X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 31 فروردین 1396 در ساعت 20:12
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

ازدواج؟ نه!

رد کردن هر خواستگار برام مثل بالا رفتن از یه کوه بلند سخته.با اینکه می دونم نمی خوام ازدواج کنم و بچه دار شم و هرچی( حداقل با این خواستگارا) اما هربار که قراره بگم نه، به این فکر می کنم که اگه می گفتم آره، وضع مالیم خیلی عوض می شد، یه سری دغدغه کم می شد، مامان می شدم و ....
ولی به این فکر می کنم که اگه بگم آره، پس آریو چی؟پیانو چی؟ تنهاییم چی؟ خودم چی؟
با اینکه خیلی دوست دارم مامان بشم، اما خیلی وقت پیش با خودم کنار اومدم که قرار نیست همچین اتفاقی بیفته. با اینکه خیلی دوست دارم آیندمو بدم دست یکی دیگه و خودم با خیال راااااحت روزارو بگذرونم یا حداقل برای ساختن آینده، دو نفر باشم.. اما خیلیییی وقت پیش فهمیدم من از اونام که باید رو دو تا پاهای خودش باشه وگرنه می افته.
با اینکه خیلی دوست دارم دیگه نرم سر کار و بشینم خونه و از زندگی توی خونه لذت ببرم، ولی کاملا برام حل شدست که برای رسیدن به بعضی چیزا باید کار کنم.
من از ازدواج کردن، خیلی بیشتر از تنها موندن می ترسم.
زمان ثبت : 28 فروردین 1396 در ساعت 22:13
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

برای ستایش

چند وقت پیشا یه دختری تو اینستا بهم پیام داد گفت وبلاگتو دیدم و تعجب کردم چرا انقد خوشحالی و اینا. منمبهش گفتم واست یه برنامه می نویسم تو هم خوشحال باشی:))) حالا اینم برنامه :
خیلی فکر کردم چه برنامه ای برات بنویسم که تو انجامش بدی و از این به بعدد خوشحال باشی. بعد فکر کردم خب من تقریبا فقط می تونم یه چیز کلی بگم. برای همین اینجا می نویسمش تا بقیه هم بخونن چون شاید بدرد اونا هم بخوره.
درد و دل ممنوع!
اول وقتی بهم پیام دادی احساس کردم خیلی دوست داری درد و دل کنی. بایدد بدونی که درد و دل کردن هیچم آدمو سبک نمی کنه و حتی اعتیاد آوره! :دی اگه چند بار درد و دل کنی عادت میکنی که ناراحتیاتو حتما به یه آدم بگی تا حس خوب بهت دست بده. حرفای توی دلت فقط باید توی دلت باشن مگه اینکه بخوای تو جایی مثه وبلاگ یا دفترت بنویسی. خوشبختانه این راه کاملا تضمینیه و اگه بنویسیشون هم حالت خوب می شه هم نیاز بی موردی به آدما پیدا نمی کنی.
چیا دوست داری؟
گفتی شعر و رنگ و کتاب دوست داری. خیلی خوبه که آدم بدونه چیا دوست داره.. تازه یه چیزایی هم هستن که آدم دوسشون داره ولی ازشون بی خبره. مثلا من زیر آفتاب خوابیدن توی اتاقم، یا آب طالبی با یخ خرد شده، یا فرو کردن انگشتای پام تو شنای ساحلو خیلی دوست دارم.
خیلی سادست. کارایی که دوست داری رو انجام بده و به محض اینکه دیدی فکرتت داره مشغول یه قضیه ی غم انگیز می شه، راه فرار مخصوص خودتو پیدا کن.
راه فرار از فکرای مزاحم!
 راه فرار من، آهنگ و کتاب و فیلم و طنزه. مخصوصا طنز! طنز توی سریالا و نوشتهه ها تاحالا خیلی نجاتم داده. چیزای خنده دار می تونه بی اراده باعث بشه بخندی. یادت نره! برای خندیدن لازم نیست حتما خوشحال باشی! می شه به زور خودتو بخندونی!
یادگرفتن!
یه چیز جدید یاد بگیر. تقریبا هر روز انجامش بده. برای بادگیری هر زبانی اپلیکیشنن ممرایز هست. آیدی منم mariacartman. فالوم کن اونجا امتیازای همو ببینیم :دی اگرم چیز دیگه می خوای یاد بگیری برو کلاس یا از توی یوتوب اموزششو دانلود کن ببین. 
یوتوب!
فراموش نشه! هرچی بخوای یاد بگیری اون تو هست! حتی پیانو.
وقتتو هدر نده!
بای تسلط کافی روی زمانت داشته باشی. بیل گیتس میگه از 20تا30 سالگیم حتیی یه روزمم هدر ندادم! می دونی یعنی چی؟ می دونی ده ساااال یه روز تعطیل نداشته باشی یعنی چی؟ منظورم این نیست که پولدار شو. من جنبه موفقیتشو می بینم.
سر کار برو!
اگه بتونی سر کار بری هم خوبه. البته هرموقع خودت دوست داشتی و نیازز دونستی.
 فعلا همینا به ذهنم رسید. 

