X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 12 تیر 1396 در ساعت 10:52
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

مبهوت

همین طور که ملاحظه میکنید، 31 جلسه ست که کلاس پیانو می رم و از این بابت بسیاااار خرسند میباشم. دیشب یه چیزایی پیش اومد که هنوز شبیه علامت تعجبم و درحالیکه بستنی می خوردم به این فکر می کردم که آیا چرا؟ بعدم رفتم جلو در تراس. آی حال میداد! یعنی حاضری صبح نشه! 

بعد دیگه الانم مبهوت. هی تمرین میکنیم هی میگیم ای بابا.

می دونین؟ من حتی حوصله ندارم الان کرم ضد آفتاب بزنم. 

زمان ثبت : 11 تیر 1396 در ساعت 23:40
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

سوال

آقا یکی به من بگه "ده دیقه" چند ساعته؟ 

زمان ثبت : 11 تیر 1396 در ساعت 22:46
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

ف.ا.ک

یه تاکسی نگه داشت تا رفتم سوار شم حرکت کرد! بعد خب منم تازه فیلم whiplash رو دیدم  می دونید که آدم جوگیری هستم. برا همین با middle finger رو به تاکسیه گفتم ف.ا.ک یو ! بعد یهو ترسیدم کسی دیده باشه! آخه تقریبا نزدیک آموزشگاست. ولی کسی ندیده بودا. چک کردم قشنگ. 

زمان ثبت : 11 تیر 1396 در ساعت 12:42
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

نمی فهمم!

حالم خوب بودا. رفتم شربت آلبالو خوردم یهو حالم بد شد. از همون موقع حالت گلاب به روتون دارم. سرمم گیج می ره. ولی با این حال تمرین کردم. هزار بار تمرین کردم و هزار بار دیگه هم تمرین می کنم.
این روزا هی کانالای مختلفو می خونم. مثلا اونایی که روزمرگی هاشونو می نویسن. یکیشون دیشب نوشت 10 سال با یکی بوده و کلی عاشق هم بودن ولی همه چی باعث شد اینا از هم جدا شن بعدم دیگه تعریف کرد چطوری خودشو نجات داد و نذاشت افسردگی بهش غلبه کنه.
من به قسمت مبارزه با افسردگیش کاری ندارم. ولی همش این سوال برام پیش اومده که وقتی دو نفر ده سال عاشق همن، چی می تونه جلوی بهم رسیدنشونو بگیره؟ وقتی خودشون بخوان با هم باشن خب چیزی نمیتونه جداشون کنه! اصلا این قسمت قصه رو نمی فهمم. هروقت یکی میگه ما عاشق هم بودیم اما سرنوشت مارو از هم جدا کرد، من هنگ می کنم. خب وقتی من بخوام الان با یکی باشم، اونم واقعا بخواد با من باشه جلو خونواده می مونیم. کار می کنیم. پول پس انداز میکنیم و با هر سختی ای باشه بالاخره کنار هم می مونیم. ( اصلا به اون قسمتش کاری ندارم که یه سریا بعد ازدواج با این سختی ها از هم جدا می شن) ولی میخوام بگم بهم رسیدن که کاری نداره! وقتی دو نفر عاشق هم بودن اما بهم نرسیدن من میگم پس یکیتون واقعا نمی خواسته. اگه بخواین خب جلو همه چی می مونین.. واقعا نمی فهمم چرا اینطوری می شه؟!

