X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 17 مرداد 1396 در ساعت 02:53
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

قسمت این بود که تو 26 سالگی بمیرم

زمان ثبت : 10 مرداد 1396 در ساعت 11:05
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

کانال

وبلاگ عزیزم، بدون تو توی کانال می نویسم و بسیار بهم خوش میگذره. اونجا پیاما سین می شن، فوروارد می شن، پیام ناشناس میاد و آهنگ و عکس بدون درد سر آپلود می شه، اما بدون دوستت دارم. بدون که من بهت فکر می کنم. از رفتن به کانال پشیمون نیستم اما یادم نمی ره که تو همیشه گوش شنوای من بودی. حتما بهت سر می زنم. باور کن زود به زود میام. از من دلگیر نباش.

زمان ثبت : 7 مرداد 1396 در ساعت 10:06
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

تو روحت چرنی

گاهی تو زندگی باید کارایی رو انجام بدی که ازشون متنفری ولی به نفعته. مثلا همین تمرین کتاب چرنی. متنفرم  ولی مجبورم.

زمان ثبت : 4 مرداد 1396 در ساعت 13:18
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

ب

صبح وسط تمرین، خبر فوت اون بچه رو خوندم و دیگه نتونستم درست ادامه بدم. خیلی خودمو کنترل کردم که گریه نکنم جلو مامانم. ولی سر درد گرفتم. دلم نمی خواد دیگه آدم باشم. 
زمان ثبت : 4 مرداد 1396 در ساعت 09:14
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

صبح شلوغ

نزدیک خونمون دارن یه خونه میسازن لعنتیا از ساعت8 میان. هر روز با صدای بیل و کلنگ بیدار می شم و با همین صدا تمرین می کنم. 

این هفته اصلا خب تمرین نکردم:(( امروز افتضاحم.

زمان ثبت : 4 مرداد 1396 در ساعت 01:15
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

پنکه

مسواکیدم. نخ دندونیدم. آرایشمو نپاکیدم :| یه کم کلمه انگلیسی خوندم. الانم اومدم لالا. زیر پنکه. شب بخیییییر

زمان ثبت : 2 مرداد 1396 در ساعت 23:53
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

بسیار فوری :دی

اینایی که میگم یه راه ارتباطی خصوصی بهم بدن.

دومان، مهشید، بیتا، ثنا

ولی دیگه بقیه رو یادم نیس :((

حالا هرکی یه راه خصوصی بده دیگع

زمان ثبت : 2 مرداد 1396 در ساعت 13:38
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

بیگانه

باتری گوشیم خرابه و جایی که شبا می خوابم پریز برق نداره. پس تا زمانی که می خوام با گوشی باشم، نمیتونم برم جایی که می خوابم.
و جایی که می خوابم خنکه. اما جایی که می تونم پیش پریز باشم و گوشی باهام باشه، هیچ وسیله ی سرمایشی(!) نداره و مثه سونا عمل میکنه.
پس زمانی که خوابم میاد ولی می خوام گوشی پیشم باشه، نمی تونم توی رخت خوابم باشم و توی گرما عرق می ریزم.
کتاب بیگانه رو خوندین؟(نوشته ی آلبرکامو). مورسو همیشه می خواست به بقیه بفهمونه این موقعیت های طبیعته که باعث یه واکنش از طرفش می شه. وقتی تفنگو برداشت و طرفو کشت، دلیل کارش رو آفتاب داغ و البته تهدید اون آدم می دونست.
شاید باید دوباره برم رو تخت و بیخیال و در تراس بشم.
شاید باید از یکی بخوام بهم کمک کنه. یا اینکه خودمو تنبیه کنم. نمی دونم. شاید باید الان تو گوگل سرچ کنم how to ... و بعد نکته هاشو بنویسم و آخرشم ببینم تغییری ایجاد نشد.
یه چیز دیگه هم که همیشه ناراحتم میکنه دروغه. دروغای کوچیک بیشتر ناراحتم میکنه. مثلا در این حد که از مامان بپرسم واحد رو به رویی اومد؟ و اون از الکی بگه نه. همین دروغ کوچولو می تونه منو به ف.. بده. از دروغای کوچیک بدم میاد. از دروغای بزرگ هم.

