X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 30 تیر 1396 در ساعت 12:15
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

تمرین

رفتم صبح آموزشگاه که تمرین کنم. بعد منشی دوست داشتنی که خودشم استاده، اومد تو گفت برام بزن. بدون تپق نزدم ولی آخرش گفت خیلی خوب بود. منم که گفتم همیشه خوشم میاد وقتی پیانو می زنم کسی که گوش میده با پاش، دستش یا کلا بدنش ضرب بگیره. و اون دقیقا چپ و راست می رفت و منم اینو خیلی دوست دارم.

شوهر خالم یه سکته ی دیگه کرد. حالا دسشویی هم نمی تونه بره.

زمان ثبت : 29 تیر 1396 در ساعت 19:15
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

به سراغ من اگر میایی شیرموز بیار

مامان و خاله رفتن مراسم مسخره ی دریل اینا. ولی من خونه ام. از صبح که همه جارو تمیز کردم. ظرفارم شستم. بعدم یه شیرموز مخصوص خانومیان درست کردم که عکسا تو گوشی مامانه. وقتی بیاد میذارمش تو کانالم. فقط قسمت اولشو گذاشتم تا الان :دی

ولی انصافا من باید برم تو کار شیرموز فروشی. واقعا شیرموزام با همه جا فرق داره. مامان یه لیوان خورد کلی تعجب کرد! گفت آخه از کجا یاد گرفتی اینجوری درست کنی؟ :دی بهش گفتم من تاحالا درمورد شیرموز کلی تحقیق انجام دادم . الکی که نیست. تخصص دارم! :دی

الانم دارم تمرین می کنم. هی یه دور تمرین میکنم. یه دور میرم تو هال راه می رم دوباره میام پشت پیانو. یعنی همون مشکل روانی که گفتم :دی


زمان ثبت : 29 تیر 1396 در ساعت 09:53
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

هوراااا

شما باورتون میشه امروز تعطیله؟ اصن در پوست خود نمی گنجم. اگه تعطیل نبود الان تو کلاس بودم. تا ساعت یک! یکی دیگه از کلاس خصوصی های بعد از ظهرمم کنسل شده. چرا من انقد خوشبختم؟؟؟ فقط یه کلاس از یه ربع به سه تا چهار و ربع دارم همین. 

ولی نمی دونم چطوری از امروزم استفاده کنم :دی

زمان ثبت : 29 تیر 1396 در ساعت 01:24
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

های هوپس

خب امروز آخرین روزی بود که می تونستم تمرینای این جلسه رو انجام بدم. چون کلاسم امروز یا بهتره بگم امشب بود. طبق چیزی که شمردم، در طول هفته تونستم 56 بار از اون قطعه ی اصلی بزنم. و خب توی کلاس هم خوب زدم و استادم گفت اینو بچه های دیگه بار اول توی ریتمش مشکل دارن و نمیتونن پیداش کنن. ولی خب من همین اولین بار درست زدم. یه کف مرتب بزنین. خب حالا کف مرتبتوتو پس بگیرین چون تمرینای مخصوص انگشتو زیاد تمرین نکرده بودم و اصلا خوب نزدم. همه بگین هوووو هوووو

.

شما فکر کنین که یه دختری با یه پسری تو رابطه باشه که پسره نابیناست. بعد حالا قراره عمل کنه و بتونه ببینه. مطمئنا دختره همش استرس داره که نکنه بعد اینهمه مدت که منو می بینه ازم خوشش نیاد؟! واقعنم ممکنه خوشش نیاد دیگه.

امشب آهنگ high hopes رو بعد از چند سال گوش دادم. این آهنگ مخصوص حیاط خونه قبلیمون بود اونم ساعت 3 بعد از ظهر زیر آفتاب.

فردا(دیگه الان شده امروز) تعطیله. البته یه کلاس خصوصی دارم.

زمان ثبت : 28 تیر 1396 در ساعت 01:22
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

داریوش

خب من یه آهنگی دارم که وقتی لازمه گریه کنم، گوشش می دم. اصلا هم ممکنه ناراحتیم ربطی به متن شعر نداشته باشه ولی به محض اینکه پلی کنم، اشکم می ریزه. می تونم تا صبح هزار بار گوشش بدم و گریه کنم. البته الان میخوام بخوابم ولی همین یکی دو ساعت پیش که از یه چیزی ناراحت شدم سریع پلی کردم و گریه کردم! انگار اعتیاد پیدا کردم بهش. که موقع ناراحتی حتما باید همونو گوش بدم. روم نمی شه اسم آهنگو بگم =)) ولی خب خوانندش داریوشه.
امشب فهمیدم که وقت چیزی ناراحتم کرد و اون چیز، قابلیت حذف شدن رو داره، حتی یه لحظه هم وقت رو تلف نکنم و حذفش کنم. چند بار خواستم تحملش کنم یا باهاش کنار بیام ولی امشب دیگه نتونستم! و دوست ندارم دیگه هرگزه هرگز تکرار بشه. البته اندکی ازش باقی مونده که هنوز ناراحتم میکنه و به احتمال زیاد تا چند وقت دیگه اونم حذف کنم.