زمان ثبت : 28 فروردین 1396 در ساعت 01:08
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

منه عجیب انگیز

بعضی از شبا(الان شاید بگین "اکثرا") دلم می خواد خیلی حرف بزنم. اینجور موقع ها دردم اینه که میخوام فکری که توی سرم هست رو ساکت کنم و به همین دلیل هی حرف میزنم تا اون فکره بزرگتر نشه و یه جورایی حواسمو پرت کنم. حرفایی که اینجور موقع ها می زنم معمولا پراکندست. از رنگ چشم طرف تا فلان ماجرا تو فلان روز. تند تند پی ام می دم یا حرف می زنم تا فقط از اون فکر مزاحم دور شم. همیشه هم آدمی که طعمه ی(!!) اون لحظه ی من شده که اکثرا هم همون یه نفره، تو دلش ازم می پرسه: are you high or something????
من بیشتر اوقات می فهمم دارم زیاده روی می کنم و بنابراین سریع حرفامو قطع می کنم تا اون آدم به کاراش برسه و شاید بگین پس تکلیف اون فکر بزرگ آزار دهنده که مثه بمب  ساعتی عمل می کنه چی می شه؟! هیچی دیگه! می ترکه! گاهی هم نه.

زمان ثبت : 27 فروردین 1396 در ساعت 00:55
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

تولد عشقمه

امروز تولد بهترینه زندگی منه. کسی که بهم فهموند من برای خوشبخت بودن هیچی جز خودش کم ندارم و اومد توی زندگیم تا همیشه بمونه و بهم عشقو یاد بده.
می خوام بدونی خیلی برام عزیزی و اونقد دوستت دارم که می تونم راحت بنویسمش! منی که امکان نداشت همچین کاری کنم! می خوام بدونی( که مطمئنم می دونی) فقط تویی که خوشحالم می کنی و تنها آرزویی هستی که هم برآورده شده و هم بخاطر حس شیرینش هنوزم می گم آرزومی. آرزویی که خیلی وقت پیش بهش رسیدم.
تنها دلیل بیدار شدنم، تنها دلیل خوب زندگی کردنم، تنها کسی که مطمئنم هیچ کسی نمی تونه ازم بگیردش و از همه مهم تر تنها کسی که میدونم از بین همه آدمای روی کره ی زمین، دلش فقط منو می خواد. همه چیش مال خودمه. حتی یه ثانیه ش رو هم به کسی جز من نمی ده.
بیا قرارمون این باشه که هر روزمونو پر از خاطره ی خوب و لحظه های قشنگ کنیم :*
تولدت مبارک بهترینم!
بقیه شو به خودت مستقیما بگم بهتره :دی

زمان ثبت : 26 فروردین 1396 در ساعت 14:48
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

