صبح خیلی خوش گذشت. پاهام و روی میز گذاشتم و پرده ی اتاقمم با هندزفری بستم تا آفتاب بیاد تو. بعدش یه کتاب دیگه رو تموم کردم و رفتم حموم و به این فکر می کردم که همیشه از چهل و پنج دقیقه ای که توی حموم هستم، چهل دیقه ش به تنظیم دمای آب می گذره :/
بعدش یه کم از کاری که همکارم برای پایان نامه ش بهم داده بود انجام دادم و دیگه مهمونا اومدن. پشت سر هرکسی که فکرش رو بکنید حرف زدیم و الانم دارن عصرونه میخورن و من یه کمی خوردم و بعدش اومدم یه طرف دیگه نشستم. همیشه همه با هم میگن چراااا زوووود پاااا شدی؟؟ (خب به شما چه؟ ) گاهی دوست دارم بعد از رفتنشون همه جارو بشورم ولییییی تنها کاری که می کنم عوض کردن کانالای تلویزیونه.
این مهمون ما نمی فهمه فیلما و عکسای گوشیش اصلا برام جالب نیست. من همش مجبورم واسه جوکای مسخرش بخندم :/
تازههههه!!! نه ولش کن.
زورکی خندیدن خیلی سخته...
زن دایی من هر وقت میاد شروع میکنه جوکای مسخره ی گوشیش رو میخونه...
با ذوق!
آدم دلش نمیاد نخنده و بزنه تو ذوقش :))
من هر دفعه میام اینجا از اول اونجا که نخوندم میخونم بعد همه رو هم کامنت میزارم اصلا هم برام اهمیت نداره که تاریخ کامنت گذاشتنش منقضی شده !




دوست دارم بخونم......میفهمی ؟؟؟ دوست دارم
دوست دارم کامنت بزارم همه رو هم نظظر بدم ..دوست دارم میفهمی ؟؟؟؟؟
خوودتی
فداااا
مهمونن دیگه
بله