X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 31 خرداد 1395 در ساعت 11:38
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

ثنای مهربون

من الان می خواستم یه چیزی بنویسم ولی چون عواقب بد به همراه خواهد داشت نمی نویسم. اصن مهمم نیست ولش کن.

هوای  اینجا گاهی انقد شرجیه که حتی نمی تونی از گوشیت استفاده کنی. باورتون می شه؟! هوای شرجی یعنی یه هوایی که چیزی خشک نمی شه. مثلا وقتی از حموم میاید خشک نمی شید یا وقتی عرق می کنید خشک نمی شید. بعد فکر کنید یهو میبیند گوشی دستتونه و دستتتون انقد خیسه که دیگه نمی تونید کاری کنید!

اخه این چه وضعیه. مسئولین رسیدگی کنن. مثلا بقیه جاها می نویسن اینجا هوا ندارد، ما هم بنویسیم اینجا خشکی ندارد.

نه ولی انصافا خیلی ناراحتم برا شهرایی که هواشون آلوده شده. واقعا وحشتناکه و وقتی تو هوای اینجا نفس می کشم عذاب وجدان می گیرم.

زمان ثبت : 29 خرداد 1395 در ساعت 12:20
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

آفرین

یه شب نتم قطع شده بود، تا ساعت دو رقصیدم :/

.

دیشب برا مامان یه سری از پستای وبلاگمو خوندم انقدددد خندیدیییییم 

.

مامان وقتی از بیرون میاد و می خواد میزان گرمای هوا رو توصیف کنه می گه هرکی بره بیرون خره. این یعنی هوا خیلی گرمه

.

یکی از همکارا( همون که خیلی از ما بزرگتره) همیشه میگه تو کلاس پسرا نمی ذارم جیکشون دربیاد. همشون ساکتن و به حرفم گوش می دن. این ترم کلاسش کنار کلاس منه. صدای عربده(اربده؟) پسرا میاد :/ بعد میگه اینا ساکتن

.

حموم برید. دیگه الان هوا گرمه. خواهشا حمومو فراموش نکنید

.

دوست داشتم امروز تعطیل بود ولی خب نیست

.

باشه؟

زمان ثبت : 28 خرداد 1395 در ساعت 18:41
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

انگلیسی

من و همکار جون تصمیم گرفتیم که سطح زبان خودمونو ببریم بالا اما نمی دونستیم چیکار کنیم. همکار جون گفت بیا اول 504 دوره کنیم. که خودش الان داره اینکارو میکنه. منم گفتم در کنارش کتابcommon mistakes هم بخونیم. ولی من اصلا دوست ندارم به 504دست بزنم. نمی دونم چرا. چندشم میشه ازش. از جلدش از اسمش. اه اه. بعد همکار جون گفتcommon mistakes رو که می خونیم جمله های اشتباهش رو نخونیم. منم گفتم کاملا درسته چون ممکنه جمله های اشتباهش رو یاد بگیریم. بعد من به همکار جون گفتم که من هر کلمه ای رو که تویcommon mistakes می خونم توی oxford dictionary چک می کنم تا اگه با حرف اضافه دیگه ای میاد و معانی مختلف داره و اصطلاحی چیزی داره یاد بگیرم. همکار جون گفت من اینجوری اگه بخونم به زودی ولش می کنم. با این حال منو همکار جون داریم سعی می کنیم سطح زبانمونو ببریم بالاتر. تو همین دو سه روز چیزای خیلی خوبی یاد گرفتم و آی لاو یو آکسفورد دیکشنری.

خلاصه اینارو تعریف کردم که بگم اگه می خواین زبان یاد بگیرید از هیچ کلمه ای راحت رد نشید. حتی یه کلمه ساده مثه believe. و حتما توی دیکشنری (ترجیحا advanced) چک کنید و همه  دل و روده ش رو بریزید بیرون.

خدافظ

زمان ثبت : 28 خرداد 1395 در ساعت 10:35
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

دستمال کاغذی

شما هرچقدر هم دستمال کاغذی خوبی باشید، در آخر دور انداخته می شید. چون دستمال کاغذی هستید.

این جمله ی زیبارو همین الان با صورت نشسته، موهای هپلی، و قبل از صبحونه گفتم.


جمعه ست! روز مورد علاقه ی من!

