امروز هم آموزشگاه تعطیله. امشب هم می نویسم که امروز چه کارایی کردم. ولی الان فقط اومدم از حس خوبم بنویسم. خیلی احساس خوشبختی می کنم. همه چی همونجوری پیش می ره که می خوام و این باعث می شه گاهی تعجب کنم! به هرچی که میخواستم رسیدم! این خیلی عجیبه! دیشب داشتم با عشق زندگیم حرف می زدم، خیلی خسته بود و من هی با تعجب نگاش می کردم و هی به خودم می گفتم: چرا من انقد دوسش دارم؟؟؟ نکنه یهو موقع نگاه کردن بهش سکته کنم! خطرناکه خب!
خب من باید برم به تمرین پیانوم برسم. مثل بعضی از آدمای عقده ای تنهای بدبخت نیستم که بیکار باشم بخوام خاطرات مامانمو توی کامنتا بنویسم. والا. تو هم یه کم به سر و روت برس شاید فرجی شد=)))
+منظورم کامنتدونی بلاگفاست.
ثنا جون چطوری عزیزم؟؟ من همیشه می خونمت، خیلی وقت کامنت نذاشتم برات
ولی همیشه به یادت هستم 
عزیزمی بیتا جون
تو چطوری؟
مرسی که منو میخونی :* :*