X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 31 خرداد 1396 در ساعت 13:42
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

خسته کوفته

از ساعت 9.30 تا12 تمرین کردم. می تونستم تا 12.30 ادامه بدم اما دیگه واقعا نمی دونستم چیو باید تمرین کنم. همشونو تمرین کردم هزار بار.
ساعت8.50 بیدار شدم و باز هم بیدار شدن برام خیلی سخت بود. خیلی خیلی خیلی سخت. ولی به هر حال بیدار شدم و صورتمو شستم و صبحونه ی کوچولو  خوردم. و با خواب آلودگی فراوااااان تمرین کردم.
الان با مامان نشستیم کلی صحبت کردیم و بهش گفتم فلانی همیشه بخواد برات یه چیز تعریف کن فقط جنبه های مثبتش رو میگه و تو فکر می کنی واقعا همه چیش خوبه. اما خودت همیشه جنبه های منفی قضیه رو می بینی. همونا رو هم میگی.
خیلی خوبه که آدم به چیزای مثبت فکر کنه. تو هر قضیه ای یه نکته ی مثبت هست. اگه نمی بینیدش مشکل خودتونه!
یه جا یه نویسنده ای می گفت شما باید خودت جوری بنویسی که خواننده حالتت رو درک کنه. نه اینکه استیکر بذاری :))) من اینجوری فکر نمی کنم. اگه بلاگ اسکای استیکرای گوشیمو قبول می کرد و بازی در نمیاورد به استیکر گذاشتن ادامه می دادم :دی
خب من برم مسواک و بقیه کارا.
امشب یه نکته ی کوچولو  درمورد مسواک می گم( یه چیزی که تو سایتای خارجکی خوندم:دی) اما فکر نکنم نخ دندون کشیدن رو توضیح بدم چون امشب خیلی خسته می باشم.

زمان ثبت : 30 خرداد 1396 در ساعت 22:57
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

چگونه مسواک بزنیم؟ دکتر خانومیان

می دونم که می دونین باید هر سه ماه یه بار مسواکتونو عوض کنین عزیزان من. پیشنهاد من برای مسواک، مارک G.U.M  هست و حتما هم بگین اونی رو که نرم هست می خواین. رنگشم قرمز باشه :دی از نخ دندون هم استفاده کنین. نخ دندونی که الان دارم اسمش oral B هست ولی از مارک 2080 خیلی بیشتر خوشم میومد و راضی تر بودم.چون پهن بود و مزه ش هم بهتر بود.
برای آب نمک قرقره کردن هم به مارک خاصی نیاز نیست. خب حالا چطوری مسواک بزنیم؟ ابتدا خمیر دندان را روی مسواک زده و یه کمی میگیریم زیر شیر که خیس شه. بعد از هر دندونی دوست داشتین شروع کنین. اگر مسواک رو بذارین رو دندونتون، تقریبا دو تا دندون رو پوشش میده( حالا یه کم بیشتر یا کمتر). زاویه چهل و پنج درجه بهش بدین( مثلا رو دندونای بالاست) بسیار نرم و با آرامش از بالا به پایین  بچرخونینش. یعنی مچ دستتون بچرخه. نه اینکه مسواکو بیارین پایین. اینجوری موهای مسواک از بالا تا پایین دندونتون کشیده می شه. این کار رو با همون دو تا دندون 15بار انجام میدین( اصلا سفت نباشه) بعد می رید دو تا دندون بعدی و باز هم 15بار به همون ترتیب. و تا آخر اینکارو انجام می دین. حالا نوبت میرسه به داخل دندونا که خیلی مهم تره. اونارو هم همونجوری از بالا به پایین. یادتون نره که هر دفعه باید 15 بار این حرکتو برید.
دندون های پایین هم به همین صورت چرخشی. اما از پایین به بالا. هر کدوم 15 بار و بعد داخل دندونا. حالا روی دندون های آسیاب که به ارومی مسواک بزنید و بعد هم یکی دو دور مسواک رو روی زبونتون بکشین. حالا دهنتونو با آب بشورین و زبونتونو روی دندوناتون بکشین و می بینین که انگار زبونتونو روی آینه می کشین. بس که تمیز شده. می دونم که شاید بعضیا بگن اووووه هر دو تا دندون رو 15 بااااار با مسواک بالا پایین بریم. آره خب. این حرف من نیست. حرف دکتره!
و حالا موقع نخ دندونه که بعدا توضیحش می دم.
پاشید برید مسواک بزنید. یالا.

