می خواستم بنویسم دیشب بدترین شب زندگیم بود. بعد دیدم دروغه! چون از این شبا خیلی داشتم و خیلیا هم دارن و این کاملا عادیه و جزئی از زندگیه اگه یه شب خیلی گریه کنی یا از چیزی دلگیر باشی یا حس کنی الان گلوت از این همه بغض می ترکه و چون فکر میکنی اون شب، بدترین شب زندگیته، این حس چند برابر می شه چون احساس بدبختی می کنی.
دیشب مثل شبایی که همچین حسی داشتم هندزفری تو گوشم گذاشتم و غمگین ترین آهنگمو پلی کردم و راه رفتم. من زیاد توی اتاقم راه می رم مخصوصا اگه ناراحت باشم راه می رم و گریه می کنم. و این کاملا عادیه. هممون اینجوری می شیم. قرار بود تا صبح همینکارو کنم که عزیزترین آدمی که تو زندگیم هست ازم خواست راه نرم و بخوابم :دی هرکس دیگه ای اینو می گفت الکی می گفتم باشه ولی تا صبح راه می رفتم ولی این دفعه فرق داشت. همون لحظه رفتم تو رختخوابم. بدی دراز کشیدن تو این موقعیتا اینه که همش گوشت خیس می شه و هی مجبوری با آستینت چشمتو پاک کنی.حالا فکر کن ریمل هم زده باشی و صبح ببینی آستینت سیاه شده. به هر حال گریه کردن افقی هم یه جور گریه کردنه دیگه. نمی دونم کی خوابم برد ولی غم زیادی توی تنم بود. ساعت 9:10 از خواب بیدار شدم و تصمیم گرفتم با وجود همه ی اینا، زندگی کنم. پیانو تمرین کردم چای خوردم و الان می خوام کتاب بخونم. تو وضعیت خوبی نیستم ولی اون بیرون زندگی در جریانه. کره ی زمین هنوز داره می چرخه. خورشید تو اسمونه و این یعنی حتی اگه نخوای، باید ادامه بدی.