یکشنبه ها و چهارشنبه ها یه دانش اموز دارم که میاد خونمون. کتاب headway رو می خونیم. در کنارش هر روز یه متن ساده از کتاب قدیمی steps to understanding هم بهش می دم که خلاصه ش رو بهم بگه و کتاب word skills اگر وقت شد میخونیم اگر نه هم می گم خونه بخونه و جواب بده. قرار بود یه ربع آخر کلاس هم انیمیشن نگاه کنیم و در موردش حرف بزنیم که فعلا براش زوده. خیلی کاراش زیاده نه؟ اصلا ناراحت نیست و حاضره ده برابر اینارو انجام بده خیلی ازش خوشم میاد. 18 سالشه.
دیروز صبح بازرس اومده بود. باید ساعت 9 آموزشگاه می بودیم!! انقد خوابم می اومد که نگو! رفتیم فرم پر کردیم. از این فرم ها که توش پرسیده آیا در خانه اسلحه دارید؟ می خواستم بنویسم بله کلاشینکف
تازه گفتن هر موقع خواستین سفر خارج برید باید قبلش به ما بگید و ما بهتون فرم بدین و بعد برید. و وقتی هم برگشتید بازم فرم و اینا.
حالا از این به بعد خواستم برم خارج باید بهشون بگم یادم بیاریدا!
این روزا دارم لحظه شماری می کنم برای تموم شدن ترم و یه استراحت طولانی. استراحت که نه! در واقع زندگی عادی و مورد علاقه خودم. خیلی خسته ام. هر چقدر میخوابم برام کافی نیست. صبح ها وقتی بیدار می شم اولین جمله ای که می گم اینه: لعنت به این زندگی
خسته ام خب! 18 شهریور تعطیلاتم شروع می شه.
من خودم رو میگم. والا از خرداد که تعطیلاتم شروع شدن هیچ غلطی نکردم!
من مثه تو نیستم