زمان ثبت : 30 خرداد 1396 در ساعت 13:17
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

خستگی پذیر

بخاطر اینکه پنج شنبه ها از صبح تا غروب روز پر مشغله ای دارم، کل هفته رو زود از خواب پا میشم که پنج شنبه هم راحت باشم. اما هر روز با خواب الودگی پا می شم. یعنی الان که دارم اینو می نویسم به تنها چیزی که فکر میکنم یه رخت خواب گرم و یه پتوئه. نمی دونم دیگه باید چیکار کنم؟ شبا هم زود می خوابم. الان دارم با چشمای نیمه باز هانون می زنم.
__________________________________
متن بالا رو صبح تو نت گوشیم نوشتم. بالاخره تونستم سه ساعت تمرین کنم. هم هانون زدم هم دو تا تمرین دیگه. هم آرپژ. راستی دیروز هم هانونو از اول دوره کردم تا درس هفتمش.
امروزم بیستمی رو یاد گرفتم. ولی باید خیلی بیشتر تمرینش کنم.
هنوز خوابم میاد ولی کمتر از صبح. بعد اینکه متن بالا رو نوشتم رفتم چای ریختم برا خودم و چشمم افتاد به تختم. دلم رفت واسش. بالشم. پتوم. سریع در اتاقو بستم تا فراموشش کنم :|
الانم می خوام برم استحمام
خدافظ


+عنوان، متضاد خستگی ناپذیره.

زمان ثبت : 29 خرداد 1396 در ساعت 22:18
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

تو می تونی

یه دوستی توی بلاگ اسکای برام یه پیغام گذاشت و خیلی خوشم اومد که وقت گذاشت و اون همه از خودش و تمرینای زیادش در زمینه ی موسیقی نوشت.  حالا پیغامشو توی ادامه ی مطلب می ذارم. چون آدرس از وبلاگش ندارم همینجا جوابشو میدم.
اول اینکه خیلی حیف شد سازتو گذاشتی کنار. اما مطمئنم اونقد تمرین کردی که همین الان خیلی پیشرفت کردی. این خیلی خوبه که آدم هدف داشته باشه. و حتی هدف خیلی بزرگ! چرا که نه؟
اما به نظر من هدف آدم باید واقع بینانه باشه. مثلا کاش به جای اینه به خودت می گفتی من دو سال دیگه تو همین آموزشگاه، مدرس می شم، می گفتی من تا دو سال دیگه فلان آهنگارو عالی می زنم یا فلان تکنیکارو یاد می گیرم. ( البته شاید بشه توی دو سال استاد شد. من از گیتارو اینا چیزی نمی دونم) اما من که خودم خیلی دنبال یه هدف توی پیانو بودم هی از خودم می پرسیدم آخه الان به خودم بگم به چی میخوام برسم؟ برای چی تمرین کنم؟ وقتی به چند سال دیگه فکر میکنم، بگم هدفم چیه؟ تا متوجه شدم که میتونم یه آهنگ، یه سرعت خاص یا یه تکنیکو هدف قرار بدم. منم دوست دارم مدرس بشم. ولی نه دو سال دیگه. من فکر می کنم اگه همینطوری تمرین کنم پنج سال دیگه آهنگای خیلی خوبی رو می تونم بزنم. و ده سال دیگه شاید بتونم استاد بشم! بیا تو هم از این هدفا برای خودت درست کن. با این توانایی که تو تمرین کردن داری حتما می تونی.


+ پیغام ایشون توی ادامه ی مطلب  ادامه مطلب ...

