X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 1 آذر 1395 در ساعت 13:52
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

ماجرای چتر تیز من(3)

جناب سرهنگ اومد بیرون منو دید گفت عه خانم خانومیان اینجا چیکار میکنی؟ دیدم بله جناب سرهنگ بابای یکی از دانش آموزامه. گفتم آقا خدا این چتر تیز منو لعنت کنه. موقع خریدنش چه می دونستم می شه باهاش شکم راننده هم پاره کرد. اینو که گفتم جناب سرهنگ چشماش چهارتا شد! گفت وات د فااااز؟؟؟ زدی شکم یارو رو پاره کردی؟ اصن انگار جناب سرهنگ جاسیتن بیبرو یادش رفته بود. تازه دستی دستی خودمو لو داده بودم. گفتم نه نه عمدی نبوده. باور بفرمایین من اصلا حواسم نبود که چترو افقی گرفتم. خانم خیاطه گفت ای آقااا دیرم شده کار مارو راه بنداز بریم دیگه. آقا سیگاریه گفت خانمم که امشب خونه رام نمیده لا اقل اینجا نو اسموکینگ نذارین من آروم شم. اون یکی آقاهه گفت خااااک بر سر زن ذلیلت. سیگاریه تا اومد بزنه تو دهنش چون دستش به دست راننده وصل بود دست راننده هم اومد بالا و یهویی انگار اون اقاهه از دو نفر همزمان سیلی خورد طفلک. منم که حسااااس اصن طاقت دیدن این صحنه ها رو ندارم. جیغ کشیدم گفتم بسه دیگه. راننده گفت هووووی چه خبره! داد نزن شکمم خونریزی می کنه خانم! اون یکی آقاهه که سیلی خورده بود با خنده گفت اره داد نزن بچه ش می افته. راننده عصبانی شد و دستشو اورد که بزنه تو گوش اون اقاهه که جناب سرهنگ داد زد گفت خفههههه شید. خانوم خانومیان بفرمایید داخل. به سرباز گفت دستبند منو باز کنه.
رفتم تو گفت خب وضعیت درسی بچه من چطوره؟ گفتم عالیه اما خب گاهی وقتا تو کلاس فارسی حرف می زنه که بهش تذکر می دم. گفت بار آخرت باشه به بچه من تذکر میدیا. گفتم چشم. خلاصه گفت جرمت سنگینه بقیه آزادن اما تو فعلا اینجا مهمون مایی :|

این داستان حال بهم زن ادامه دارد

زمان ثبت : 1 آذر 1395 در ساعت 13:17
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

48

هوا اونقد سرده که ما  ترجیح می دادیم برف بیاد تا تعطیل شیم :/ همه شهرهای اطراف برف اومده جز اینجا و تا برف هم نیاد که کسی تعطیل نمی شه. ولی سرماش سرمای برفه.

واقعا دارم وقت کم میارم و نمی دونم چطوری برنامه ریزی کنم که به همه ی کارام برسم. مثلا همه کارایی که میخوام رو درطول روز تقسیم کنم و انجام بدم یا اینکه هر یک روزو به یه کار اختصاص بدم؟ واقعا سر در گمم. اخه چرا 24ساعت؟ چرا روزا 48ساعت نیست؟ یا اصن چرا آدما باید بخوابن آخه. الکی 7  8ساعت می ره. خلاصه که درگیرم.

میگم همه شهروندای ونیز شنا بلدن؟

زمان ثبت : 30 آبان 1395 در ساعت 23:40
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

امید

متحول که بودم. متحول تر شدم! فیلمی رو که تو اینستا معرفی کردم حتما ببینید تا شما هم متحول بشید.

باید یه کار رو پیوسته انجام بدین. حتی اگر آروم پیش بره. بهش به چشم سرگرمی نگاه کنین. امیدتونو از دست ندین. و همون می شه راه نجاتتون. بقیه اولش میگن اوووه اینی که تو میگی "ششصد سال" طول می کشه ولی شما می تونین مثلا تو "بیست سال" انجامش بدین و اتفاقا همون موقع هم به دردتون می خوره. شما توی زندان هم می تونین امید آزادی داشته باشین و بخاطرش حتی شده کاملا "مورچه ای" تلاش کنین.

