X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : 26 اسفند 1395 در ساعت 22:55
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

دیگه اینجوریا

اونروز که گفتم بعد میگم کجا رفتم، رفته بودم خیاطی. اصلا مانتومو خوب ندوخته و یه جورایی پارچه م حروم شد ولی اصلا برام مهم نیست چون من کلا به لباس فکر نمی کنم ولی کار بدی می کنم. لباس چیز مهمیه. شما مثل من نباشید.
دیروز تو کلاس پیانو افتضاح بودم. یعنی میخواستم سرمو بکوبم به دیوار. حالا بگو چرا؟! چون پیانوشونو عوض کردن. یه پیانو گرفتن خفن!!! یعنی وقتی صداشو می شنوی سه متر می پری هوا. کلاویه هاش یه جوریه. اصلا راحت نبودم. حالا فعلا که تا بعو عید تعطیلیم. کلی تمرین دارم برا عید. یه آهنگ ایرانی هم هست که نمی دونم می تونم یاد بگیرم یا نه.

زمان ثبت : 26 اسفند 1395 در ساعت 14:42
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

کتاب

دوستای کتابخون و مهربونم، دو تا پست آخر اینستام کتابایی که تو سال95 خوندم معرفی کردم. حتما ببینید و ستاره دارارو بخونید

زمان ثبت : 25 اسفند 1395 در ساعت 00:06
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

سرخی من از اون

ساعت دوازدهه. با اینکه خیلی غذا خوردم( از آجیل و آلبالو و دنت :| بگیر بروووو تا کاچی و انواع میوه ها :| ) اما همچنان گشنمه :دی بترکی خب چقد می خوری!!!
یکی از بهترین چهار شمبه سوری های زندگیم بود چون همش خوردم و از پنجره به آبشاری و بالن آرزوهای همسایه ها نگریستم. وسطش برقمونم رفت! هر لحظه فکر می کردم الان می ریزن خونمون می کشنمون :| مثه جنگ بود واقعا!
اگه گفتین دلم چی میخواد؟ آفرین ! شیرموز!
اگه گفتین فردا چه روزیه؟! آفرین کلاس موسیقی!
اگه گفتین بعدش کجا می رم؟ نمیگم! همون فردا می گم.
خب دیگه شب بخیر

زمان ثبت : 24 اسفند 1395 در ساعت 17:51
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

لالا

تعطیلات جونم شروع شد. سعی کردم ساعت 9.30 از خواب پا شم و از ساعت10 تمرینمو شروع کنم. بعد از ناهارم تمرین کردم و بعد با مامان یه چیز خوشمزه درست کردیم خوردیم. الانم دارم یه فیلم دانلود میکنم که ببینم. ولی خیلی خوابم میاد. امیدوارم زود شب شه بخوابم. یعنی حتی این پستم به زور گذاشتم.


زمان ثبت : 24 اسفند 1395 در ساعت 01:33
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

A pianist mushroom

دوباره موهامو کوتاه کردم. شبیه قارچ شدم :)))) مخصوصا وقتی موهامو جلوی صورتم میارم.

وقتی پیانو می زنم تصور می کنم یه قارچم که داره پیانو می زنه. بخاطر تمرین، فردا نمی ریم خونه  خالم. ولی دلم پیشش می مونه. آخه هر سال چهارشمبه سوری می رفتیم اونجا. اما امسال... بخاطر تمرین پیانو نمی تونم. خیلی عذاب وجدان دارم.

زمان ثبت : 22 اسفند 1395 در ساعت 11:15
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

هپی

رفتم اسلایم خریدم! بعدشم یه پونی دیگه خریدم. این یکی توش لامپ داره. رنگش عوض می شه. شدیدا احساس خوشبختی میکنم

 خب من برم به تمرین پیان بپردازم


فعلا

زمان ثبت : 18 اسفند 1395 در ساعت 13:52
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