زمان ثبت : 29 خرداد 1396 در ساعت 00:33
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

پیانیست

گاهی وقتام با انگشت شستم یه سری پیجارو باز می کنم و به عکسا و کپشنا نگاه میکنم و در حالیکه که می گم "خوش بحالت"، عکس بعدی رو می بینم و انقد می گم خوش بحالت که کم کم خوابم می گیره. مثه الان. حدودا 200 بار گفتم اوه خوش بحالت. آه خوش بحالت. چه عالی خوش بحالت.
کامنت نمی ذارما. تو دلم می گم. این اتفاق خیلی کم می افته. در اکثر موارد می گم خوش بحال خودم.
آیا به راستی خوش بحال من؟ یا خوش به حال اونا؟
من از زیر و بم زندگی اونا خبر ندارم. اما از زندگی خودم چرا. و باز  هم می ترسم از خوبی ها بنویسم. بازم اون باور لعنتی که همیشه با خودم میگم " اگه بنویسمش، از بین می ره". اه! دختره ی خرافاتی زشت.

یه روزی پیانیست می شم؟ با همین پیانویی که دارم؟ می تونم اون قطعه های سختو بزنم؟ بتهوون. موتزارت. شوپن. راخمانینف. راخمانینف....
می شه؟ میشه ترکیش مارچ بتهوونو همونجوری که هست بزنم؟ اگه بتونم بزنمش، هر روز می زنم. هر روز. بس که دوسش دارم.
بعدم سوناتای 16 موتزارت. بعدم دیگه همه چی لطفا. اصن هرچیو که می شنوم بزنم.
قسمت اول کتاب هانون 20 تا تمرینه. رسیدم به تمرین 19. البته از وسطاشم چند تا آرپژو تمرین کردم . وای من واقعا می خوام پیانیست شم. هر روز صبح، تاکید می کنم هررر رووووز صبح پای پیانو ام تا موقع ناهار و بعدشم که میرم سر کار. حتی شده  بعد از ناهار باز پیانو تمرین کنم و به زور ازش دل بکنم و برم سر کار. گاهی بعد از کارم، شبا هم تمرین می کنم. تنها چیزیه که مطمئنم با تمرین بهش می رسم. با همه ی وجودم می خوامش :(( کاش خیلی بیشتر می شد تمرین کنم.

زمان ثبت : 28 خرداد 1396 در ساعت 13:52
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

بهم حق بده

فکر کردن، چک کردن، و نگاه کردن به آدمای موفق(  در زمینه ی موسیقی  و پیانو) باعث می شه خیلی بیشتر و با انگیزه تر تمرین کنم.
به نظرم رسیدن به موفقیت( از این موفقیت معمولیا نه. از اون بزرگا) چیزی نیست که در طول مسیر خیلی بهت خوش بگذره و انگار اومدی مهمونی. باید به معنی واقعی کلمه، خسته و داغون بشی( به عبارتی سرویس بشی) اون وقته که تو راه  درستی و داری خوب پیش می ری.
به من پیشنهاد کار شد که بتونم صبحا برم اونجا. بعد از ظهرا هم اموزشگاه که مثه همیشه میرم. اما قبول نکردم. صبح های من فقط برای پیانوئه.
توی محل کارم چیزی هست که اذیتم می کنه. امیدوارم به بهترین نحو حل بشه.
دوباره درد گردنم شروع شده. فقط برا اینه که دیگه ورزش نمی کنم. در اینجا هم امیدوارم دوباره تو کله م فرو بره که ورزش جزئ جدا نشدنی از زندگیه و به همون اندازه که موسیقی برام مهمه ورزش هم مهم باشه.
و در آخر باید بگم: یه آدم موفق اونیه که هیچ وقت جا نزد. بیخیال نشد. کم نیاورد. سختی هارو به جون خرید. حوصله کرد. 