زمان ثبت : 27 تیر 1396 در ساعت 23:27
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

والا

دوستی در پیام خصوصی ابراز تاسف کردن و گفتن حتما خیلی سخته که ما داریم با یه همچین پدری زندگی میکنیم( پیرو پست قبل)

باید به اطلاعتون برسونم که نه خیر! ما سالهاست که با ایشون زندگی نمی کنیم و خوشبختانه ریختشون رو هم نمی بینیم. بعله.

زمان ثبت : 27 تیر 1396 در ساعت 21:35
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

چندش ناک

چرا ساعت خریدم و چرا می خوام حتما تو دست راستم باشه؟

خب بابای من خیلی مامانمو جلوی خونواده ی خودش تحقیر می کرد. منظورم از تحقیر این نیست که بهش نمی گفت همسر عزیزم بفرمایین. نه! مثلا شما هم تو یخچالتون قرص دارین دیگه. آدم که سرما میخوره یا هرچی ، معمولا قرصاشو نگه میداره دیگه. هممون قرص سرما خوردگی داریم. بعد بابام جلوی همه عمه ها و عموها و همشون می گفت زن من مریضه. کلی قرص تو یخچالمون هست. ( عمه ها هم همه باور می کردن و دیگه تیکه ها شروع می شد). یا مامان من همیشه ساعتشو دست راستش مینداخت. بعد هیچوقت یادم نمی ره بابام جلوی دختر عمه ی مزخرفم گفت: فلانی( یعنی مامان من) دیوونه ست چون ساعتشو دست راستش میندازه.( البته به جای "دیوونه" یه چیز دیگه گفت. یه چیزی تو مایه های عقب مونده).
هیچوقته هیچوقت این صحنه یادم نمیره. نگاه مامانم. نگاه دختر عمه م. قیافه ی نفرت انگیز بابام. همیشه اینو توی ذهنم تکرار می کردم. تا اینکه این تصمیمو گرفتم. یه ساعت بخرم و بندازمش دست راستم. چون من کلا از این چیزا خوشم نمیاد. یعنی دستبند و النگو و اینا. ولی اینو فقط بخاطر مامانم میندازم دستم. حتی خود مامانمم نمی دونه. و این ماجرا شاید مال 20 سال پیشه. ولی خب  بعد 20 سال میخوام همه ببینن ساعت من دست راستمه.
یه بارم جلوی دختر عمه های مزخرف و کثیفم یهو سر شام برگشت به مامانم گفت چیه؟ حسودی می کنی که اینا خوشگلن ولی تو نیستی؟ بچه ها این به شما حسودی می کنه!!!
و نمی دونین این ماجراها تا کجا رفت. دیگه عمه ها تا سال ها مامان میدیدن می گفتن بازم حسودی کردی؟ و فکر می کنین مامان من چی میگفت؟ هیچی! سکوته محض!
برای این کار بابام هم حتما باید یه اقدامی کنم. مثه همین ساعت.  تا آروم شم.

زمان ثبت : 27 تیر 1396 در ساعت 13:34
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

ناسا

امروز بعد تمرین کلیییی با فرد مورد علاقه م حرفیدم! اگه گفتین کی؟؟؟ آفرین! خواهر آریو! :دی هم کلی خندیدیم هم حرف زدیم. حرفای خیلی خفن. در حد پروژه های ناسا :دی

بعدش  دیگه ناهار خوردم. الانم می خوام باز تمرین کنم با اجازتون. البته می تونستم الان بجا تمرین، تئوری بخونما. ولی یه چند تا ویدیو  تو اینستا دیدم. دلم تمرین خواست.

زمان ثبت : 27 تیر 1396 در ساعت 10:01
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

شک

دیگه نمی خوام به هیچ دوست وبلاگی ای شک داشته باشم. دیگه نمی خوام فکر کنم همه پرنیان و همتا هستن.  دیگه می خوام اون تجربه رو فراموش کنم. من می تونم بازم حس خوب به همه داشته باشم! قووووول می دم. دیگه شک تعطیل!

زمان ثبت : 26 تیر 1396 در ساعت 23:05
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

بورینگ

باز هم تمرینمو نوشتم. البته فقط اون اصلیه رو. بقیه رو ننوشتم. یعنی هربار که نوازیدمش(:دی) نوشتم. خب سخته طبق معمول. 

تازه اینم فهمیدم که دو نوع بدبختی داریم. یکی یادگرفتنشه. که خوب بزنی. بدون تپق. همه ی نوانسارو رعایت کنی. بدبختی دوم اینه که بتونی جلوی یه عالمه آدم بزنیش! می تونی؟ معلومه که نه! همه نگات کنن! وای! نه! 

خوابم میاد. الان میرم مسواک میزنم. بعدم آرایشمو پاک میکنم( منظورم همون دو زار ریمله) بعدم طبق عمول تو گوگل هی چرت و پرت سرچ می کنم و اینا.

همینقدر boring. 

