-
مهربانو و ثنا
9 فروردین 1395 13:05
مهربانو اومده بود خونمون. همین الان رفت. راستش از دیروز خیلی استرس داشتم. چون مهربانو یه خانم نمونه ست. اشپزی و سلیقه ش خیلی خوبه و من فقط بلد چای دم کنم و حالا نهایتا املت درست کنم. تااازه حالا خیلی دیگه بخوام لطف کنم یه کوکو هم می تونم بذارم کنار املت. اما مهربانو حتی برای سفره هفت سین هم برنامه داره. ولی من به رسم...
-
9
9 فروردین 1395 01:20
فردا روز بزرگیه. 9فروردین! روزی که توی یه سال افتضاح بود و توی یه سال دیگه فوق العاده. و اینکه تولد همسایمونم هست چون هر سال ساعت 12 شب مثه .. عربده(؟) می زنن: تولد تولدددد تولدت مباااارک بی مزه ها! حالا انگار به دنیا اومدن چه کار بزرگیه. یادم باشه راجع به 24سالگیم بنویسم. انقدم با گوشیمsoccer star بازی نکنم. شب بخیر.
-
:((
8 فروردین 1395 13:37
خاله دومیه امروز یه گوشی جدید خرید [گریه ی حضار]
-
توجه: این متن شامل موضوعاتیست که ممکن استboring باشد
8 فروردین 1395 10:54
روش خرید و فروش من توی بورس خیلی با بقیه فرق داره. من زیاد معامله می کنم با ریسک کم. بقیه کم معامله می کنن با ریسک زیاد.تو هر معامله سود من کم و ضررم هم کم. اونا سودشون زیاد و ضررشون هم زیاد. مثلا یه سهمی بود که قیمتش اومد رو 122 من خریدم. رو 128فروختم. باز اومد 122 خریدم و 128فروختم و این کارو شاید 7بار انجام دادم و...
-
ثنای بیچاره
7 فروردین 1395 18:20
قبلنا که خاله دومیه گوشی خریده بود پدر منو دراورد با سوالاش. بعد حالا که خاله اولیه گوشی خریده، نه تنها خودش پدر منو دراورده بلکه خاله دومیه هی بهش میگه فلان سوال هم از ثنا بپرس. ثنا جان اینستاگرامو به خاله یاد بده . لاین رو یاد بده. کوفت رو یاد بده. خاله اولیه هم گوشیشو میاره جلو و هی سوال می کنه هی با یه دستمال...
-
.
7 فروردین 1395 15:24
وقتی می رم باشگاه حس بچه هایی رو دارم که به اصرار مامانشون می رن کلاس زبان
-
برنج
6 فروردین 1395 23:34
هرکی که منو می شناسه می دونه من عاشق برنجم! یعنی اگر برا ناهار یه گله گوسفند هم بخورم ولی برنج نباشه، میگم ناهار نخوردم! اصن چند ساله دنبال ادکلن با عطر برنج هستم :)) بعد مامانم همین الان تصمیم گرفته که تا پایان عید بهم برنج نده!!!!!! میگه باید ورزش کنی :(( آخه من که تو جیب جا می شم( اگه مامان اینجارو بخونه میگه توی...
-
مینا و صداش
6 فروردین 1395 01:29
مینا اومده پیشم. تا فردا اینجاست. الان کنارم دراز کشیده. مهمون ساکتیه. یه رمز وای فای بهش بدی دیگه میره یه گوشه میشینه چت میکنه. باهاش مصاحبه هم کردم و مینا مقتدرانه به همه ی سوالات جواب داد و آخرشم یه نصیحت جانانه تحویل شنوندگان عزیز داد با این مضمون که: تو زندگیتون هرکاری دوست دارید بکنید و اصلا نگید چون مامان و...
-
واقعا که
5 فروردین 1395 16:54
خاک به سرم! نیکلاس مه یر گند زد به خانواده ی شرلوک! گفت موریارتی(معلم ریاضی بچگی های شرلوک) با مامانشون رابطه داشته!!!! بعدشم بابای شرلوک اینا مامانشونو می کشه :| آخه چراااا اینکارو می کنی؟!
-
شرلوک هولمز در محلول هفت در صدی
5 فروردین 1395 11:05
در حال خوندن کتابی از نیکلاس مه یر هستم. نیکلاس بعد از کانن دویل، تونست خیلی خوب داستان های شرلوک هولمز رو ادامه بده. یکی از کتاباش که من عاشقشم" وحشت در خیابان وست اند" هست. منتها این کتابه که اتفاقا تعریفش رو زیاد شنیده بودم و اسمشم توی عنوان هست زیاد هم جالب نیست. یعنی تا صفحه ی صد و خرده ای هیچ ماجرایی...