زمان ثبت : 23 آبان 1395 در ساعت 10:13
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

دست رنج و این حرفا

الان چند باره که تو اینستا یا اینجا راجع به پیانو می نویسم بعضیا هی میگن اوه چه پولدار خوش بحالت ما آرزومون بوده و اینا. ( البته منظورم اون دختره که میگه خفن مایه نیستا :)))) اون که شوخی میکنه) ولی بقیه همچین از ته دل میگن که انگار معلومه منو نمی شناسن.

بهتره بهتون توضیح بدم که من پولدار نیستم. و از خیلی چیزا می زنم تا برم کلاس موسیقی مثل کفش، شلوار، مانتو، کیف و... و مجبورم هر روز برم سر کار. حتی جمعه. و مجبور بودم حتی بورس رو یاد بگیرم. و می دونین که تو ایران هم امنیت شغلی نیست و هر روز به این فکر می کنم که اگر شغلم رو از دست بدم( که هیچ هم بعید نیست) باید چه خاکی تو سرم بریزم. مطمئنا اون موقع نمی تونم برم کلاس موسیقی. پیانو رو بابا یا مامانم برام نخریدن. پول کلاس موسیقی و یا کتابامو مامان یا بابام نمی دن. خودم کار می کنم. کاری که معلوم نیست عاقبتش چی می شه. من اگه کارمو از دست بدم حتی شاید روزی برسه که نتونم اینترت بیام چون پولی برام نمی مونه. پس من پولدار نیستم. و اگر  روزی کارمو از دست بدم و نتونم برم کلاس موسیقی، پیانو رو کنار نمی ذارم و بالاخره از یه راهی دوباره ویدیو های یوتوب رو دانلود می کنم و یا به کسی میگم برام دانلود کنه و بازم خودم تو خونه یاد می گیرم. و اگه دیگه نتونم کتاب جدیدی بخرم همین کتابایی که دارمو دوباره می خونم.

و اگه پولدار بودم، کلاس سه تار و تنبک و ویولون می رفتم و یه کتابخونه ی دیگه می خریدم و توشو پر از کتابایی که دلم می خواد می کردم و هر روز می رفتم تو اون شهری که چرخ و فلک گنده داره و سه دور چرخ و فلک سوار می شدم.

هر دو شرایط رو توضیح دادم تا بگم تحت هر شرایطی من همین می مونم ولی اگه شرایطم بهتر بود همین حالتم هم بهتر می بود.

چقد حرف زدم

فعلا

زمان ثبت : 22 آبان 1395 در ساعت 13:58
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

دیگه اینجوریا

آخ جووون هوا آفتابیه. خیلیییی خوشحالم. از صبح که بیدار شدم فقط پیانو تمرین کردم و دو سه صفحه کتاب خوندم. همین! الانم میخوام با مامی چای بخورم و بعد برم سر کار.

یه روز هوا بارونی بود و منم داشتم می رفتم سر کار. خیلی ناراحت بودم که باید توی اون هوا می رفتم بیرون. بعد رفتم زیر بارون و دیدم چقد خوبه که من بیرونم و می تونم این هوارو ببینم! چن فقط من تو خیابون بودم. 

راستی خیلی وقته فرانسه نخوندم. باید دوره رو شروع کنم.