توری نکبت

ما یه پنجره خیلی بزرگ داریم تو هالمون که این پنجره یه توری داره و مامان خانم سالی دوبار این توری رو درمیاره میشوره و دوباره قرار دادن اون توری سر جاش، کار حضرت فیله. هر بار با بدبختی تمام میتونیم اونجا بذاریمش. هربارم من میگم مامان تورو خدا اینو درش نیار بدار همونجا که هست من می شورمش. ولی حرف تو کله ش نمی ره. مثل بافتنی کردنش برای من که نمی فهمه نباید ببافه. هردفعه که این توری رو درمیاره من گریه م میگیره. الانم اومدیم سعی کنیم توری رو با هر مون کندنی شده بذاریم سر جاش. نشد که نشد. فقط یخ زدیم و خودمونو خسته کردیم. بهش گفتم این باره آخر باشه که این توری رو درمیاری. دیگه لازم نیست. همونجایی که هست می شوریمش. می دونم بازم به حرفم گوش نمی ده ولی دفعه بعد خودم و این توری رو از این بالا پرت میکنم پایین.
زمان ثبت : 18 اسفند 1395 در ساعت 12:22
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

کره

کامنتامم بستم تا دیگه اون کره الاغ کدخدا نتونه واسم چرت و پرت بنویسه. حسود بزدل. پیانو هم تمرین کردم به کوری چشم کره الاغ کدخدا. و امیدوارم یورتمه بره تو کوچه ها. وقتی تو جامعه ای زندگی میکنیم که یه مشت عقده ای فکر می کنن میتونن توی اینترنت عقده هاشونو خالی کنن با خودت میگی کاش تو افریقا بدنیا میومدم ولی اینجا کنار این بی فرهنگا نه. فکر میکنم مخابرات اول باید تست شخصیت بگیره بعد به بعضیا اینترنت بده. این عوضیا لیاقت امکاناتو ندارن. خب دیگه این آخرین باریه که از این حرومزاده می نویسم. 

زمان ثبت : 18 اسفند 1395 در ساعت 11:04
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

اسگل

منه خنگو بگو حالا ازش عدر خواهی هم کردم گفتم ببخشید که بهم حسودی میکنی میای کامنت بد میذاری. گم شو بابا! حقته که حسودی می کنی. بمیری هم نمی تونی بهم برسی. حالا هی بشین کامنت بد بذار. یه وری!

زمان ثبت : 18 اسفند 1395 در ساعت 10:24
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

آشغال

حرومزاده برگشته کامنت گذاشته میگه دیدی  تو هم مثل منی؟( منظورش فحشاییه که دادم) آخه اسگل، آخه دو زاری انتظار داری اون همه فحش میدی وایسم نگات کنم؟ بمیر بابا حیوون. تورو تو بچگی بخت تجاوز کردن که اینجوری حیوون بار اومدی( از بقیه کسایی که تو بچگی بهشون تجاوز کردن معذرت می خوام. این حیوون باعث شد اینارو بگم). به خدا قیافشو ببینید شبیه خر مرده ست. انقد ترسو و بد بخت و بزدله که میاد نا شناس کامنت میذاره. خب مرات داشتی آدرستو میدادی دو زاری. میومدم اون حلبی آبادی که هستی سراغت. سوادم که نداری. تو جشن آفتابه ها(عاطفه ها) برات دفتر مشق میاوردیم. عقده ای.

زمان ثبت : 17 اسفند 1395 در ساعت 21:48
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

من گم شدم تو هم گم می شی

روز خوبی نبود

دیگه کارمو دوست ندارم

فکر نمی کنم دیگه تو وبلاگم هم بنویسم. چون یه حرومزاده ی مادر ق.حبه ی ک..کش کارش این شده که بیاد به من تو کامنتا فحش بده. چون مامانش خرابه. منم دیگه خسته شدم از بس وبلاگمو باز کردم و تو هر حالتی که بودم ک..شعرای اونو خوندم. دیگه نمی نویسم تا اون حرومزاده هم بکشه بیرون.

خدافظ همگی. گه تو دهن اونی که کامنت بد میذاره. الت تناسلی تو کل اعضای خونوادش. مخصوصا مامان جاکشش. خدافظ ک..کش

زمان ثبت : 17 اسفند 1395 در ساعت 01:22
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

از خوبی های ویتامین ای

شبا همه چیز خیلی بیشتر حس می شه. آدم از فرط خوشحالی خوابش نمی بره یا با یه ناراحتی خیلی کوچیک می زنه زیر گریه. اصلا ساعت از 12نیمه شب که می گذره آدم خود واقعیش می شه. همونی که همیشه از همه قایم می کنه. غرورشو می شکونه. حرفایی رو می زنه که نباید بزنه. یا حتی ممکنه صبح پشیمون شه که چرا فلان رفتارو داشته. همه اینارو گفتم تا بگم یکی از خوبی های ویتامین e که شبا زیر چشمتون می زنین اینه که دیگه گریه نمی کنین. چون می ترسین پاک شه! البته من شنیدم ضد آبه. حالا باید بیشتر مطالعه کنم. ولی همین باعث شده که گریه نکنم. وگرنه الان بساطی داشتیم! احتمالا داشتم زار زار به حال خودم و وضع زندگیم گریه می کردم.