دنبال مویی توی بشقاب غذا

بعضیا هستن که صرفا هدفشون از رفتن توی یه رابطه اینه که جدا بشن. یعنی از همون روز اول بسیار موشکافانه دنبال مچ گیری و چک کردن های افراطی و راه های مختلف برای اثبات بد بودن طرف مقابلشون می رن جلو.
حالا فکر کن این جور آدما با یکی دوست بشن که قراره رو بازی کنه. یعنی همه چیزو راست می گه. همه چیزو اطلاع می ده. همه ی پسووردارو می ده به طرف. همه ی عکسا رو می فرسته. همه سوالات رو درست جواب می ده. حتی جلوی فامیل و آشنا هم طوری رفتار میکنه که اونا بفهمن این آدم با کسیه.( من اصلا نمی خوام بگم این کار خوبه یا بد. موضوع صحبت من الان آدماییه که به قصد break up وارد رابطه می شن). خب وقتی اون آدمی که قراره همه چیو بهم بزنه و بره و همش دنبال یه جریان خاصیه(اسمشو میذاریم شرلوک هولمز) وقتی با آدمی باشه که واقعا ریگی به کفشش نیست یهو هنگ می کنه. چون معادلاتش جور درنمیاد. هی با خودش می گه عه پس چرا هیچی پیش نمیاد که من همونو بهش گیر بدم و بذارم برم؟ هی فکر می کنه! به طرف می گه ببین اگه گیر دادنام اذیتت می کنه برو. طرف می گه اوا شرلوک جان این چه حرفیه می زنی. هرچقد دوست داری گیر بده. شرلوک می گه خب پس یه سر برم اینستاگرام و ایمیلا و و وبلاگاشو چک کنم. میره چک می کنه بازم می بینه ای بابا این پس چرا خیانت میانت تو کارش نیست؟ تا کی باید بدون بهونه به این رابطه ی خسته کننده ادامه بدم؟ کامنتارو چی میکنه. دایرکتارو چک می کنه. بهش میگه برای بیرون رفتن حتما باید فلان کارو کنی. طرف هم همش می گه باشه شرلوک جان. میگه ببین تا 6 سال دیگه اصن ما به هم می رسیم چون من قصد ادامه تحصیل دارم. دختره میگه باشه حالا درسته قبلا یه عدد کمتر از6میگفتی ولی راستش منم تا 6 سال دیگه کلی کار باید انجام بدم. باشه عزیزم 6سال به پات می مونم. شرلوک می گه شاید از ایرانم برم. شاید اصن برم تو کار خلاف. دختره میگه آخی عزیزم باشه ولی مراقب خودت باش .این شرلوک یهو خشمگین می شه و پیراهن خودش رو می دره و سر به بیابان میذاره. زیر آسمون تاریک و ستاره بارون بیابون داد می زنه و از خداوند متعال کمک می خواد. می گه خدایااا خداوندااااا هرچقد می گردم هیچ آتویی پیدا نمی کنم. این اصلا به من خیانت نمی کنه. جدی جدی فقط با منه! این رابطه هم که داره طولانی تر می شه. من تاحالا همه رو توی دو ماه پیچوندم یا بالاخره خیانتی چیزی پیدا کردم و طرفو ردش کردم. این لعنتی چرا هیچی نداره؟!  خدایاااااا یه کمکی بهم بکن. بگو چجوری از دستش خلاص شم. اگه میتونی یه کسی رو بنداز تو دامنش بلکه به من خیانت کنه. یا  اگه  نمی شه، می تونی یه راهی پیش پام بذاری که بتونم همونو بکوبم تو سرش و بهش بگم دیدی تو هم آدم دیوثی هستی!؟ یهو آسمون به غرش درمیاد و رعد و برق می زنه و وسط بیابون یهو بارون میاد. شرلوک جان که چتر نداشته می گه خدایا این چه وضعیتیه؟ یه ندا از آسمون میاد می گه فرشته هام دارن جیش می کنن تو زندگی اون دختر که با این وجود تو همچنان می خوای بندازیش بره. شرلوک می گه دیگه همینه که هست. یه راه حل بهم بده منم قول می دم فرشته هاتو سوار ماشینم کنم و دور دنیا بچرخونمشون. مخصوصا حوری ها رو. خدا می گه باشه. همین الان برو خونه لپتاپتو روشن کن. یه عکس اونجا هست که تو می تونی به وسیله ی اون به این دختر تف و لعنت بفرستی و اونو در زندگی پر از جیشش تنها بذاری. شرلوک هم سلانه سلانه به سمت خونه حرکت می کنه و لپتاپو روشن می کنه می بینه جوووون چقدم خوشگله این پدرسوخته. یهو یه فکری به ذهنش می رسه. نکنه این عکسو جز من به کسی داده ؟؟؟ رو به دختر می کنه و میگه عزیزم تو این عکسو جز من به کسی دادی؟ دختر که همیشه رو بازی می کرده می گه آره. چهار سال پیش. شرلوک اول پا میشه دوتا قر می ده و بشکن می زنه و میگه دارام رااام ریمدارا داام بالاخره بهونه یافتم. بعد قیافه ی خشمگین به خودش می گیره و میگه: هه! دیوث. تو هم؟؟؟؟ دختر میگه عزیزم چهار سال پیش من حتی نمیدوستم تو وجود داری. ولی شرلوک که خون جلوی چشماشو گرفته بود سوییچش رو برمیداره و  میگه من دارم میرم و تورو در این جیش تنها می ذارم. غرق شی ایشالا به حق پنج تن. دختره ی نمک نشناس. و سپس به زندگی مجردی و حال و حول و خوشگذرونی خودش برمی گرده  تا ابد عشق و حااااال می کنه و اون دختر در جیش فرشتگان فرو می ره.

