و گفت چه اتفاقات سختی روی داده است.

مامان دریل: چند روز پیش مادر شوهر دریل بهش گفت میخوام یه چیز بهت بگم ولی به کسی نگو. دریل گفت باشه. مادر شوهر گفت راستش ح یه دختری رو دوست داشت و هنوزم اونو دوست داره. خانم دریل هم رفت برا شوهرش همه چیو تعریف کرد( به این میگن زن زندگی) و گفت من دیگه بهت اعتماد ندارم. بعد ح اومد به مامانش خیلی با ملایمت گفت مامان اینکارارو نکن(ح بسیار به خانواده اش اهمیت می دهد و اصلا با تندی با آنها سخن نمی گوید). 

.

مامانم که این قسمت را برایم تعریف کرد به او  گفتم صبر کن صبر کن. . . وایسا گریه کنم. . . بعد یادم آمد که یک روز خانم دریل داشت برایمان از کتک های پدرش می گفت و من به او گفتم صبر کن صبر کن گریه کنم و خانم دریل به ما گفت خفه شو و بعد رفت آشپزخانه و بقیه ی حرفش را به مادرمان زد. برای همین بنده به مادرمان گفتیم صبر نکن. بقیه را بگو.

.

.

مامان دریل: چند روز بعدش ما میخواستیم بریم سرعین و دریل و شوهرشم میخواستن با ما بیان ولی به مادر شوهرش اینا نگفتن. بعد توی راه مادر شوهرش زنگ می زنه می گه کجایین؟ دریل می گه تو راه سرعین. یهو مادر شوهره تبدیل به یک هاپوی وحشی می شه و می گه چرا به ما نگفتین؟ ایشالا سیاه بخت بشی ایشالا بمیری ایشالا از ح جدا بشی( خب اسگل، جدا بشن که برا پسر خودتم بده). بعد گوشیو قطع میکنه و به من( یعنی مامان دریل) زنگ می زنه و باز فحش می ده و میگه خاک بر سرت با این دختر تربیت کردنت.

.

.

دریل اندکی گریه کرد و سپس به سفر خود ادامه دادند. مادر شوهر دریل فکر می کند به این راحتی ها می تواند دریل را از خانه بیرون کند ولی کور خوانده است چون دریل عاشق پول می باشد و حاضر است یک پایش را بدهد ولی پول داشته باشد. 

بعد دریل به مادر خود گفت اصلا من همان دوست پسر خودم را میخواهم کاش با بی پولی اش می ساختم.

.

.

آیا این سوال برایتان ایجاد شد که چرا مادر شوهرش یکدفعه انقدر تغییر کرد؟ چون دریل دیگر سر کار نمی رود و مادر شوهر می گوید مگه پسرم نوکرته؟


زمان ثبت : 24 بهمن 1394 در ساعت 21:46
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

Shut the f . . . up

اگه یه مشت گوسفند بهتون بخندن و مسخره تون کنن، اگه همین گوسفندا در حد انفجار بهتون بخندن و بگن تو فلان اشتباه رو کردی و به شوخی بگن ما می ریم به مدیرت می گیم و بعد بازم بخندن، اگه جایی باشید که فقط حق رو به همین گوسفندا می دن،  اگه این گوسفندا دانش آموزتون باشن، فوقه فوقش بتونین جلو گریه تون رو تا دو ساعت بگیرین. بعدش خود اشکه میریزه. کاملا غیر ارادی. بعدش هی به عقب میرید. به گذشته. یه روز یه هفته یه ماه. . . .خیلی سال پیش. . .  و آخرش هیچی. . . هیچی..

شما قبول می کنید که مسخره هستید. شما خنده دار هستید. حرف دانش اموزای دیگه که خیلی قبولتون دارن مهم نیست. مهم این چندتا گوسفندن که بهتون خندیدن و اون حرف رو زدن. . . مهم اینه که شما بازم باید همونجا برید. . . جلوی همون گوسفندا. . . 

زمان ثبت : 24 بهمن 1394 در ساعت 12:28
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

Bipolar

لطفا این تست رو انجام بدین و نتیجه ش رو بهم بگید

زمان ثبت : 23 بهمن 1394 در ساعت 20:52
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

.