ساعتمو دیدین؟ خیلی دوسش دارم. تو اینستام می تونیم ببینین . اصن عاشقشم. فقطم بخاطر مامانم. و یه دلیل دارم که الان حسش میس دلیلشو بنویسم.  یا موقع لالا مینویسمش یا فردا.

زمان ثبت : 25 تیر 1396 در ساعت 22:09
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

نمی ریم نمی ریم

28 تیر تولد خانم دریله. می خوان جشن بگیرن و همه رو دعوت کنن. ولی من نمیرم. احتمالا مامانم و خاله م هم نرن. خب من برای نرفتنم دلیل دارم. و متاسفانه نمی تونم بنویسمش. اومممممم. بنویسم؟

یه تیکه ش رو می نویسم. ببینید. دریل اینا یه آدمایین که مثلا یه لیوان از دستشون بیفته بشکنه می گن فلانی چشممون زد. منم با اینجور آدما راحت نیستم. که خوشبختیشون به یه گ.و.ز بنده. والا.

زمان ثبت : 25 تیر 1396 در ساعت 01:03
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

تصمیم صغری

دو تا تصمیم جدید گرفتم. یکیشو فقط آریو باید بدونه. چون اصن خودش باعث شد همچین تصمیمی بگیرم. یعنی اگه من خیلی زودتر با آریو آشنا می شدم الان چقد همه چی بهتر بود.
تصمیم بعدی رو می تونم اینجا بنویسم. اونم اینه که می خوام سعی کنم کمتر برم رو اعصاب آریو. البته خودش حرفی نزده. ولی امشب احساس کردم خیلی رو مخم! کلی راه حل برای اینکار دارم. اینکه رو مخ نباشم. من می تونم :دی

زمان ثبت : 24 تیر 1396 در ساعت 12:34
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

Diary of a wimpy kid

صبح که به زور دو تا لقمه صبحونه خوردم سریع پریدم پای پیانو :دی اول چند بار تمرین دومیه رو که گفتم هیچی ازش بلد نیستم زدم. بعدش یه کاغذ گذاشتم جلوم و هربار که از اول تا آخر می زدم اونجا می نوشتم. بعد پدال هم اضافه کردم و کلا بعد از تمرینات اولیه، 13 بار تمرین کردم. اما به تمرینات دیگه م نرسیدم با اجازتون :دی

یه کار باحالی رو تو کانالم شروع کردم!( راست می گم باور کنین). هم واسه انگلیسیتون خوبه هم اینکه می تونین یه کتاب باحالو با من بخونین. توش پر از کلمات و اصطلاحات بدرد بخوره. تصویرگری با مزه داره و کتاب پر فروشی هم هست. پس بپرین تو کانالم دیگه

بعله می بینم که هنوز آدرس کانالمو یاد نگرفتین :| 

ریپیت افتر می: @stine50

@stine50

@stine50

افرین

زمان ثبت : 23 تیر 1396 در ساعت 22:26
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

غول غم

صبح رفتم آموزشگاه تمرین کنم که بعد از نیم ساعت تمرین فهمیدم یکی از استادا کلاس داره و باید میومدم خونه. تو خونه هم یکی از تمرینارو یاد گرفتم( اما الان مطمئنم که چیزی ازش یادم نیست) تمرین دوم هم تا نصفش پیش رفتم. ولی خیلی سخته. ..

بعد دیدم اصن حس نقاشی کردن ندارم. اگه جمعه باشه و مهمون نداشته باشیم و من حس نقاشی نداشته باشم یعنی حالم خوب نیست! چون حتما اگه جمعه بیکار باشم نقاشیم میاد! برا همین سعی کردم به زور کارای رنگی پنگی کنم(مراجعه شود به پست قبل) و خب تونستم کمی میزان غم وجودم رو بیارم پایین اما کم کم با تاریک شدن هوا، انگار که غول ناراحتی، گورومپ گورومپ با پاهای زشتش اومد تو قلبم و شروع کرد به لگد زدن! :( 

هی دلم تنگ تر و تنگ تر می شه و انقد که دیگه چیزی ازش باقی نمی مونه. بعد فکرای بد میاد تو سرم. یه فکرایی که حتی اگه یه ثانیه از ذهنم رد شه آثار مخرب زیادی به بار میاره :دی :( 

خلاصه که غوله الان داره دلمو می خوره. یه سری سیما تو مغزم قاتی شده. بازم رو صداها حساس شدم. کاش الان تو جنگل بودم. یه جنگل بدون سوسک.

زمان ثبت : 23 تیر 1396 در ساعت 19:42
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

رنگی پنگی

امروز یه چیز کوچولو درست کردم. با یه مقوا و چند تا ماژیک! :دی ازشون عکس گرفتم که بذارم تو کانالم. آیا دوست دارین بدونین چی درست کردم؟ نه؟ :| تورو خدا! اوکی حالل که قبول کردین دوست داشته باشین، تو کانالم منتظر باشین :دی تااااا یکی دو ساعت دیگه می گذارم :دی 

آدرس: @stine50 

<<    1       2       3       4       5       ...       49    >>