زمان ثبت : 21 شهریور 1397 در ساعت 01:48
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

من، ثنا، کارم خیلی درسته

خب از اونجایی که هیچوقت هیچی دیر نیست، و از اونجا تری(!) که من قابلیت یادگیری و انجام هررررر کاری رو دارم، باید بگم که حرکت شارپی رو درپیش گرفتم و این روزا شدیدا دمم گرمه! جوری که حیفم میاد بخوابم! 


زمان ثبت : 5 مرداد 1397 در ساعت 02:10
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

جدی گرفته

مثلا اگه بخوام بزرگ شم می تونم با قبول یه مسئولیت بزرگ شروعش کنم. مثلا مسئولیت یادگیری تحلیل تکنیکال(ewww)  و یا مثلا معاملات تو فارکس. قطعا یه بچه ده یازده ساله نمیتونه اینکارو انجام بده و من میتونم بعدش بگم که دیگه یازده ساله  م نیست.

ولی چیزی که مسخرشو درمیاره اینه که دلم نمیخواد در سه سال پایانی دهه ی سوم زندگی(یعنی تا قبل سی سالگی) روی یه مسئله ی بیخود وقت بذارم. یا شکست بخورم. یا وقتمو هدر بدم. یا چرت و پرت یا ... یا هرچی تو بگی. می دونی چی می گم؟ اینه که درواقع نمی دونم!

زمان ثبت : 13 تیر 1397 در ساعت 23:09
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

گا

هیچوقت دلم نمیاد بچه های رو اعصاب کوچه رو دعوا کنم. به زودی بزرگ می شن و میان جایی که ما هستیم.

زمان ثبت : 12 تیر 1397 در ساعت 02:48
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
حالم از حرکت دایره ای روزا و اتفاقات و آدما و هر کوفت دیگه ای بهم میخوره. از اتفاقات تکراری. حرفای تکراری. شوکه شدن های تکراری. اشک های تکراری. ثنای تکراری.
یک مشت آدم اسیر چرخه های فرساینده ی زندگی نکبت و سیاهیم که نه راه پیش داریم نه راه پس. نه ذوق اول دایره موندنیه و نه تباهی آخرش.
انگار که بعضیا به دنیا اومدن تا درست باختن رو یاد بگیرن. که بازنده ی خوبی بشن. هر بار بهتر بازی کنن و هر بار با افتخار بیشتر ببازن. هر بار که از آخرین شکستشون تعریف میکنن صدای تشویقا بیشتر و بیشتر می شه. آدمایی که بردشون توی شکستشونه. آدمایی که شکستشون بردشونه. آدمایی که برنده شدن اما از آخر. آدمای همیشه بازنده ی تو باختن ماهر.
معرفی می کنم. بهترین بازنده ی دنیا: ثنا خانومیان

زمان ثبت : 9 تیر 1397 در ساعت 12:38
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

بازگشت یواش و شاکی طورانه ی ثنا خانومیان اعظم

تو استراحت(!) پیانو تمرین کردنم بودم که یادم اومد یه وبلاگی هم داشتم. دلم خواست بیام و اینجا بنویسم...

وبلاگ یه گوشه ی امن و بی سر و صداست و وقتی می نویسی دو نفر دیگه پستتو تو گروه بی مزه ی خصوصیشون فوروارد نمیکنن و چارتا لیچار بارت نمی کنن =)) الان متوجه شدین محیط مسخره ی دخترونه ی کانال نویسی چطوریه؟ :)) خلاصه که تا می تونی باید سکوت کنی و خودتو بزنی به اون راه. به کری(ناشنوایی) :))

آره! آقا چه برو بیایی بود تو وبلاگا. بلاگفا رو که خاطرتون هست؟ انگار یه سری منتظر بودن بلاگفا یکی دو ماه نابود شه که اینام وبلاگ نویسی رو ببوسن بذارن کنار و بچسبن به همون اینستاگرام حجم خور اعتیاد آور تایم کانسیومینگ!! اونم چی؟ آخر میری سه تا اکانت فیک میسازی که وقتی تو لایو امثال ن.دا. یاسی فحش می نویسی، فک و فامیلا و آشناها که صد در صد تو اون لایو حضور پرررر رنگ دارن(با آیدی فیکاشون) نبیننتون :/ این بود آرمان های یک بلاگر؟ 