زمان ثبت : 11 تیر 1396 در ساعت 10:00
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

شاید باورتون نشه

دیشب خیلی گرم بود رفتم جلو در تراس خوابیدم و یخ زدم. رعد و برق هم بود و همه جا روشن می شد برا چند ثانیه و دیگه این تبدیل به یه بازی شده بود. هر بار که برق می زد سرمو یه جوری میذاشتم که برق بهش بخوره و دوباره به کار بیفته :دی و نتیجه داد! کله م کار کرد! یهو گفتم اوا! ثنا! این که تو نیستی! این اصلا تو نیستی! تو کله ت هرچی هست جز خودت! خودت کجا رفتی؟ بعد انگشتمو انداختم تو سوراخای مغزمو هی گشتم و هی گشتم و دیدم عه خودم یه گوشه نشسته تنها و کوچولو شده و منو یادش نیست! آقا منم حساس!  رفتم باهاش صحبت کردم گفتم "خودم جان" لطفا بگو چه مرگته چرا اینجا نشستی و انقد کوچولو شدی؟ حالا مگه حرف می زد؟ دیگه به زور راضیش کردیم. بهش گفتم عادت ندارم انقد کوچولو و ضعیف ببینمت. پا شو بیا دوباره همون گوگولی مگولی سابق شو. اونم جو گیر! پا شد با همون سر و وضع و لباس راحت و این برنامه ها تصمیم گرفت بره جای خودش. منم دیگه خوابم برد. 

زمان ثبت : 11 تیر 1396 در ساعت 01:20
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

آه ای وبلاگ من

یکی از خوبیای وبلاگ اینه که هرچقد میخوای غر می زنی هیچکسم نمی گه دهنتو ببند چون اگه بگه شما میتونین بگین دوست عزیز این تویی که باید وبلاگ منو ببندی.. خب دیگه داشتم میگفتم. وبلاگ داشتن خیلی خوبه. کانال داشتن هم بد نیستا ولی وبلاگ یه چیز دیگه ست. اینکه یه صفحه ای رو با یه سری مقدمات باز کنی و بدونی که بعضیا اینجارو بخاطر تو باز میکنن خیلی خوبه. مثلا کانال چک کردن که آسونه چون همه تو تلگرامن صبح تا شب. ولی وقتی یکی وبلاگتو باز می کنه یعنی شاید به انتخاب خودش اومده. و من اینو دوست دارم. 

وبلاگ داشتن معجزه می کنه. مثلا به محض اینکه این صفحه رو باز کردم و تایپ کردم اشک توی چشمم خشک شد و یه باد خنک هم از در تراس اومد اصن همه چیو درست کرد. خیلی وقت پیشا گفته بودم که دوست دارم گاهی وبلاگمو بغل کنم. الان مثه همون موقعست بغلش کنم و ببوسمش بخاطر تحمل حرفام اونم این همه سال. من اینجا بزرگ شدم. حق آب و گل و این صوبتا.

همچنان باد میخوره به پاهام و گردنم. حس خنکیش حالمو خوب می کنه. باور کنید الان لبخند رو لبامه. یه لحظه دلم دریا خواست! هوای مرطوب ساحل و حس کردن شن لای انگشتام. من هیجوقت رفتن تو آب دریا رو دوست ندارم. الان باید ساعت7غروب بود و من و دریل دبیرستانی بودیم و با همه ی تنفری که بهم داریم توی ساحل راه می رفتیم هندونه می خوردیم و هسته هاش رو تف می کردیم. پسرا رد می شدن و من تو دلم میگفتم پسره به من نگاه کرد. دریل تو دلش می گفت پسره چشماش فقط رو من بود. هر دو با چشم غره بقیه هندونه رو می خوردیم. باد خنک میومد و یکی از سوئیتا هایده گذاشته بود با صدای بلند. مامانا می گفتن بسه بریم خونه و من و دریل لابد می گفتیم نههه بازم بمونیم. تخمه و پفک می خریدیم و آخرش انگشتامونو لیس می زدیم.

حیف که دیگه اون زمونا نیست. ما بزرگ شدیم و الان همه چی فرق کرده. من به آرزوم رسیدم  و اونم اینه که دیگه خیلی کم دریلو می بینم و اونم مرد رویاهاشو ول کرد و زن یکی دیگه شد.

من هنوز از بازی فکر کردن خوشم میاد و دریل هنوز تو اوقات فراغتش مدل مانتو سرچ می کنه. من هنوز نقاشی دوست دارم اما دریل با اون همه استعداد ...