زمان ثبت : 21 آبان 1395 در ساعت 13:17
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

دریل

دیروز بسیار روز شلوغی بود. صبح از ساعت 10تا 1 کلاس داشتم بعد اومدم خونه به استحمام پرداختم سپس رفتم دندون پزشکی. توی دندون پزشکی هم قبل اینکه نوبتم بشه چهااااار بار رفتم دشویی که مثه دفعه پیش نابود نشم. خانم دندون پزشک بهم گفت معلومه خوب از لثه ت مراقبت می کنی. تو دلم گفتم پس چییی. من تا دندونامو با آب نمک نشورم و نخ دندون نکشم خوابم نمی بره. بعد از اونجا بدو بدو رفتم آموزشگاه چون جلسه بود. کلی تصمیمای خوب خوب گرفتیم. بعد مامان اومد دنبالم که تقریبا ساعت 7.30 بود و منم ساعت 8.30 کلاس موسیقی داشتم. قرار شد یه کمی قدم بزنیم تو خیابون که دیدم یه زنه بسیار وحشیانه از پشت منو می کشه می گه خانووووم چه خبره؟ مسابقه دو گذاشتین؟؟؟ ما هم با تعجب برگشتیم دیدیم بعلهههه خانم دریل همراه با مادر گرامیش. بهش گفتم ترسیدم!!! یه کم اروم تر. گفت می دونی از کجا دارم می دوم دنبالتون؟(خب عزیز من می بینی از هم دوریم دیگه بیخیال شو برو دیگه). بعد مامانش پارچه ی پالتوی منو گرفت تو دستش گفت دریل! این رنگم خیلی خوبه. بیا این رنگم بخر.
به دستای دریل نگاه کردیم گفتیم مبارکه پالتو خریدی. گفت آره دو تا پارچه ی پالتو خریدم الانم میخوام یکی دیگه بخرم :)))) مارو بردن تو یه پارچه فروشی و ازمون پرسیدن به نظرتون کدوم پارچه ها خوبه. ما هم نظرمونو گفتیم و اونا هم خریدنش. بعد اومدیم بیرون و اینجاشو مکالمه ای بگم بهتره:
دریل: موهامو کوتاه کردم
من: عه چه جالب منم کوتاه کردم
دریل: مال من کاملا پسرونست( بعد شالشو باز کرد که ببینم)
من: اوه! آقایی شدی برا خودت.
دریل: :))) خب امشب برنامتون چیه؟
من: میخوام برم کلاس موسیقی
دریل: موسیقی؟ چی؟
من: پیانو
دریل: منظورت ارگه؟
من: نه پیانو
دریل: تازه میخوای بری ثبت نام کنی؟
من: نه گفتم که کلاس دارم. قبلا ثبت نام کردم.
دریل: آها تازه می خوای بری بشینی؟
من: یعنی چی؟ پیانو رو که سرپا نمی زنن( البته می شه سر پا هم زد)
دریل: یعنی اولین بارته؟
من: نه خب هر هفته کلاس دارم دیگه
دریل: اوووووه
مامان دریل: خب ما می ریم خونه
و من با شنیدن این جمله در پوست خود نمی گنجیدم. البته مطمئنم به زودی دریل یه سازی رو شروع می کنه =))
بعدشم که رفتم کلااااس.

زمان ثبت : 19 آبان 1395 در ساعت 23:32
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

خطر ایستگاه شدگی

ایستگاه چیست؟

آدمی ست که وقتی بقیه از جایی یا کسی خسته شده اند، به او پناه می آورند و دمی با او وقت می گذرانند. سپس بعد از اتمام خستگی و حال بد، او را همانجا رها کرده و پی کارشان می روند. ایستگاه ها گزینه ی خوبی برای درد و دل کردن هستند و گوش هایشان فقط به درد همین کار می خورد. ایستگاه ها معمولا خودشان حرفی نمی زنند و همیشه سعی می کنند لبخند بزنند و راضی باشند.