-
عشق
4 فروردین 1395 02:06
مینا یه کتابی بهم قرض داد که خوندنش همش یکی دو ساعت طول کشید. کتاب خوبی بود ولی من هیچی ازش نفهمیدم. الان تو نت سرچ کردم فهمیدم کتاب عاشقانه بوده :| برا همین نفهمیدمش! اون قسمت از مغزم کار نمی کنه. حالا بعد اینکه اون فیلم عاشقانه رو دیدم و حتی بغض هم نکردم رفتم کلی راجع به عشق سرچ کردم که بفهمم اصن چی هست. که الان...
-
علاقه به کار
4 فروردین 1395 01:03
وقتی به پایان تعطیلات فکر می کنم یه عالمه غصه میاد تو دلم. دلم نمیخواد برم سر کار. همیشه از سر کار رفتن بدم میاد. دلیلش ساعت و میزان حقوق می تونه باشه تاااا ... تا خودم. وقتی به عکسایی که با دانش اموزا نگاه میکنم..البته فقط بعضیاش..حالم بد میشه. خیلی شبیه تیچرا شدم. دیگه جدی جدی تیچر شدم. اه اه.
-
نوسان های مامان
2 فروردین 1395 23:42
قبلا هم گفته بودم که اگه از خانم دریل بدم میاد برا اینه که مامانم همیشه دوسش داشت و هی بهم می گفت مثه دریل باش. حرف بزن. برقص. خوشحال باش! مثه دریل پر رو باش!!! ولی من آدمی نبودم که تو جمع حرف بزنم و حتی تو تولد دریل دست هم نمی زدم. همیشه پشت مامانم قایم می شدم. بعدشم که دریل یه کار خوب پیدا کرد و من حسابی جلوی مامانم...
-
Leave Me Alone
1 فروردین 1395 15:24
متنی که در زیر نوشته شده باعث سر افکندگیه که بنده سعی کردم طنزآلودش کنم. و قبل از اینکه بخونیدش هم باید بگم که بنده ازدواج نمی کنم. پس غصه نخورید:دی ** چند وقت پیش یه پستی گذاشتم راجع به اینکه خاله و مامانم به هر بهونه ای با صدای بلند آرزو می کنن که من ازدواج کنم. بعد اون پست رو برای مامانم خوندم و اونم کلی خندید. و...
-
منو بوووووس نکن!!!!!
1 فروردین 1395 13:57
امسال برعکس همیشه، روز اول عید خاله و شوهر خالم میان اینجا. شوهر خاله م نزدیک 80 سالشه. بعد از یه ماجراهایی دیگه همیشه به من میگه تو دختر منی و هرموقع منو میبینه پیشونیمو بوس میکنه. ولی من اصلا دلم نمی خواد که اون بوسم کنه. نه اینکه بگم چون مرد هست نباید بوسم کنه ها. کلاااا بدم میاد دیگه. بعدش سریع باید برم دسشویی و...
-
هی ایز سینگل
1 فروردین 1395 00:07
همسایمون داره با دوست دخترش دعوا می کنه. البته تلفنی. می گه من که هزار بار بهت گفتم برو خودت نرفتی. امیرحسینم اینجا شاهده( البته باید بگم که به جز امیرحسین که دقیقا نمی دونم کدومشونه، کلی پسر دیگه هم دورشن). الو؟ الووو؟ برو به جهنم! . . دوستان روابطتون رو اینجوری تموم نکنید. خیلی راحت و مودبانه بگید دیگه حالم ازت بهم...
-
نوروزتان پیروز
29 اسفند 1394 15:30
امروز کتاب " چارلی و کارخانه شکلات سازی" رو خوندم. خیلیییی خوب بود. من حتی فیلمشم ندیده بودم. واقعا رولد دال(نویسنده ی کتاب) ذهن جالب و خلاقی داره. یه کتابم هست به اسم چارلی و آسانسور شیشه ای که انگار ادامه ی همینه اما فعلا ندارمش. بعدش ادای ماهی رو درآوردم و از خودم عکس گرفتم. برای ماهی شدن باید لپتونو بدین...
-
کتابخوانی
29 اسفند 1394 10:57
من: راستی اون کتابه که عید پارسال بهت کادو دادم خوندی؟ آرام: اتفاقا دیروز داشتم ماشینمو تمیز می کردم، داشبوردو باز کردم دیدم یه کتاب افتاد پایین. نگاش کردم و هی فک کردم این کتابه از کجا اومده؟ بعد یادم اومد تو بهم دادیش. :| صبح به صورت اتفاقی متنی رو خوندم راجع به کتابخوانی که نوشته بود دیگران رو ترغیب به کتاب خوندن...
-
حسااااااس
29 اسفند 1394 00:27
نوشتن کتاب خیالی خیلی گریه داره. منظورم از کتاب خیالی، کتاب تخیلی نیست. منظورم کتابیه که اصلا وجود نداره. چیزایی که هرگز وجود نداشتن. حالا ممکنه بگید که خب همه ی کتابا همینن. ولی اینی که من می گم فرق می کنه. مثلا وقتی خودکارو بر می دارم و شروع به نوشتن می کنم، اشکام روی کلمه ها می ریزه و نمی تونم ادامه بدم.