همه ی اینایی که گفتم، حتی یک ثانیه هم تو ذهنم نبودن. اصلا به این چیزا فکر نکردم حتی وقتی نوشتمشون. شب بخیر.

زمان ثبت : 10 تیر 1396 در ساعت 11:16
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

جو گیر

خب از ساعت 10 در حال تمرینم. به خاطر فیلمی که دیشب دیدم(whiplash)، همش منتظرم از انگشتام خون بیاد ولی نمیاد:دی تمرینم با اینکه آسونه ولی خیلی سخته. دیروز نتونستم برم آموزشگاه تمریک کنم چون باید آمپول می زدم و حالمم خوب نبود.

یه طرف صورتم یه جوری باد کرده که انگار چیزی تو دهنمه. درد ندارم. یه کم در حد زخم بودن لثه درد دارم. 

الان میرم برا بار دوم صبحونه بخورم بعد بیام ادامه تمرین و این صوبتا.

آها راستی تمرینم هم از کتاب چرنی شمار 15 و 16 و 18 و 19  هست.

زمان ثبت : 10 تیر 1396 در ساعت 01:33
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

؟

فیلم Whiplash رو دیدم الان.قبلش که منتظر بودم دان شه، دو قسمت از فرندز رو دیدم. همینحوری رندم( من یه دور فرندز رو دیدم و از اون وقت به بعد هر از گاهی رندم یه قسمتو می بینم). 20 دیقه آخر ویپلش دیگه تصمیم گرفتم برم بخوابم. بقیه شو بعد میبینم. 

خب الان اگه بخوام بخوابم به چی فکر می کنم؟ 

زمان ثبت : 9 تیر 1396 در ساعت 21:53
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

بر ف.. رفته

امروزو کلا باید سوپ و اینجور چیزا می خوردم ولی نتونستم جلو خودمو بگیرم و هرچی که فکرشو کنید خوردم. به دکتر گفته بودم پنی سیلین نده چون من حساسیت دارم( در حقیقت حساسیت ندارم ولی چون مامانم حساسیت داره همیشه فکر می کردم منم دارم) دکتر هم یه نوع پنی سیلین دیگه نوشت. دیشب تست کردیم هم دستم قرمز شد هم ورم کرد ولی دکتر بیمارستان گفت حساسیت نداری بزن. منم دیشب دوتا آمپول زدم و بعد که اومدم خونه همش حالت تهوع داشتم و احساس می کردم توی دلم تا زیر گردنم داغ میشه ولی هی فکر کردم شاید تو دندون پزشکی اون موادو قورت دادم اینجوری شدم. بعدش دیگه صبح که رفتم باز یه آمپول زدم حالم بدتر شدم بازم تو شکمم داغ شد و حالت تهوع داشتم و خیلی بیحال شدم حتی نمی تونستم وایسم. احساس می کردم قلبم سیاه شده :| دیگه امشب آمپولو نمی زنم تا فردا از دندون پزشکه بپرسم باید چیکار کنم. 


زمان ثبت : 9 تیر 1396 در ساعت 13:19
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

عقل

خب کلی سوال پیچش کردم یعنی یه جوری که کچل شدنشو به چشم می دیدم. البته اونم سوال پیچم کرد و ما این بازی رو مساوی شدیم :دی
الان تو مطب دندون پزشکی ام. نیم ساعت زودتر رسیدم. این خانمه هم که خودش یه ساعت دیر تر راه میده. مامانمم باهامه. مجبور بودیم زود بیایم. آخه بیرون گرم بود ولی اینجا کولر هست. آخرین دقایق زندگی بدون درد رو تجربه میکنم. نمی دونم درد بعد از جراحی چقد طول می کشه!
خیلی خوابم میاد. احتمالا وسط جراحی بخوابم :| گردنمم گرفته. همه ی مشکلات رو دارم :دی
امروز چهار تا کلاس داشتم. گرمای هوا واقعا طاقت فرساست و وقتی اون مسیرو پیاده می رم کاملا همه لباسام خیس می شن. یعنی باید برم آموزشگاه و همه چیو عوض کنم.
اینجا منشیش دستیار دکتره و بالا سرت وایمیسته و هرچی دم دستش باشه میکنه تو دهنت و الان قراره نوبت یه پسره بشه و من خود به چشم خویشتن دیدم که منشی تو دلش گفت ژووووووون =)) به خدا راست میگم. از چشماش فهمیدم.
.
خب این متنم توی دندون پزشکی نوشتم. الان یه کمی حالم خوب نیست. بعدا میام خدمتتون.