زمان ثبت : 28 خرداد 1396 در ساعت 09:37
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

:*

شما فکر کن می خوای عوض شی، خوب شی، آروم شی، می گه نه! همونی رو می خواد که از اول بودین. حتی اگه رو مخ باشین. دخالت کنید(زندگیمونه خب) و یا هر چیز دیگه ای.
اون انقد از همون روز اول عاشق خودتون شده که هیچ ورژن دیگه ای رو نمی خواد!
زود بفهمه خودتون نیستین. زود بفهمه یه مرگیتون هست. بعد خودش همه چیو درست کنه. براش مهمه برا همین وقت میذاره. صحبت میکنه. آروم آروم میگه خودت باش. خودم شدم. اون خودمی که تویی. همه سلولام خودمن.

اونجا که یکی داره خفه میشه و بهش اکسیژن وصل میکنن. اون لحظه ی رسیدن به اکسیژن.

زمان ثبت : 27 خرداد 1396 در ساعت 23:13
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

بارون بارونه

تو این وقت از سال که دمای هوا توی شهرای جنوبی به 50 درجه و حتی بیشتر رسیده، من اینجا موش آب کشیده میام خونه چون هوا بارونیه! عین اینه که از صبح از آشپزخونه بوی قرمه سبزی بیاد، ولی ببینید ناهار آلو مسما دارید! نمی خوره تو ذوقتون؟! آخه بارون؟ الان؟ من باید تو این روزا یخ بزنم ؟

علاقه م به پیانو روز به روز بیشتر می شه. از اول مهر ماه تا الان به صورت مداوم تمرین کردم. واقعا دوسش دارم. می خوام واقعا به هدفم برسم. این دیگه چیزی نیست که بگم نشد و نتونستم و اینا.
این اگه نشه، یعنی خودم نخواستم.
ولی می شه. چون می خوام. از ته دل. با همه ی وجود.

زمان ثبت : 27 خرداد 1396 در ساعت 09:54
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

امکانات خارجیا

توی گوگل اگه به انگلیسی بنویسین می خوام بمیرم، یه شماره تلفن میاد بالاشم نوشته که مشاور جلوگیری از خودکشی و ایناست. البته فکر نکنم از ایران بشه زنگ زد.

حالا فارسی بنویسین می خوام بمیرم. . . 

یهو می بینین کلی آدم دیگه مثه شما می خوان بمیرن.

حالا خارجیا زنگ می زنن به اون شماره چی میگن؟ 

+ می خوام بمیرم.

- نزدیک پریودته؟

+ [گوشی را قطع کرده و یک مشت قرص برنج را با دلستر می خورد]


-----------------

یا شایدم اینجوری

+ می خوام بمیرم

- چرا؟ اعلام موقعیت کن. کجایی. داری چیکار میکنی.

+ من الان تو تخت خوابمم و می خوام بمیرم.

- لطفا بهم بگو چی توی دستته. آروم باش.

+ گوشی دستمه دیگه

- عزیزم توی دست دیگه ت چیه؟

+ منظورت چیه؟

- ای بابا. چجوری می خوای خودتو بکشی؟ چاقو؟  تیغ؟ قرص؟ 

+ نه آقاااا! ما یه جور دیگه می میریم.

-چجوری؟

+ مرگ و زندگیمون دست یکی دیگست.

- درسته عزیزم. مرگ و زندگی آدما دست خداست.

+منظورم این نبود. مرگ و زندگی ما به دو تا استیکر و پیامه.

- لطفا بیشتر توضیح بده.

+ اگه الان پا شه و بگه دیگه دوسمون نداره ما می میریم.

- این که مرگه. زندگیت چطور تو دستشه؟

+ زندگیم خودشه.

- بهش گفتی؟

+ ما هر روز به هم می گیم.

