قرار بود شنبه ها و چهارشنبه ها رو به خاطر کلاس پسرای گنده دوست نداشته باشم اما بر عکس شده. به خاطر کلاس قبلیشون یعنی دخترادوست ندارم. یه جورین. با من خوب رفتار می کنن و بعضیاشونم خوب درس می خونن. اما یکیشون کلا دوست داره ادای ادمای بی اعصاب رو دربیاره و یکیشون هم فقط در حال قلب کشیدن توی دفترشه. دو نفرشون خیلی ساکتن. یکیشون فکر می کنه خیلی حالیشه ولی نیست. یکیشون منو گوگل ترنسلیت می بینه و هی کلمه می پرسه. یکی از همین روزا به جای کلمه مورد نظر، بهش فحش می دم...
اما کلاس پسرا... نصف کلاس هنرمندن. همشون درس خونن. اسپیکینگشون عالیه.یکیشون هم کلا بادیگارد منه :)) وقتی یه کار اضافه بهشون می دم، مثلا رایتینگ.. تا غر می زنن بلند می شه می گه when teacher says write, we should write این جمله رو با صدای بلند می گه و دستاشم تکون می ده. یکیشون خیلی چاقه. بعد بغل دستیش هر نیم ساعت یه بار با تعجب به شکم این تپله اشاره می کنه می گه teacheeeeeer he has a baby
منظورش اینه که حامله ست. وقتی کلاس تموم می شه چون تو کلاس بغلی هم همشون پسرن، اونی که بادیگارد منه نزدیک من راه می ره و به بقیه می گه برید اونور رعایت کنید اقا برو اونور
و تا کاملا مطمئن نشه که من از خیابون رد شدم نمی ره خونه. هیچ منظوری نداره ها. کاملا مردونه این کارو انجام می ده
کلا خیلی خوش می گذره. کلاس قبلیش رو به خاطر اینا می تونم تحمل کنم.
چه جالب....
خوب برعکس شد. تو اونجوری تصورشون نکنی :)))
دقیقا
دیدی درد ندااااشت .
چه خوب که باهاشون راه اومدی

ثنا من یکی از دوستای قدیمیتم که میخوندمت الان وب لاگ زدم نمیخوام پر واضح بگم که کی هستم اما دوست دارم توام منو بخونی