زمان ثبت : 16 اسفند 1395 در ساعت 19:46
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

خانم شوتیان

دیروز یه فیلم زیر میز یکی از کلاسا دیدم( میز معلم) که از رو کتابای مورد علاقه م ساخته بودنش. گداشتم تو کیفم که بعد کلاس برم پایین بپرسم مال کدوم تیپره که بهم قرض بده، دیگه اصن یادم رفت که همچین سی دی ای تو کیفمه! بعد رفتم خونه هم کسایلای کیفمو ریختم بیرون بازم سی دی رو یادم نبود. امروز یکی از تیچرا همش تو دفتر با ناراحتی می گفت وای سی دیگ نیس. دانش آموزم بهم قرض داده بود وای سی دیم کجاست و اینا. و من همچنان یادم نبود و خیلی معمولی نگاش می کردم و می گفتم عزیزم آروم باش خوش کیفتو بگرد=)) بعد رفتیم کلاس اومد در کلاسمو زد گفت ببینم زیر میز سی دی هست یا نه. یهوووو یادم اوووومد هی وای من! کار خودمه. بهش گفتم وای من این سی دی رو بردم خونه. اصلا یادم نبود. اونم یه کمی ناراحت شد گفت من اینهمه اون پایین بال بال زدم نگفتی سی دی دستته.. .
یا مثلا دیروز از کلاس بغلی سی دی پلیر قرض گرفتم گفتم دو دیگه براتون میارم. دیگه تا آخر کلاس یادم رفت  اصلا همچین قراری گذاشتم:دی
خیلی شوتم کلا.

زمان ثبت : 16 اسفند 1395 در ساعت 14:10
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

ایش

وای خانومیان چرا انقد می ری رو اعصابم.چراااا؟؟؟ خیله خب عیبی نداره ولی تو تعطیلاتت وای به حالت اگه خودتو درست نکنی. یعنی خودتو اون پیانوتو با هم میندازم تو حیاط.
بعدشم باید یه قول خانومیانه بهم بدی. اونم لحظه سال تحویل.
افرین

زمان ثبت : 15 اسفند 1395 در ساعت 23:11
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

حقیقت

خب مسواک زدم نخ دندون کشیدم. با آب نمک دندونامو شستم. بعد با دستمال مرطوب مخصوص آرایشمو پاک کردم بعد با ژل شستشوی صورت سینره( که واقعا عالیه) صورتمو شستم بعد یه کپسول ویتامین e رو سوراخ کردم و زدم دور چشمام:| این همههه کار قبل خواب آخه؟! اونم هر شب! خب برا خودم مهمم! چیکار کنم؟؟ اگه این کارارو نکنم عذاب وجدان می گیرم.
می گن از 25 سالگی تا32 golden age هست. یعنی باید توی این زمان بترکونی و اون چیزی که می خوای رو به حد عالی برسونی و گرنه دیگه فایده نداره! من تازه دارم می رم تو 26 سالگیم. ولی هرچقدم این مسئله علمی و موثق باشه با این حال من اعتقادی به سن و زمان ندارم و می گم همه چیز بستگی به تلاش و پشتکار داره. حتی بدون وجود چیزی به اسم استعداد. یادمه یه بلاگری بود تو سن 26سالگی خیلی ناراحت بود که تولدشه. ولی من اصلا سنمو حس نمی کنم. اکثرا یادم میره چند سالمه. شاید چون هرکی منو می بینه فکر می کنه 19  20 سالمه یه همچین حسی دارم. ولی خودم فکر می کنم علاوه بر ظاهرم، رفتارم هم بچگونه ست. خیلی مسخرست آدم خودشو بندازه تو زندان زمان. زمان با سرعت در حال گذشتنه. حتی همین الان که دارین اینو می خونین این ثانیه ها دیگه هرگز بر نمی گرده و اگه واقع بینانه بهش نگاه کنیم داریم با سرعت سرسام آوری به سمت فرسایش یا همون نابودی می ریم! حالا بشینیم غصه بخوریم؟ نه! لذت ببریم. ته ش مرگه!!

   1       2       3       4       5    >>