- چرا فکر می کنی اگه بیدار شه بهت می گه خدافظ و بعدش تو می میری؟ منظورم اینه که چرا باید همچین کاری کنه؟

+ روم حساسه. روش حساسم. من می تونم حساسیتشو تحمل کنم و باهاش کنار بیام. اما نمی دونم اون ایندفعه می خواد با حساسیت من چیکار کنه 

- خب پس بیا فعلا قطع کن. منتظر بمون تا بیدار شه. اگه قرار بود بمیری دوباره زنگ بزن. [گوشی را قطع می کند]

+ اما اونموقع اصلا زنده نیستم[ گوشی را به حیاط پرت می کند]

زمان ثبت : 26 خرداد 1396 در ساعت 21:42
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

دریل اینا

تو حموم بودم که یه صدای آشنا و عصبانی شنیدم. هی فکر می کردم چقد صداش شبیه مامان خانم دریله. بله! مامان دریل اومده بود اینجا و داشت با صدای بلند و عصبی حرف می زد. فهمیدم با دریل دعواش شده. دلم نمی خواست اینو بگم ولی دریل دیگه بچه تو شکمش نیست. یعنی خب حتما اون بچهه می خواد بعدا بباد تو شکمش. بعد امروز می خواست برا خودشون یه کم شله زرد درست کنه به مامانش گفت بیا پیشم و عین خواهرای سیندرلا که همش با هم دعوا می کنن اینا هم با هم دعواشون شد و مامانه پا میشه میاد اینجت و گوشیشم خاموش می کنه. دریل هم با بدبختی و بعد از اینکه همه جا رو میگرده مفهمه مامانش اینجاست. زنگ می زنه خونمون مامانش هی قطع میکنه. بعد از ده بار زنگ زدن دیگه برمیداره و هی بهم فحش می دن. بعد دریل با شوهرش میاد اینجا. شوهرش البته اون پایین تو ماشین می مونه. دریل درو وا کرد گفت دیوونه اینجاست؟ ( منظورش مامانش بود) اومد تو به مامانش گفت تو نمی فهمی تو اصن شعور نداری با این سنت بیشعوری... انقد داد زد و مامانش جوابشو می داد که دیگه اعصابم بهم ریخت. ولی من فقط در حال نقاشی بودم و سعی می کرد خودمو آروم نشون بدم. بعد دریل به مامانش گفت شما باعث شدین من ازدواج کنم گند زدین تو زندگیم و اینا. بعد مامانش خب همیشه میومد به مامان من میگفت دریل خیلی خوشبخته همه چی داره  شوهرش عاشقشه. ولی دریل اومد و همه چی رو لو داد و کلی گریه کرد آخرش با فحش رفت بیرون. مامانم بهش گفت تو مشین منتظر بمون نرو. منم دست مامان دریلو گرفتم گفتم به خدا این روزا خیلی حیفه که شما با دعوا بگذرونین. اصن لعنت به شله زرد. دریل تازه اتفاق بد واسش افتاده اذیتش نکن تو مامانشی.
خلاصه آشتی نکرد ولی قبول کرد باهاش بره چون ش مهمون داشتن.

حالا بماند که مامان دریل و خود دریل فقط وقتی با هم دعوا می کنن میان اینجا. فکر کنین من و مامان نشستیم مثلا داریم چای میخوریم یهو اینا با دعوا میان اینجا. اینا عیبی نداره.

می دونین مامانش بهم چی گفت؟ داشت تعریف می کرد که دختر فلانی داره پزشکی می خونه اما بچه های ا( یعنی منو دریل  نرفتیم دنبال پزشکی) بعد من گفتم آخه اصن حیفم میاد زندگی و  جوونیمو بذارم پای درس. اگه می رفتم پزشکی می خوندم این حال الانمو دیگه نداشتم. نمی تونستم از روزام اینجوری استفاده کنم. برگشت با یه لحنی گفت الان مثلا تو خیلی بهت خوش میگذره؟ اصن مگه چیکار میکنی که حالا بهت  خوش هم بگذره.
خب من اول نفس عمیق کشیدم که نرم با مشت بکوبم دهنش =))))) بعد گفتم خب وقتی یکی حالش خوبه که نمی شه همش در حال رقصیدن و بشکن زدن باشه تا وقتی هرکی نگاش کرد بگه عه این خوشحاله.
گفت خدا کنه اینجوری باشه. والا ما از خدامونه ت خوشحال باشی.
فکر میکنین با مشت زدم تو دهنش؟ نه! به نقاشی ادامه دادمگ

زمان ثبت : 25 خرداد 1396 در ساعت 22:06
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