=))))) خودم ترکیدم از خنده. خب ایگ داستان زیبارو تقدیم می کنم به شما عزیزان. فعلا بای بای.
نتیجه ی اخلاقی داستان رو شب میذارم. خیلی مهمه ها. خیلی! شب با دفترچه بیاین.

زمان ثبت : 26 فروردین 1396 در ساعت 11:35
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

ایراد دوم

یکی دیگه از ایرادامو پیدا کردم. اونم اینه که وقتی از چیزی ناراحتم و می خوام یه کم غر بزنم، یه جوری حرف می زنم انگار طرف مقابلم مقصره. در صورتیکه اون اصلا نقشی تو این ماجرا نداشته فقط لحن منه که انگار دارم اونو دعوا می کنم! فکر می کنم برای از بین بردن این ایرادم، اول لازمه قبل از غر زدن بگم ببین تو اصلا مقصر نیستی اما من الان ناراحتم و ممکنه لحنم طوری باشه که انگار تورو مقصر می دونم اما اینطور نیست. اگر لحنم برات قابل تحمل نیست من دیگه به غر زدن ادامه نمی دم.
اینجوری کم کم شاید این ایرادمم از بین بره.

+ایراد کشف شده ی قبلی: رفتار بد بعد از خستگی کار بود که فکر کنم تا الان موفق شدم از بین ببرمش.

زمان ثبت : 25 فروردین 1396 در ساعت 23:22
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

تولد

موقع فوت کردن شمع تولد


من: خدایا سیکس پک بشم.

بقیه: این دیگه چه آرزوییه؟ آرزو کن شوهر پولدار پیدا کنی

من: اوکی خدایا یه شوهر سیکس پک بهم بده :|

بقیه: آفرین حالا شد

[تشویق حضار]

زمان ثبت : 23 فروردین 1396 در ساعت 11:04
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

:دی

یه بچه دریل تو راهه! بله! خانم دریل حاملست. هووووراااا

زمان ثبت : 22 فروردین 1396 در ساعت 12:27
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

هیت

شاید توی خودم آدم ضعیفی باشم ولی سعی می کنم همیشه جوری باشم تا دیگران فکر کنن من قوی ام. همین فکر و برخورد بقیه روم تاثیر میذاره و کم کم خودمم باور می کنم قوی ام. و دقیقا وقتی یه جا یه جوری رفتار کنم که منو ضعیف نشون میده، از خودم متنفر می شم. من از حالت ضعیف خودم متنفرم.
چیز دیگه ای که آزارم می ده اینه که به حرفای آدما خیلی اهمیت می دم و ممکنه چند روز بهش فکر کنم. مثلا یه اولیا میاد یه حرفی می زنی توی آموزشگاه، من کاملا روز بعدش درگیر این قضیه ام. همش فکرم مشغوله. .. از این حالتمم متنفرم.
وقتی کمتر از توانم تلاش می کنم هم از خودم متنفرم. دوست دارم به اندازه ای که تواناییش رو دارم، و حتی بیشتر تلاش کنم.

زمان ثبت : 21 فروردین 1396 در ساعت 22:52
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

وحشتناک! خیلی وحشتناک

امشب وحشتناک ترین شب زندگیم بود. یه جوری که انگار یه تریلی از روم شد. انگار همه جام شکسته. داشتم همه چیمو از دست می دادم. توی یه لحظه! اگه اینجوری می شد بعدش حتی دیگه نمی تونستم بیام اینجا و براتون بنویسم که نابود شدم. بعدش حتما می مردم..