خدافظ

زمان ثبت : 27 خرداد 1395 در ساعت 14:10
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

ثنای دل رحم

امروز صبح دو تا کلاس داشتم و ساعت 1.30رسیدم خونه. خیلی خوابم میاد. تیچر بودن خیلی کار سختیه چون حتی وقتی خسته و خوابالویی یا گرسنه ای باید یه سری از بچه هایی رو که ذاتا لوس هستن تحمل کنی. لبخند بزنی. و جوری رفتار کنی که انگار اصلا متوجه نشدی اونا چقد لوسن.

یه کتاب خونده بودم که توش دو تا پسر یه سری بمب و تفنگ میسازن و بعد همکلاسی ها و معلماشونو که خیلی با اینا بد رفتار می کردن می کشن. بعد الان به این فکر می کنم که چقد خوب می شد اون دوتا پسره میومدن تو اپارتمان ما و این واحد رو به روییمونو به طرز فجیعی... نه ولش کن.

زمان ثبت : 26 خرداد 1395 در ساعت 13:28
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

پیچ گوشتی

وقتی خیلی کوچیک بودم، تا توی خونه تنها می شدم، پیچ گوشتی های بابامو بر میداشتم و یه وسیله ی برقی رو باز می کردم و بعدش می بستم. تقریبا همه ی وسایل برقی خونه رو باز کرده بودم. 

مامان هنوزم نمی دونه :))

زمان ثبت : 26 خرداد 1395 در ساعت 10:30
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

نمی دونم

دیشب یه خواب بد و اعصاب خرد کن دیدم.

.

.

مامان بهم میگه تو آدم مغرور و حال بهم زنی هستی ولی دوستت دارم.

.

.

دانش آموزم وقتی میخواد نشونی منو به اون یکی تیچرش بده می گه: همونی که صداش نرمه. چشماش خوشگله. ماتیک می زنه.

.

.

تو راه خونه خوراکی می خرم.

.

.

مشکل فراموشیم یه ذره بهتر شده.

.

.

دیگه از خط بدم نمی ترسم و راحت تو دفترم می نویسم.

.

.

من و همکار جونم میخوایم یه کاری کنیم. ولی من دقیقا نمی دونم باید چجوری شروعش کنیم. 

.

.

اولین باره که دلم برا مداد رنگیام تنگ نشده.

.

.

انیمیشن انگری بردز اصلا خوب نیست و نتونستم تا اخر ببینمش. شاید چون هنوز کیفیت خوبش نیومده.


زمان ثبت : 24 خرداد 1395 در ساعت 13:36
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

I'm me

ما خوش هیکلا وقتی ورزش می کنیم، اصن هدفمون این نیست که لاغر شیم. فقط به این فکر می کنیم که سیکس پک داشته باشیم یا همون دو تا خط کافیه. آره...

بعد دیشب، شب بسیار بزرگی بود. بگو چرا؟ چون بزرگ شدم. یه وقت فکر نکنین منظورم ظاهرمه ها. نخیر. هنوز baby faceهستم. خیالتون راحت. از یه لحاظ دیگه شب بزرگی بود. شبای زیادی تو زندگی آدم هست که پر از تصمیمه ولی اخرم به هیچکدوم عمل نمی کنیم. اما یه سری از شبا خودشون راهتو عوض می کنن. شاید انقد گریه کنی که چشات ورم کنه ولی مهم اینه که یهو عوض می شی. قوی تر از قبل می شی. راهت تغییر می کنه. یادت میاد خیلی وقته اینجوری به خودت فکر نکرده بودی.


من وقتی خیلی زیاد ناراحتم از صدای سکوت توی سرم بدم میاد. حتی اگه هندزفری هم تو گوشم باشه باز اون سکوتو حس می کنم. برا همین مجبورم حرف بزنم یا بالاخره یه صدایی از خودم دربیارم. مثلا دراز میکشم و سرمو از بغل می چسبونم رو فرش و بدون توقف می گم" ااااااااااااا...." یا میگم " هممممممممممم" یا با هایده می خونم یا اصن ممکنه حال خوندن نداشته باشم و هایده بخونه و من بگم ستشکبنلپبخسخسوبکلپیپلکبحستوزکز

یعنی فقط تولید صدا کنم تا اون سکوت وحشتناکی که حاصل ناراحتیه، از بین ببرم. 