دسته به دسته

دو نوع آدم آروم وجود داره
نوع اول: آدم آرومی که بیشتر باعث می شه دق کنی. چون بیخیاله. مثلا اگه یه بحثی پیش بیاد یا اتفاقی بیفته این آدم فقط وایمیسته نگات می کنه. گوش می ده ولی عکس العملی نداره. چه بسا یه لبخند هم گوشه ی لبشه و آخرشم کار خودشو می کنه. این آدما آینه ی دق هستن.
نوع دوم آدم آرومیه که خیلی اهمیت میده ولی عصبی نمی شه. گوش می ده. آرومت می کنه. بهت می فهمونه که براش مهمی و سعی میکنه در نهایت آرامشش رو بهتون انتقال بده. این آدما عزیز دلن.
براتون یه همراه از نوع دوم آرزو می کنم 

زمان ثبت : 24 خرداد 1396 در ساعت 22:50
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

تعطیلات بای بای

می دونین تاحالا خیلیا واسم کامنت خصوصی و عمومی گذاشتن تو اینستا و وبلاگام و .. گذاشتن و گفتن تو می تونی نویسنده بشی. شاید باورتون نشه ولی گاهی انقد از این حرفی که بهم می زنن جوگیر می شم که اقدام به داستان نویسی می کنم :دی اما همه داستانام یا خیلی غم انگیزه، یا خیلی چندش آوره و یا خیلی ترسناک. یعنی داستانایی که می نویسم اصلا شبیه نوشته های وبلاگم نیست و من فقط می تونم طنز رو قاتی روزمرگی های خودم بکنم، نه تو داستانام.
امروز، آخرین روز تعطیلات بین دو ترمم بود. دو تا نقاشی کشیدم که توی اینستا باید تقدیمش کنم به دوتا از دوستام. البته یکیشون زیاد دخترونه نیست و شاید اصلا به کسی تقدیم نکنم چون می ترسم بهشون بر بخوره( هر دو نقاشی توی استوری اینستام هستن  می تونین الان اونجا ببینین)
علاوه بر نقاشی، با شوخی و خنده یه بحث جدی رو پیش مامان و خاله م باز کردم و در حالیکه سه تایی قهقهه می زدیم، من یه جورایی حرفامو گفتم. چیزی که خیلی برام خوشاینده اینه که من عوض شدم! قبلنا از هرچیز کوچیکی چنان عصبانی می شدم و به گریه می افتادم که حد نداشت( موقع عصبی شدن فقط گریه می کنم، به کسی کاری ندارم:دی). مثلا وقتی با خاله م سر موضوعی صحبت می کردم می تونست کاری کنه که به نقطه ی جوش خودم برسم :دی قبلنا خیلی اینجا درموردش نوشتم و حرص خوردم. ولی از عید تا الان که تصمیم گرفتم با همه جوری باشم که دوست دارم اونا با من باشن، خیلی آرومم و خیلی تغییر کردم. هدف من این نبود که بقیه رو عوض کنم. اتفاقا به خودم می گفتم امسال من خیلی مهربون می شم و هرکی هرچی تو دهنش بود، هر رفتاری که داشت، من فقط محبت می کنم و انتظار ندارم در قبال محبتم چیزی دریافت کنم.
من اونقدر عوض شدم که امروز اینجوری با خنده گذشت. اونقدر عوض شدم که مامانم همش بهم میگه" مثه من شدی" و می خوام همیشه همینطور بمونم. پس همه بزنین به تخته :دی و من می دونم چرا انقد عوض شدم و آرومم.
خلاصه که امروز مامان و خاله رو خاطر جمع کردم حسااااااابی.
فقط اینو فهمیدم که وقتی گوشیمو می دم دست خاله م تا یه عکسیو ببینه باید اون عکسو تو یه فولدر جدا بذارم چون خاله م سعی می کنه عکسای قبل و بعد هم ببینه :))))) اگه بدونین با چه سرعتی گوشیو ازش گرفتم و خیلی عادی گفتم اوه بذار فلان عکسم نشون بدم. یعنی اصلا نفهمید چی شد:)))