زمان ثبت : 2 مرداد 1396 در ساعت 02:51
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

من دیوونه نیستم

به پاهای قرمزم نگاه میکنم. به پیشونیم. انگشتام. موهای روی فرش. من دیوونه نیستم! من فقط... فقط .. خوابم میاد. خیلی خوابم میاد. اونقد که می تونم یه هفته بخوابم. درد بکشم و بخوابم. می تونم سوزش روی تنمو نادیده بگیرم و بعدش آروم بخوابم. من دیوونه نیستم. هیچوقت دیوونه نبودم. اینو پدرم نمی فهمید. وقتی با خنده و تعجب نگاه می کرد که چطوری خودمو می زنم و با قهقهه می گفت وای این واقعا روانیه. ولی نبودم. من هیچوقت روانی نبودم. فقط خوابم میومد. خسته بودم. اونقد که می تونستم یه هفته بخوابم. درد بکشم و بخوابم. می تونستم سوزش روی تنمو نادیده بگیرم و بعدش آروم بخوابم. من دیوونه نبودم. اما دروغگو بودم. هرچی که بودم دروغ بود. نقاشی های رنگیم پر از دروغ بود. کتابای پر از دروغو می خوندم. ماژیکای دروغکی می خریدم. خودکارای دروغکی. من دروغکی رنگی بودم. خود واقعیم سیاه بود. سیاه سیاه. من با سرعت خیلی زیاد می دوییدم. من با سرعت فرار می کردم. از سیاهی. از خود واقعیم. ولی اون لعنتی هم دنبالم میومد. من روانی نبودم. چیزی که پدرم می گفت نبودم. من بد اخلاق نبودم. کاری که می کردم خود زنی نبود. من فقط سعی می کردم کلماتی رو که نمی تونم به زبون بیارم محکم بکوبم رو خودم. من اونجوری حرف می زدم. دردناک حرف می زدم. چون خوابم میومد. اونقد که می تونستم یه هفته. . . 

تا اینکه آریو اومد تو زندگیم. . . باید بهش ثابت می کردم دیوونه نیستم. مگه نه؟ من اگه بازم دردناک حرف می زدم، حتما می گفت من دیوونه ام. نباید کلمات سخت لعنتی رو به خودم می کوبیدم. نباید خستگی رو تحمل می کردم. باید می خوابیدم. یه هفته می خوابیدم. من که گفته بودم نباید برم سر کار. گفته بودم خسته ام. چرا مامان نمی فهمید؟ مامان اسپند دود می کرد می گفت چشت زدن که دوست نداری بری سر کار. ولی آخه خسته بودم. 

خیلی به خودت فشار میاری. مریم عزیزم خیلی به خودت فشار میاری. مریم. مریم کسی قرار نیست بره. کسی قرار نیست بزنه زیر حرفاش. مریم عزیزم. هیچکس قرار نیست کوله پشتیش رو بذاره وسط اتاق و یکی یکی لباساو بریزه توش و بگه دیگه برنمیگرده. کسی قرار نیست توی 9 سالگی ازت بپرسه این میزو می خوای یا ببرمش؟ مریم اگه خمیازه بکشی دیگه کسی قرار نیست با عصبانیت بگه گم شو برو بیرون. مریم کسی نمی گه نمی خوادت. باهات قهر نمی کنه. یک سال تمام باهات قهر نمی کنه. مریم عزیزم پدرت دیگه نیست. اون دیگه نیست. مریم هیچکس دیگه مثل اون نیست. تو آریو رو داری. آریو پدرت نیست. همه کسته. مریم آریو همه کسته.


زمان ثبت : 2 مرداد 1396 در ساعت 00:33
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

کم خوابی

خب امروزم مثه دیروز کم تمرین کردم. آدم که همیشه نمی تونه ایده آل باشه. گاهی بدرد نخور می شه دیگه. چون حموم هم رفتم وقتم گرفته شد. بعدشم دراز کشیدم. خسته بودم. کلا چند روزه خیلی کم میخوابم. الانم به زور بیدارم. در واقع منتظرم. وگرنه از ساعت ده میتونستم عمییییییق بخوابم بس که خوابم میاد. چند روزه تو راه خونه تو تاکسی به زور خودمو بیدار نگه میدارم. در این حد! 

الان افتادم زیر کولر میخوام یه کم چشامو ببندم. احساس خوبی ندارم. البته احساس بدی هم ندارم! و همین که احساس بد ندارم خودش خوبه.

زمان ثبت : 1 مرداد 1396 در ساعت 09:44
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

خوابم میاد

صبح شده باز دوباره، چشمک بزن ستاره :| 

خوابم میاد. چون دیشب دیر خوابیدم. باید حمومم برم. ولی قبل حموم باید تمرین کنم. و اینم می دونم که وسط تمرین بالاخره پا میشم میگم می خوام برم حموم. ولی به هر حال من اول باید تمرین کنم. اینبار از کتاب تمرینه. تمرین انگشت نه ها. البته تمرین انگشتم هست. حالا واقعا سخته. چون ملودی خاصی نداره. ولی هی باید با دقت زدش. خلاصه خدافظ