زمان ثبت : 23 خرداد 1395 در ساعت 11:47
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

And they call me Mohandes

دلایلی که معمولا آدما یاد من می افتن:

هنگ کردن تلگرام

قطع شدن اینترنت

ساختن آیدی جدید در اینستاگرام

انیمیشن

کوالا

شیرموز

کتاب

بالا نیومدن ویندوز

پیام به روز رسانی گوشی

اپدیت کردن واتساپ

انگلیسی

طریقه ی اسکرین شات گرفتن

بورس

چگونه کسی را در تلگرام بلاک کنیم؟

اگر به کسی در تلگرام پیام بدهیم شماره ی ما را می بیند یا نه؟ :/

فراموشی پسوورد ایمیل

.

.

و از این قبیل

زمان ثبت : 22 خرداد 1395 در ساعت 21:28
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

و باز هم خواستگار

هرچقدر پولدار. هرچقدر معروف. هرچقدر خوشتیپ و محترم. . . 

نه! نه نه! جواب من منفیه.

ن

می

خوام

تمام

زمان ثبت : 21 خرداد 1395 در ساعت 12:32
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

انگلیسی

خب دوستان من باید کامل بهتون توضیح بدم که کانالمون چحوریه تا حتما عضو شید. البته عضو شدن کسی به نفع من نیست اما اگه یادتون باشه من همیشه دلم میخواست دوستای وبلاگیم هرچی که من بلد هستم رو بلد باشن. برا همین می گم عضو شین.

یادتونه قبلا پادکست می ذاشتم تو وبلاگم؟ پادکست یه قسمت کوتاه از یه مکالمه می تونه باشه همراه با متن و معنی لغات. حالا توی کانالمون هم پادکست هست با همین چیزایی که گفتم و علاوه بر اون یه سری لغاتش هم با فلش کارت درست شده که کارتون راحت تر بشه.

علاوه بر پادکست، لغات 504 هم روزی دو تا معرفی می شه. یعنی توی یه فلش کارت دو تا کلمه هست. همرا با معنی و یه مثال. تا الان به درس ششم رسیدیم و هنوز دیر نشده.

داستان کوتاه هم بامعنی و بازم فلش کارت هست و یه چیز خیلی عالی هم فیلمای کوتاهیه که تو کانال هست. یعنی قسمت هایی از فیلما با حجم خیلی کم قرار داده شده و متنش هم زیرشه. و تو هر کدوم حداقل یه اصطلاح خیلی رایج هست که به فیلم دیدنتون کمک می کنه.

از همه مهم تر اینه که فلش کارت واسه بچه ها هم تو کانال هست. یعنی برای همه ی سنین اونجا مطلب پیدا می شه.

آدرس کانالمون بالای اینستاگرامم هست که می تونین روش کلیک کنین و وارد کانال بشید و یادتون نره join  رو بزنین :)) 

ادرس اینستاگرامم هم sana.eng. هر سوالی هم داشتید بپرسید.

زمان ثبت : 19 خرداد 1395 در ساعت 13:09
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

کانال

امروز یه عرضه اولیه داشتیم که به همه ی کدهایی که دستم بود رسید. حدود چهار صد تومن هم پول می خواست همش. از صبح سعی کردم کتاب دزیره رو تموم کنم دیگه راحت شم. هنوز صد و خرده ای صفحه مونده.  کتابخونمم که باید هفته ای دو بار مرتب کنم.

دیروز همه ترم های آموزشگاه تموم شد و با ک.ا.ر.ن اینا عکس گرفتم. حالا بماند که چقدر داد و فریاد زدن و با هم دعوا کردن که کی تو عکس کنار من وایسه. به همشون یه دی وی دی پر از انیمیشن( یا به قول کارن، امیمیشن) دادم و حسابی خوشحال شدن. 

قراره مهمون بیاد. البته دیروز به همکارا گفتم چهارشنبه بریم سینما؟ ولی یکیشون گفت وایسین خواهرم از جنوب بیاد با اون بریم. ما هم وایسادیم :)) حالا قراره مهمون بیاد.

هوممممم. دیگه چی؟ دیگه اینکه بیاید تو کانال آموزشگاه ما عضو شین. ادرسش tlgrm.me/kish_anzali

آدرسش تو قسمت بیوی اینستاگرامم هم هست. چیزای خوبی گذاشتیم و قراره همینجوری ادامه بدیم. اگرم سوالی پیش اومد براتون از من بپرسین.