زمان ثبت : 21 فروردین 1396 در ساعت 11:24
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

هشتگ نه به حاشیه

آخ اگه بدونین حاشیه چه ضربه ای به زندگیمون می زنه. آخ اگه بدونین!
تاحالا به این فکر کردین که تو زندگیمون بیشتر به حاشیه فکر می کنیم تا اصل مطلب؟ وقتی به درس خوندن فکر می کنین به هزینه و سختی و  مسیر فکر می کنین یا خود درس خوندن؟
وقتی به کلاس موسیقی فکر می کنین به هزینه و سن و کمبود وقت فکر می کنین یا خود موسیقی؟
شغلتون! به همکارای روی اعصاب و سختی کار فکر می کنین یا خود کارتون؟
و خیلی چیزای دیگه که الان اگه یه کم فکر کنین همش از جلوی چشمتون رد می شه! همه ما عادت کردیم به حواشی قضیه فکر کنیم نه به اصلش! و می دونین همین چقد باعث عقب موندن و انجام ندادن و تنبلی شده؟
حالا می خوام یه کم بحثو بازتر کنین. شما وقتی به زندگیتون فکر می کنین به مشکلات و آدمایی که اذیتتون کردن و می کنن و کمبود امکانات و ... فکر می کنین، یا خود زندگی؟! آها اینجا بعضیا می گن خب زندگی یعنی همین چیزا دیگه! نه نه نه! طبق تجربیات و تفکرات من( خانومیان، متفکر می شود) زندگی کاملا ساده تره و ما بیخودی پیچیدش می کنیم!
بله بچه های من( مثلا من خیلی ازتون بزرگترم) زندگی همون جعبه ی مداد شمعی دوازده رنگه. زندگی چرخیدن بین قفسه های کتاب فروشگاهاست. زندگی صدای ویراژ دادن ماشینا تو خیابون و اذیت شدن گوشمونه و حتی همین هم لذت بخشه. زندگی می تونه نگاه کردن به عکس یه جا و رفتن تو خیال باشه.
اما ما همش چسبیدیم به بدبختیا و آدمای بدجنسو و گذشته و تلاش های بی ثمر. زندگی این نیست عزیزم! این نیست. اونه!
خدافظ

زمان ثبت : 20 فروردین 1396 در ساعت 12:26
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

...

بهم نگاه می کرد و می گفت چقد دست نیافتنی هستی و نمی دونست من یه موقعی بودن باهاش رو جزئ آرزوهای دست نیافتنیم می دونستم.

زمان ثبت : 19 فروردین 1396 در ساعت 22:21
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

روانی تکرار

- هنو کلاس موسیقی می ری؟
+ بله
- خیلی خوبه. ادامه بده. اخرش خودت استاد می شی دیگه نمیای زبان تدریس کنی.
+ :)) اره
-کلاس طراحی می ری هنوز؟
+نه دیگه نرفتم. دیدم چیز خاصی یاد نمی ده.
-اره. طراحی همش تمرینه. خودت باید تمرین کنی. فرانسه چی؟ می خونی؟
+ اره کم و بیش می خونم.
-ارشد چی؟ نمیخوای ارشد بخونی؟
+ نه دیگه. وقت ندارم.
-اره اصلا فایده هم نداره درس خوندن.


مکالمه ی بالا رو دیدین؟ خب! من یه نفرو هر روز توی محل کار می بینم که اون هرررر روز همین سوالارو ازم می پرسه و همین واکنش ها رو نشون می ده. شاید فکر کنین مبالغه می کنم که می گم هر روز. ولی باور کنین هر روز دقیقا همینا رو می پرسه. تازه امروز که دوبار پرسید. چون تو راه خونه تو یه تاکسی بودیم. حالا فردا ساعت 3 که دارم به سوالاش جواب می دم یاد این پستم می افتم.

زمان ثبت : 18 فروردین 1396 در ساعت 23:44
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

تهوع- اثر خانومیان سارتر

حالتی درست مثل استفراغ روی زندگی

زمان ثبت : 18 فروردین 1396 در ساعت 22:18
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

کوفت

چقد متنفرم از اینترنت! چقد زندگی مزخرف شده با این امکانات عصر ارتباطات. همه در دسترسن ولی هیچکس در دسترس نیست. می دونین چی می گم؟ همه هستن ولی نیستن. چقد مزخرفه این دوره.کاش می شد همه این چیزارو قطع کرد و مثه قدیم زندگی کرد. بدون اینستا و تلگرام و کوفت و... کاش ..

   1       2    >>