-
13
28 اسفند 1394 21:50
از ظهر کتاب "پسر خاله وودرو" رو شروع کردم و الان تموم شد. خیلی عالی بود و حسابی حالمو خوب کرد. به نوشتن یه کتاب فکر می کنم. کاری که مطمئنم هرگز انجام نمی دم. ولی بهش فکر می کنم. یه کتاب خیالی!
-
داخل
28 اسفند 1394 12:09
تو تولد دیروز، بیست تا از دوستای بچه ش رو دعوت کرده بود که فقط چهار نفر رفته بودن:)) بعد الان خاله م باهامون خیلی سرد رفتار می کنه. چون نرفتیم :)) آخ جون تو عید از این بازیا داریم! یه خاله ی دیگه م یه کم از مهمونی فیلم گرفته برامون فرستاده. یه جا یکی از دوستای پسر دختر خالم ازش عکس میگیره بعد پسر دختر خالم میگه اگه...
-
نمی رممممممممم
27 اسفند 1394 14:47
اگر دختر خالم رو یادتون باشه، ماجرای شب یلدا هم یادتون میاد. امروز تولد پسرشه. کارت چاپ کرد و به همه داد. اما مارو دعوت نکرد. فقط به خاله م گفت که به ناهید اینا هم بگو اگه دوست داشتن بیان (دقیقا مثه شب یلدا که مستقیما دعوتمون نکرد و بعد اون حرکاتو انجام داد). منم چون تازه تلویزیون خریدیم و می دونم حالا حالا ها مامان...
-
اوه مای گاد
26 اسفند 1394 16:50
بذارید یه چیز جالب انگیز براتون تعریف کنم. امروز پسر عموی آرام بهش پیام داده و فایلی که من توی چند تا پست قبل از خودمو آرام گذاشتم، برای آرام فرستاده و گفته این صدای توئه! یعنی من انقدررر معروفم که همه وبلاگمو می خونن!! فکر کن! خلاصه حواستون باشه حتی اگه کامنت هم برام بذارید ممکنه لو برید. با تشکر ثنای معروف واحد خبر
-
اینستا
25 اسفند 1394 15:57
اصن مردا نباید تو اینستاگرام، اکانت داشته باشن. چه معنی داره؟!
-
بی سرپرست
24 اسفند 1394 14:02
من از آدم هایی که سالی یک بار حالم رو می پرسن خوشم نمیاد و معمولا سرد برخورد می کنم که متوجه بشن و دیگه پیام ندن. اما بعضیاشون متوجه نمی شن و من مجبورم در کمال ادب بگم دوست عزیز از اینکه سالی یک بار حالم رو می پرسی حس خوبی بهم دست نمی ده لطفا دیگه اینکارو نکن. امروز هم همین حرف رو به یک نفر گفتم و اون در جواب بهم می...
-
پست صوتی
23 اسفند 1394 18:36
ارام عزیزم اومده بود خونمون. برام دو تا گل کاکتوس اورد. کلی عکس گرفتیم.خندیدیم. با هم ناهار خوردیم. کنار هم دراز کشیدیم. از اتفاقات اموزشگاه گفتیم و ... در اخر به اصرار خود ارام یه فایل صوتی رکورد کردیم. تاکید می کنم به اصرار خود ارام. یعنی التماسم می کرد که باهاش مصاحبه کنم و صداش رو بذارم اینجا. اول بگم که 28 بار...
-
قرمز
23 اسفند 1394 10:59
من: کجایی پس؟ اهههه بیا دیگه آرام: وای چقد عجله داری من: بابا دو ساعته آرایش کردم منتظرتم آرام: اون لباس قرمز س... بپوش اومدم
-
خاله جون خواهش می کنم بی کوآیت
22 اسفند 1394 17:32
قراره دریل با شوهرش بیاد دنبال ما بریم عبادت مامانش. یه گوسفند نذر کردم که خاله م جلوی اونا نگه "ایشالا یه شوهر عین شوهر دریل گیر ثنای ما بیاد" یه گوسفند چاق! بارها گفته. ولی ایندفعه دیگه نذر کردم. از ائمه می خوام رومو زمین نندازن.
-
مشکلات جسمی
21 اسفند 1394 20:04
سال 94 رو سال مشکلات جسمی می نامیم. چرا؟ خب چون تمام این اتفاقاتی که می گم برای مامانم فامیلاو آشناهامون افتاد. عمل چشم، عمل کیسه صفرا، عمل کلیه، عمل زانو، قطع کردن انگشت پا به خاطر بیماری قند، افتادن تو خیابون و کبود شدن دست و پا، انفلوانزای شدید همراه با امپول و سروم. و خودم هم می تونم بگم که نیمه ی دوم سال اکثرا تب...
-
Marbles
21 اسفند 1394 16:32
Head and shoulder Dove Ipek Palmoliv . . . دیگه نمی خرمشون! به جاش شامپو بچه گلرنگ می خرم چون توش چهارتا تیله داره!!!!!!! دانش اموزم معرفیش کرد:))