زمان ثبت : 18 خرداد 1395 در ساعت 10:49
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

قر و قاتی

دیروز یه سهمی رو فروختم و یه سهم دیگه خریدم ولی هنوز فروش نرفته. خیلیا ازم راجع به بورس می پرسن و من بارها راهنمایی کردم ولی بازم. . . برای همین دوباره می گم: بورس به عنوان شغل دوم و یا یه سرگرمی خوبه(این نظر منه. خیلیا هدفشون اینه که تنها شغلشون بورس باشه). من بورس رو تو همین نت یاد گرفتم. هر سوالی پیش اومد توی گوگل سرچ کردم. به همین راحتی. خیلی از سایت ها هستن که مثه فروم قابلیت عضو شدن و حرف زدن دارن. و همینطور بار ها وبلاگ یکی از دوستان رو معرفی کردمwww.maryambourse.blogfa.com که گفتم سه ماه اول وبلاگش رو بخونید. همه چی توش هست. هر اصطلاحی هم نمی دونید تو گوگل سرچ کنید. گوگل فراموش نشه. همین. من فقط همین کمک از دستم برمیاد. چون بورس چیزیه که با پول سر و کار داره و من دلم نمی خواد خودمو قاتی این مسائلش بکنم. چون دیدم که بعضیا چقدر فحش نصیبشون شده و یا چیزای دیگه.. کلا من گوگل رو پیشنهاد می کنم و کلاسای بورسی که کارگزاری ها میذارن.

.

.

قرار بود راجع به مهربانو بنویسم ولی الان باید یه کاری کنم. بعدا می نویسم.

.

دیروز 14تا خودکار رنگی و یه دفتر گنده خریدم. آخه من عاشق لوازم تحریرم. قبلشم با همکاران عزیز رفتیم بستنی خوردیم. با اینکه کوتاه بود خیلی خوش گذشت.

.

.

فقط میخوام کتاب دزیره زودتر تموم شه.

.

.

امروز روز اخر ترمه. بعدش سه روز تعطیلیم و دوباره شروع ترم جدید.

.

.

کلیییی برنامه های خوب دارم.

زمان ثبت : 15 خرداد 1395 در ساعت 21:59
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

خوش گذرونی

سلااااام. ما تازه از سفر یه روزه اومدیم. با مامان عزیز تر از جان و خاله ی مهربان و همکارای دوست داشتنی رفته بودیم دشت شقایق. بعدش هم ساحل گ.ی.س.وم. البته با تور رفته بودیم. جاتون خالی خیلی خوش گذشت. همسفرهامون خیلی اهل رقص و شادی بودن و اینکه همه تو ماشین خانوم بودن هم حس خیلی راحتی بهمون می داد. تاحالا تو عمرم همچین گل های شقایقی ندیده بودم. کاملا بزرگ و قرمز بودن. فکر کنین یه کوه فقط قرمز و بنفش باشه. خب بهشته دیگهههه. انقد عکس گرفتیم که نگو. حالا عکسارو باید از دوربینم بریزم تو لپتاپم  و بعد بهتون نشونشون می دم که چقدر قشنگن. تازه کلی کفشدوزک دیدم. زیر افتاب دراز کشیدیم و هی تند تند کرم ضد افتاب می زدیم اما فکر کنم صورتم سوخته. اهنگ گوش دادیم. پانتومیم بازی کردیم. برای سفر های اینده برنامه ریزی کردیم و بیشتر از هم خوشمون اومد. تو ساحل قدم زدیم و پاهامونو بردیم زیر شن. بستنی و چای و هله هوله خوردیم. خلاصه که فوق العاده بووووود. البته اصلا به پای سفر لاهیجانمون نمی رسیدا. اون روز هزار برابر خوش گذشت . اما اگر شمالی نیستین به نظرم اصلا لازم نیست برید دشت شقایق چون چیز خاصی نداره. اگه برای مسافرت می خواین بیاین شمال بهتره ماسوله و لاهیجان رو ببینید. و  قول هم بدید که اشغال نریزید رو زمین. افرین.

.

.

قول داه بودم راجع به اون فیلمه بنویسم. فیلم Her که پنج شنبه شب دیدمش. شاید خیلیا خوششون نیاد ولی فوق العاده بود. ماجرا از این قراره که یه اقایی عاشق یه کامپیوتر می شه. یعنی کامپیوتر که نه. درواقع هوش مصنوعی. اصلا نمی دیدش. فقط صداش رو می شنید. . . فیلمش عاشقانه بود و وقتی تموم شد گفتم خب.. اونجوری هم گریه دار نبود( حالا فکر کنین ساعت 2 شب بود) بعد یهو دیدم که عه چرا گریه م میاد؟ و یهو ترکیدم :))) یعنی تا 4 صبح گریه کردما. اصلا هم نمی دونستم دقیقا برای چی گریه می کنم ولی اگه شب نبود حتما با صدای بلند گریه می کردم!!! 