زمان ثبت : 8 تیر 1396 در ساعت 13:48
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

رو مخ

یوهاهاهاها. آریو اومد. ولی نمی دونم چرا زود اومد! آیا چه شده؟ الان سوال پیچش میکنم. 

زمان ثبت : 8 تیر 1396 در ساعت 09:15
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

Excuse

دنبال بهونه نباشین برا انجام ندادن کاراتون. این بدترین کاره.

زمان ثبت : 7 تیر 1396 در ساعت 22:43
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

نو حوصله

استادم برام دست زد! واهاهاهاهای! یعنی در پوست خودم نمی گنجیدم! آخر کلاس که تقریبا پرواز می کردم و از پله ها میومدم پایین، یهو یادم اومد که آریو خان رفته نیک پیک! آن هم چند روز! ینی من از امشب ایشون رو نمی بینم تااااا ... حالا هرموقع اومد بهتون میگم. نگران نشید. جای بدی نرفته. اصن خودم بهش گفتم بره. الان داغم نمی فهمم. برسم خونه فکر کنم دیگه بداخلاق شم تاااا بیاد.  شانس آوردم فردا چهار تا کلاس دارم.
خب متن بالا رو تو آژانس نوشتم. الانم حوصله ندارم دیگه. خدافظ

زمان ثبت : 7 تیر 1396 در ساعت 11:15
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

اپیل

یک ساعت و نیم تمرین کردم. البته تمرین مفیدی بود. الان نشتم تو آشپزخونه دارم آلوچه( گوجه سبز؟ آلو؟ هرچی که شما میگین) میخورم.
اگه می خواید درداتون یادتون بره، یه بسته موم بخرید با چند متر پد اپیلاسیون. بعد هرجا از بدنتونو دوست دارین مورد عنایت قرار بدین. نه تنها درداتون یادتون می ره، بلکه دردای جدیدی هم بهتون اضافه می شه =)) فقط یادتون باشه زیرتون روزنامه پهن کنین که اون چسبه نریزه پایین مامانتون دهنتونو سرویس کنه :دی
بعد اینکه خواهشا خودتون کاراتونو انجام بدین. نمی شه که هی از کسای دیگه انتظار داشته باشین کارای مربوط به شما رو انجام بدن. سو استفاده ممنوع. اه اه.
زمان ثبت : 7 تیر 1396 در ساعت 09:15
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

صبح بخیر

سلااااام. من ساعت 8.50 بیدار شدم! ولی هنوز اینجام. رو تخت. و دارم فکر میکنم که یه روزی پیانیست می شم. قطعا کسی با رو تخت موندن پیانیست نشده دوستان. لطفا یکی بزنه تو دهن من! 

انقد خوابم میاد، که فقط می تونم نفس بکشم. اونم چون ارادی نیست. :دی.

خیلیا تو پیغام گفتن چرا کامنتات بسته ست. تاحالا خیلی این پیغام رو داشتم. بخاطر اینکه من توی بلاگفا هم هستم و اونجا یکی از وقتی که آریو اومد تو زندگیم شروع کرد به فحش دادن. توی هر پستی، با توجه به نوشته های من فحش می داد و دیگه واقعا اعصابم نمی کشید. حالا  یه مدت کامنتای بلاگ اسکای رو باز می کنم اما اگه اون آدم اینجا هگ بیاد و فحش بده مجبورم ببندم. چون از فحش خسته می شم.

<<    1       ...       3       4       5       6       7       ...       49    >>