ایستگاه نباشید

زمان ثبت : 19 آبان 1395 در ساعت 11:13
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

ماجرای چتر تیز من (2)

آقا پلیسه سوووت زد گفت ایییست. راننده هم محکم ترمز کرد و شکمش خورد به فرمون. شیشه رو آوردیم پایین گفتیم بله اقای پلیس؟ گفت آقای راننده می شه بپرسم کمر بند ایمنیتون کجا رفته؟ آقای راننده گفت جناب سروان شما بیا شکم منو ببین. تازه دوختنش. اگه کمربند ببندم یهو میترکه و دوباره دل و روده م می ریزه بیرون. خانمه (همون خیاطه) گفت منم دیگه حوصله ی دوختن ندارم مادر! اقا سیگاریه گفت منم خانمم منتظرمه بهتره زودتر راه بیفتیم. اون یکی آقاهه خندید گفت ای زن ذلیل. آقا یهو این سیگاریه با مشت کوبید تو دهن یارو. آقا پلیسه هم شاهد جریان بود. منم که داشتم چترمو محکم تر می بستم تا یهو تو تاکسی باز نشه تازه فهمیدم این دوتا دعواشون شده. این یقه اونو بگیر. اون یقه  اینو بگیر. خانمه اون جلو جییییغ می زد راننده می گفت حرمت شکم دوخته ی منو داشته باشین. منم گشنه م بود و تازه از اموزشگاه داشتم می رفتم خونه نای جیغ زدن نداشتم. آقا پلیسه تفنگشو درآورد و یه تیر هوایی خالی کرد گفت همتون پیاده شین! شماها مشکوکین. کی تاحالا راننده ی شکم دوخته دیده؟ ته چتر این خانم چرا خونیه؟ همتون پیاده شین. راستش من از بچگی از زندان می ترسیدم تا اینکه سریال فرار از زندانو دیدم و فقط به عشق اسکوفیلد می تونستم این اتفافاتو تحمل کنم. پلیسه به دستمون دستبند زد و آلت جرمو (چتر) انداخت تو کیسه و هممونو سوار کرد برد کلانتری. حالا مامان منم هی اون وسط اس ام اس میداد میگفت کجایی؟ من میگفتم زندانم. می گفت مسخره بازی درنیار زودتر بیا خونه. هیچکی حرف منو باور نمی کنه. تو کلانتری از بس شلوغ بود مارو با دستای دستبند زده نشوندن رو نیمکت. من و خانمه دستمون با دستبند به هم وصل بود. راننده و سیگاریه هم به هم دیگه. اون یکی آقاهه هم دستبندشو بستن به نیمکت. خانمه گفت مادر صدات خیلی خوب بودا! گفتم پس چییی حالا کجاشو دیدیییی. آهنگ درخواستی بده واست بخونم. خانمه گفت از جاستین بیبر چیزی بلدی؟ گفتم به به شما هم اهل دلی انگار. این جاستین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست. گفت ننه مثه دخترم دوستش دارم. دستمو اوردم بالا گفتم اواااا خااااانم جاستین بیبر پسره ها! گفت اووووووه میشه دستتو تکون ندی؟ مثه اینکه بهم وصلیما! حالا پسر و دخترش فرقی نداره مهم اینه که بچه سالم باشه. یه دهن بخون برام. منم خوندم:
Baby baby ohhhhhh baby baby oooooooh
یهو همه دورمون جمع شدن و جناب سرهنگم از اتاقش اومد بیرون گفت کوش؟ کجاست؟ جاستین بیبر کجاست؟ اومده ایران؟  دستگیرش کنین!
اینور بگرد اونور بگرد. جاستین بیبر کجا بود؟! من و خانمه هم به در و دیوار نگاه می کردیم که یعنی مثلا ما بی تقصیریم. تا یهو جناب سرهنگ چشمش افتاد به من. گفت عه! خانم خانومیان!!! اینجا چیکار می کنی؟؟؟


این مزخرفات ادامه دارد . . . 

زمان ثبت : 18 آبان 1395 در ساعت 10:40
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

شرطی

تو کلاس موسیقی استاد سمت چپم وایمیسته و بعد از هر قطعه من سرمو سمت چپ برمیگردونم تا به حرفاش گوش بدم. و این باعث شده که شرطی بشم. یعنی وقتی تو خونه هم یه قطعه می زنم سرمو سمت چپ برمیگردونم و با "در" مواجه میشم.