.

.

حالا کتاب.. در حال خوندن کتاب دزیره هستم. رسیدم به جلد دومش. ببینید خیلی کتاب خوبیه ها. ولی هم این کتاب و هم سریال شهرزاد یه ایرادی دارن. اونم اینکه شخصیت داستان خیلی راحت نفر قبلی رو فراموش می کنه و عاشق نفر بعدی می شه. یعنی واقعا اینجوریه؟ 

.

.

جمعه یه نقاشی کشیدم ولی انقد زشت و خنده دار شد که نذاشتمش اینستا. گفتم فقط خودم بهش بخندم بهتره:))))

.

.

کم کم حس می کنم که کتاب اصول بازار سرمایه رو دوست دارم..

.

.

یادم باشه راجع به مهربانوی عزیزم یه چیزی بنویسم

.

.


عاااااشقتونم و امیدوارم یه روزی هممون با هم بریم دشت شقایق.

زمان ثبت : 14 خرداد 1395 در ساعت 22:16
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

But Who Cares ?

گفته بودم که چقدر معروفم. یادتونه؟ به هر حال از 14 سالگی می نویسم و خوب هم می نویسم و برام خیلی عادی بود که کسی اینجارو پیدا کنه. برای همین هم گوشه وبلاگم نوشتم اگر اشنایی اینجارو پیدا کرد با خیال راحت بخونه. چون حیفم میاد کسی از نوشته های من غافل بشه. به هر حال من تو هر نوشته ای سعی می کنم فکر جدیدی رو تو سر خواننده بیارم و یا بخندونمش و یا طلب همدردی کنم. تاحالا شده بود که اشنای دوستم، ارام، اینجارو پیدا کنه ولی متاسفانه فکر نمی کنم که تا الان اشناهای من اینجارو خونده باشن و یا اگر هم خونده باشن در سکوت می خونن. 

امروز غروب داشتم یه فیلم ایرانی مزخرف می دیدم و هر لحظه به خودم می گفتم قطعش کنم و به جاش کتاب بخونم که دیدم پسر داییم بهم پیام داد. اینکه یهو اسم کسی رو روی گوشیت ببینی که می دونی هم خودش و هم خونوادش ازت متنفرن حس جالبیه. چون مطمئنی که قرار نیست حرف خوبی زده بشه. پسر داییم(همونی که گفته بودم شب عروسیش کلیییی رقصیدم و انصافا جاتون خالی بود) برام نوشته بود : الف(یعنی زنش) رفته مسافرته و چند شبیه که وبگردی می کنم و یهو دیدم نمردم و یه نویسنده ای هم راجع به من نوشته.

و بعد هم اسکرین شات گرفت از وبلاگم و برام فرستاد. خب من قبلا هم گفتم که اگر کسی اینجارو پیدا کنه سورپرایز نمی شم. نوشتن، بخشی از زندگی منه. برای همین بهش گفتم: سلام. همیشه به سفر. بله از 14 سالگی مینویسم تقریبا هر روز.

و دیگه جوابی نداد. یعنی فقط خواست اطلاع رسانی کنه :)) باید بگم که بله راجع به همه نوشتم و خوش بحالتون. اصلا خیلیا حاضرن پول بدن من راجع بهشون بنویسم :)) اما می دونم که پیدا کردن وبلاگ من حاصل وبگردی نبوده. بلکه پسرداییم توی اینستا دیده اسم من ثنا هست و از این طریق پیدام کرده. شما کافیه تو گوگل بنویسین ثنا تا وبلاگ عزیز من رو ببینید.

حالا شاید براتون این سوال پیش بیاد که چرا ازم متنفرن؟:)) چون اصلا منو نمی شناسن و فقط درموردم شنیدن. but who cares ? 

انصافا تنها عضو نویسنده ی خانواده ام. از نوشته هام و پست های فرهنگی اینستام استفاده کنید :) 


و اینکه دیشب یه فیلم دیدم. و باید یه پست جدا فقط راجع به فیلمه بذارم. یعنی گریه هاااا. گریهههههه. اووووف. . . 

   1       2    >>