تو این دو روز تعطیلی چهارتا فیلم ایرانی ضایع دیدم که حتی روم نمی شه اسمشونو بگم. بس که مزخرف بودن. نمی دونم چرا اینکارو کردم. ..

نقاشی هم کردم اما برای کلاسم اصلا تمرین نکردم. فرانسه خوندم. بازم میخونم. برا اینکه بهم گفتن نوک میزنی به فرانسه، اونقد میخونم که اصن تیچر فرانسه بشم. آهنگ گوش دادم. یه آهنگی که عاشقشم. و چون خیلی عاشقشم پس فقط مال خودمه و دلم نمیخواد هیچکس دیگه جز من گوش بده. حداقل وقتی گوش می ده با خودش نگه ثنا هم این آهنگو دوست داره.یعنی ممکنه بعضیاتون این آهنگو داشته باشین. خیلی حال بهم زن شدم. ولی فعلا همینه.

زمان ثبت : 22 بهمن 1394 در ساعت 12:40
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

.

همین الانه الان متوجه شدم که هنوز آمادگی یا شاید حوصله ی لازم برای ارتباط با دیگران ندارم. چون از صبح با همه دعوا کردم. من دقیقا از اون آدمای کوچولویی هستم که هیچکسو قبول ندارم تو هیچ زمینه ای. به جز خودم. و اگه الان به خودم گفتم "کوچولو" فقط برای این بوده که خومو متواضع نشون بدم. در حالیکه اصلا خودمو کوچولو نمی دونم. و اصلا خودم رو در حد مدرک تحصیلیم نمی دونم و حتی فکر می کنم که از همه بیشتر می فهمم و نظر هیچکس هیچوقت برام مهم نبوده و فکر می کنم همه بی سوادن جز من و مطمئنم خیلی چیزا رو من تا ته ش رفتم اما بقیه حتی نمی تونن بفهمنش.

در این حد خودخواه و مغرور و گند هستم. و در تمام طول زندگیم شاید یک یا دو نفر رو میشناسم که فکر می کنم خیلی بیشتر از من میفهمن و من واقعا پیششون کوچولو هستم و تمام فکرایی که بالا گفتم راجع به اونا برعکسه.

زمان ثبت : 20 بهمن 1394 در ساعت 21:46
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

مهر مادری(3)

مامان: یه چیز بگم ناراحت نمی شی؟

من: نه بگو

مامان: جون منو قسم بخور

من: به جون تو ناراحت نمی شم

مامان: فلانی رفت انگلیس 

من: عب نداره. دیگه سعی می کنم وقتی می فهمم یکی از ایران رفته حسودی نکنم.

مامان: عه؟ فلانی هم رفت استرالیا. اون یکی هم رفته المان. یکی دیگه هم یه ماه دیگه میره سوئد.

من:  :(((( نهههههه

مامان: جون منو قسم خوردیا!

زمان ثبت : 19 بهمن 1394 در ساعت 10:34
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

مهر مادری(2)

تازه! وقتی آنفلوانزا گرفته بودم، میخواستم مامانمو بوس کنم(من هر روز باید مامانمو بوس کنم) بعد مامانم برمیگشت میگفت پشت کله م رو بوس کن :|

نمیخواست ازم آنفلوانزا بگیره فکر می کرد راهش اینه. . . 

زمان ثبت : 19 بهمن 1394 در ساعت 01:57
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

مهر مادری

الان از خواب بیدار شدم و دیدم که رو مبل خوابم برده بود و مامان تو اتاق خوابیده و حتی لامپ هال روخاموش نکرده و حتییییی بخاری هال رو کمه کم کرده حتییییییی نگفته پاشو بیا تو اتاق بخواب :| یعنی اگه شیش تا بچه بودیم چی می شد. . . 

زمان ثبت : 18 بهمن 1394 در ساعت 23:52
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

نمی گم

قرار بود یه پست خیلی غمگین بذارم. تا آخرم نوشتمش. یعنی نوشتم که چی فکر می کنم. حداقل فکرای امروزم. در این حد که بگم ... نه ولش کن. خلاصه خیلی پست افتضاحی بود. بیخیالش شدم.

   1       2       3    >>