زمان ثبت : 17 آبان 1395 در ساعت 13:13
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

ماجرای چتر تیز من

این چتر هم معضلیه واسه من. چتر من از این بلنداست که ته ش یه میله ی تیز داره. هرموقع که میخوام تو تاکسی بشینم میله ش میخوره به پام و کبود می شه و داغون می شم. دیشب که داشتم سوار تاکسی می شدم(صندلی جلو)، بدون اینکه بفهمم چتر رو به صورت افقی گرفته بودم و اون میله ش خورد تو شکم گنده ی راننده :| میله ش هم تیزه دیگه! دل و روده ی راننده ریخت بیرون. یعنی خون پاشیده بود به در و دیوار :/ بعد به راننده گفتیم آقا چرا حرکت نمی کنی پس؟ گفت دل و رودم بیرونه تمرکز ندارم. یه خانم میانسالی پشت نشسته بود گفت من نخ و سوزن دارم می تونم شکمتو بدوزم. خلاصه آوردیمش جلو و اونم نخ و سوزنشو درآورد و گفت ای وای عینکمو نیاوردم. حالا چجوری سوزن نخ کنم؟؟؟ بهش گفتم بده من خودم برات سوزن نخ می کنم. اصن تو خونه هم همیشه خودم سوزن نخ می کنم. گفت دستت درد نکنه ننه! سوزن نخ کرده رو دادم بهش و با دو تا اقای دیگه که اون پشت نشسته بودن همگی کمک کردیم که دل و روده رو بذاریم سر جاش تا اون خانمه بدوزه بره. خانمه گفت من همیشه موقع دوخت و دوز هایده گوش می دم مادر. کسی نیست اینجا هایده بخونه؟ گفتم چرا!!! خودم برات میخونم. در حالیکه ته چترمو که دل و روده ای شده بود و زیر بارون گرفته بودم تا تمیز شه، زدم زیر آواز:
این جداییا قصه ی روزگاره/ زندگی هنوز خوشگلیاشو داره/ زندگی هنوز خوشگلیاشو داره
یهو راننده دو تا سرفه کرد گفت ای بابا چرا جداییا باید قصه ی روزگار بشن؟ چرا با هم بودنا قصه نمی شه؟ بهش گفتم وسط هایده خوندن نپر! گناهه! گفت چشم.توبه ! توبه !  ادامه دادم:
به دنبال دلم نیست/ دل با دیگرونت/ خدا نکنه که آتیش/بگیره آشیونت
خانمه که داشت می دوخت گفت وااا ننه! یارو دلش با دیگرونه، بعد میگی آشیونه ش آتیش نگیره؟ این هایده خدا بیامرز چه با مروت بوده! گفتم بله مادر جان اصلا همین کارای هایده ست که منو عاشق خودش کرده. گفت خب کارم تموم شد قیچی دارین نخو ببرم؟ گفتیم نه! یکی از اون آقاها که تازه سیگارش تموم شد گفت مادر جان با دندونت ببر. خانمه گفت دندونم مصنوعیه نخ نمی بره! اون یکی آقاهه گفت داداش فندکتو روشن کن نخ و بسوزونیم. آقاهه گفت من فندک ندارم همینم با کبریت سیگار فروشیه روشن کردم. گفتم بابا حالا مگه چی می شه نخه آویزون باشه؟ خیلی هم شیکه. لازم نیست ببری. همه موافقت کردن و به افتخار خانمه دست زدیم و راننده هم ماشینو روشن کرد تا مارو برسونه که یهو آقا پلیسه سووووت زد گفت اییییست!

این داستان مسخره ادامه دارد. . . 

زمان ثبت : 15 آبان 1395 در ساعت 23:36
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

یه روز از زندگی شما

یکی از خواننده های قدیمی وبلاگم گفت همیشه تعامل یک طرفه بوده و خواسته یه متن بنویسه من بذارم اینجا. متن پایینو ایشون نوشتن. بخونید اگه خوشتون اومد کامنت بذارید براش.

