دیشب تو کلاس سیاه قلم شاگردای دیگه هم بودن. همشون 32 ساله و مجرد. خیلی شاد و سرحال بودن و البته خیلی هم هنرمند. بعدم یکیشون منو تا دم درمون رسوند! هرچقد اصرار کردم بین راه پیادم کنه قبول نکرد! خیلی زحمتش شد بیچاره.
من کاملا مخالف مهربونی هستم. یعنی اصلا دلم نمیاد محبت رو خرج هرکسی بکنم. اینایی که میگن به همه محبت کنید رو اصلا قبول ندارم. فقط باید با بعضیا مهربون بود. اینو طی سال ها تجربه و خرج کردن محبت متوجه شدما!
قول می دم بعد از ناهار اتاقمو حسابی مرتب کنم!
یکی از کتابا تموم شد و کتاب جدیدی که شروع کردم یکی از رمان های شرلوک عزیزه. محاله موقع خوندنش لحظه ای خسته بشم.
بعد از ظهر هم یه کلاس خصوصی تو آموزشگاه دارم.
دیگه همین!
I am sherlocked too:-)
Good
حسودی ام میشه بهت انقدر کتاب میخونی


تو هم بخون خبببببب