زمان ثبت : 23 خرداد 1396 در ساعت 23:35
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

مسواک خاک بر سر

نمی دونم چه مرضی دارم که همیشه خمیر دندون یا مسواکم از دستم می افته. تو خونه قبلیه که روشویی و دستشویی از هم دور بود اصلا چنین اتفاقی نمی افتاد اما اینجا کا دستشوییمون خیلی کوچیکه همیشه اینجوری می شه. یا بار خمیر دندون از دستم افتاد رفت تو اون سوراخه. بعد گلاب به روتون می دونین که دستشویی آپارتمان یه جوریه که اون سوراخه خیلی عمیقه جوری که عمرا می تونستیم خمیر دندونو دربیاریم و اون تو گیر کرده بود. یه لوله که آوردیم از ساعت9 صبح تا 1 بعد از ظهر جون کند تا درش آورد. مامانمم کلی دعوام کرد.
حالا از اون به بعد هزار بار در خمیر دندون و در مسواک از دستم افتاده و من توی اون یه وجب جا نمی دونین با چه بدبختی ای تونستم بگیرمشون که نرن اون تو. یا مثلا م افتن کنار دستشویی. ولی خب من دیگه دست و پام می لرزه و واقعا تا مرز سکته می رم.
امشب مسواکم از دستم افتاد قشنگ رفت که بره توی اون سوراخه و من دم اون سوراخه موفق شدم بگیرمش. اما از بس ترسیده بودم اینکارو با جیغ انجام دادم و پشت پام محکم خورد به شیر آب. هنوزم درد می کنه  حالا پام به درک. دستم می لرزه از بس ترسیدم باز اون اتفای بیفته. مامانم فکر کرد سوسک دیدم که جیغ زدم :دی مسواکمم انداختم دور. شانس آوردم یه مسواک دیگه داشتم. خلاصه که هم ناراحتم هم عصبی هم همه چی.
آخه چرا این اتفاق همش واسم می افته 

زمان ثبت : 23 خرداد 1396 در ساعت 09:40
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

نهایت خوشبختی و حال خوش

سلام
چقد امروز حالم خوبه. و چقد به زور پا نشدم و چقد خوابم نمیاد. همه چی عالیه. منم عالی ام. تو هم عالی ای. از گلوم همه چی راحت می ره پایین. چشامم نمی سوزه چون خوابش نمیاد.
خیلی هم حوصله دارم. و جواب همه رو با روی خوش می دم. خیلی هم برام مهمه که رفتیم جام جهانی و این پیروزی رو به هم میهنانم تبریک می گم. و هیچی به درک نیست. و چه بسا به بهشته.
و در آخر این رو عرض کنم که. . .
نظرم عوض شد. عرض نمی کنم.
روز خوبی داشته باشین.

زمان ثبت : 22 خرداد 1396 در ساعت 13:48
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

خسته کننده

با اینکه اکثرا سعی می کنم وقتی بچه دارن امتحان می دن کارنامه های کلای قبلی رو بنویسم، بازم کلی کارنامه  ورقه هست که باید توی خونه نوشته و تصحیح بشن. از صبح فقط یه کم پیان تمرین کردم و بعد از استحمام:دی مشغول کارنامه بازی بودم تا همین الان.
امروز روز خیلی شلوغیه. باید چهار جا برم و کلی خسته بشم. آخریش دندون پزشکیه که باید یه عالمه منتظر بمونم تا نوبتم بشه.
وضعیت کمرم خیلی داغونه و نمی دونم چیکار باید بکنم.
آریو از اینکه من توی خونه کرم ضد آفتاب می زنم خنده ش می گیره! خب نور آفتاب فقط اونی نیست که می افته روت و رنگش نارنجیه. همین روشنایی روز هم نور آفتابه و باید کرم ضد آفتاب زد. به حرف آریو گوش ندین و همه جا با خودتون کرم ضد آفتاب داشته باشین حتی تو زمستون.
من برم ناخنامو کوتاه کنم و لاکمو عوض کنم.
با اجازه

   1       2       3    >>