---------

 

سلام

نمیخام خودمو معرفی کنم
همین اول هم بگم دلیلی برای هیچی نمیارم
دلیلشو نپرسد.
امروز تو راه برگشت به خونه وقتی با تمام لذت داشتم تو پیاده رو آهنگ گوش میکردم، گویا یه نفر کیفمو زده بود. حالا شایدم انداخته باشم، ولی اینکه جیببر محترم اونو برده باشه محتمل تره! حالا بگذریم ... خلاصه، بعد از برگشتن به شرکت و گشتن و پیدا نکردن فراوان!

  خرامان خرامان پیاده و بدون پول راهی خونه شدم. نم نم بارون هست، هندزفری هست، تاریک هست... 
راستش اکثر دوستام میگن تو اول بدشانسی بودی بعد دست و پا درآوردی. کلن سیستمم اینطوریه، همیشه باید یجای کار بلنگه. واسه اینکه حساب کار دستتون بیاد یروز که با دلبر سابق گرامی دعوام شده بود و به رسم جنتلمنای تو فیلما شاخه ای گل و دلی پر ز تمنا براش بردم و تو خیابون خاستم بهش بدم، قبول نکرد. از من اسرار از ایشون انکار!
تا اینکه یه آقایی که پشت سرمون بود گفت: ولش کن دیگه نمیگیره خوب! منم با عصبانیت برگشتم گفتم: به شما چه آقا! خوانواده ایم! حالا طرف کی بود؟! معاون دبیرستان بابام! (پدر گرامی مدیر هستن)
بعدشو نمیگم چی شد چون خودمم نمیدونم.
فقط خودمو تو ماشین دیدم. و در راه برگشت به خونه هم تصادف کردم.
بعلههه! اینجوریاس!
ولی خودم میدونم که جریان چیه. من فقط چیزای بیشتری رو نسبت به بقیه تجربه میکنم. ( میدونم پیش خودتون میگید: آره جون خودت! ولی بگید اشکال نداره، شما بدور از من و نظراتتون فقط پیش خودتون میمونه)
ما هر روز همه چیز رو دسته بندی میکنیم. اونارو برچسب میزنیم و توی ویترین میزاریم. این خوبه اون بده. زرشکی بنفش قهوه ای!
ولی واقعیت این نیست. پروانه ی رنگارنگ و پشه هردو طعمه ی حریق جنگل میشن. شما و یه گوسفند وقتی از یه سخره بلند بیوفتید هردو یک صدا میدید!
جریان زندگی هم همینطوره، فقط اتفاق میوفته.

زمان ثبت : 15 آبان 1395 در ساعت 09:21
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

دست شویی، این گوهر نایاب

پنج شنبه که رفته بودم عصب کشی کنم یکی از سخت ترین روز های زندگیم بود. شاید فکر کنید بخاطر عصب کشی می گم سخت بوده. نه! بخاطر دشویی!(دست شویی)
چون بعد از دندون پزشکی باید می رفتم کلاس موسیقی(اون دحتره لطفا باز بیاد کامنت بذاره بهم بگه خفن مایه. پلیییییز) مامانم یه آبمیوه گذاشت تو کیفم گفت بعد از دندون پزشکی بخور تا فشارت نیفته. وقتی توی مطب منتظر بودم تا نوبتم بشه، دیدم گشنمه و ترسیدم اون تو فشارم بیفته. تصمیم گرفتم آبمیوه رو بخورم. وقتی آخرین قطرش رو هم خوردم خانم منشی گفت خانم خانومیان بفرمایید داخل. خب من اون موقع نیازی به دشویی نداشتم!خانم دکتر ازم پرسید نمی ترسی؟ گفتم نه! گفت افرین چقد شجاع! یه آمپول بی حسی زد و گفت اگه باز احساس درد کردی بهم بگو. بعدش احساس کردم که باید برم دشویی ولی روم نشد بگم. قیژ قیژژژ شروع شد و منم گفتم آره درد گرفته. بازم آمپول زد. یعنی چهار تا آمپول زد کلا تا بی حس شه. ابروهامو پیشونیم هم بی حس بود! در این حد. اما سنسور های دسشویی اصلا حسشونو از دست نداده بودن و من هر لحظه بیشتر حس می کردم که باید برم دشویی و انگشتامو روی هم فشار می دادم و اونجا که دیگه ده تا سوزن توی دندونم بود دستمو آوردم بالا و به زور گفتم می تونم یه چیزی بگم؟ گفتن نه نه!
وای یعنی هی فکر می کردم ممکنه اینجا آبرو ریزی کنم؟ بعد دکتر بهم بگه خانم خانومیان از این به بعد پوشک بپوش! باور کنید راست می گم! هی میخواستم حواسمو پرت کنم ولی مگه می شد. اخر که کارش تموم شد گفت خب حالا بگو میخواستی چی بگی. گفتم دست شویی!!میخوام برم دست شویی! :/ مامانم منو بیرون اتاق دید گفت ای وای خیلی درد داری؟ گفتم نه مامان دست شوییییییییی.
خلاصه که قبل از عصب کشی ابمیوه نخورید بذارید فشارتون بیفته.
البته بعدش بی حسی رفت و تا صبح دندون درد داشتم و به هرکی که فکرم رسید فحش دادم.

زمان ثبت : 10 آبان 1395 در ساعت 09:15
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

آفرین

هیچ چیز از هیچکس بعید نیست. پس وقتی هرکی هرکاری کرد شوکه نشید.

هوا ابری و دلگیره و باید حسابی تلاش کرد تا حس خوبی رو به وجود آورد. 

بارها بهم ثابت شده وقتی از چیزی لذت ببری یهو همه چی دست به دست هم می ده تا اونو ازت بگیره و بالعکس. پس اگه چیزی رو دوست دارین ازش لذت نبرین :|

دیگه همین

من برم به کارام بپردازم :دی

زمان ثبت : 9 آبان 1395 در ساعت 11:50
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

فجیع

انقد بدم میاد از این آدمایی که تو حرفاشون از کلمات انگلیسی استفاده می کنن. خودمم یکی از همین آدمام البته.

اون روزی که مداد رنگی سفارش دادم سایتشون به روز رسانی شد پولمو برگردوندن گفتن یه هفته دیگه سفارش بده. یه هفته گذشت و منم دیگه دلم مداد رنگی نخواست. به همین راحتی. اینجا نتیجه می گیریم که شاید اگه برای خرید چیزی یه هفته صبر کنیم، دیگه نخوایم بخریمش. بعله.

استاد پیانوم گفته اگه جلو تر بخونی هر چیزی رو من ناراحت نمی شم. خب از اینجا می شه فهمید که چقد فهمیدست. اصن تاحالا دیدین من از یه آقا تعریف کنم؟ وقتی می گم استادم فهمیدست یعنی یه چیزی فراتر از فهمیده. تاحالا یه ساعت بیشتر ندیدمشا :)) ولی خیلی آدم خوبیه. اصلا پیشش احساس ناراحتی نمی کنم.

وقتی کلاس پیانو شروع می شه اونور کلاس درام دانش آموزمم شروع می شه و یه کمی حواسم می ره رو صدای درام :|

سرم خیلی شلوغ شده. هرکاری می کنم وقت واسه کتاب خوندن پیدا نمی کنم!! این یعنی فاجعه.

زمان ثبت : 5 آبان 1395 در ساعت 12:13
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

هالیدی

تعطیلات سه روزه م شروع شد. تا الان تنها استفاده ای که از صبح کردم، تمیز کردن کل خونه بود :دی یه فیلمم دانلود کردم اگه خوب بود می گم شما هم دانلود کنین. کتاب هنوز نخوندم. نقاشی هم نه. هله هوله در حد دو تا دونه پفک! حالا سه تا. بسته نه ها! دونه! یعنی هنوز پاکه پاکم :دی

راستی مجبور نیستین وقتی نمی دونین چی بگین حرف بزنیدا . واقعا می گم. منظورم به خودمم هست.

یه فکرایی برای آموزشگاه دارم که باید در موردش با مدیر صحبت کنم.