تا برنامه ی بعدی خدافز

زمان ثبت : 16 اسفند 1396 در ساعت 00:46
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

ثنا

تو همیشه تو خاطرم می مونی

زمان ثبت : 17 مرداد 1396 در ساعت 02:53
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

قسمت این بود که تو 26 سالگی بمیرم

زمان ثبت : 10 مرداد 1396 در ساعت 11:05
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

کانال

وبلاگ عزیزم، بدون تو توی کانال می نویسم و بسیار بهم خوش میگذره. اونجا پیاما سین می شن، فوروارد می شن، پیام ناشناس میاد و آهنگ و عکس بدون درد سر آپلود می شه، اما بدون دوستت دارم. بدون که من بهت فکر می کنم. از رفتن به کانال پشیمون نیستم اما یادم نمی ره که تو همیشه گوش شنوای من بودی. حتما بهت سر می زنم. باور کن زود به زود میام. از من دلگیر نباش.

زمان ثبت : 7 مرداد 1396 در ساعت 10:06
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

تو روحت چرنی

گاهی تو زندگی باید کارایی رو انجام بدی که ازشون متنفری ولی به نفعته. مثلا همین تمرین کتاب چرنی. متنفرم  ولی مجبورم.

زمان ثبت : 4 مرداد 1396 در ساعت 13:18
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

ب

صبح وسط تمرین، خبر فوت اون بچه رو خوندم و دیگه نتونستم درست ادامه بدم. خیلی خودمو کنترل کردم که گریه نکنم جلو مامانم. ولی سر درد گرفتم. دلم نمی خواد دیگه آدم باشم. 
زمان ثبت : 4 مرداد 1396 در ساعت 09:14
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

صبح شلوغ

نزدیک خونمون دارن یه خونه میسازن لعنتیا از ساعت8 میان. هر روز با صدای بیل و کلنگ بیدار می شم و با همین صدا تمرین می کنم. 

این هفته اصلا خب تمرین نکردم:(( امروز افتضاحم.

زمان ثبت : 4 مرداد 1396 در ساعت 01:15
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

پنکه

مسواکیدم. نخ دندونیدم. آرایشمو نپاکیدم :| یه کم کلمه انگلیسی خوندم. الانم اومدم لالا. زیر پنکه. شب بخیییییر

زمان ثبت : 2 مرداد 1396 در ساعت 13:38
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

بیگانه

باتری گوشیم خرابه و جایی که شبا می خوابم پریز برق نداره. پس تا زمانی که می خوام با گوشی باشم، نمیتونم برم جایی که می خوابم.
و جایی که می خوابم خنکه. اما جایی که می تونم پیش پریز باشم و گوشی باهام باشه، هیچ وسیله ی سرمایشی(!) نداره و مثه سونا عمل میکنه.
پس زمانی که خوابم میاد ولی می خوام گوشی پیشم باشه، نمی تونم توی رخت خوابم باشم و توی گرما عرق می ریزم.
کتاب بیگانه رو خوندین؟(نوشته ی آلبرکامو). مورسو همیشه می خواست به بقیه بفهمونه این موقعیت های طبیعته که باعث یه واکنش از طرفش می شه. وقتی تفنگو برداشت و طرفو کشت، دلیل کارش رو آفتاب داغ و البته تهدید اون آدم می دونست.
شاید باید دوباره برم رو تخت و بیخیال و در تراس بشم.
شاید باید از یکی بخوام بهم کمک کنه. یا اینکه خودمو تنبیه کنم. نمی دونم. شاید باید الان تو گوگل سرچ کنم how to ... و بعد نکته هاشو بنویسم و آخرشم ببینم تغییری ایجاد نشد.
یه چیز دیگه هم که همیشه ناراحتم میکنه دروغه. دروغای کوچیک بیشتر ناراحتم میکنه. مثلا در این حد که از مامان بپرسم واحد رو به رویی اومد؟ و اون از الکی بگه نه. همین دروغ کوچولو می تونه منو به ف.. بده. از دروغای کوچیک بدم میاد. از دروغای بزرگ هم.

زمان ثبت : 2 مرداد 1396 در ساعت 02:51
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

من دیوونه نیستم

به پاهای قرمزم نگاه میکنم. به پیشونیم. انگشتام. موهای روی فرش. من دیوونه نیستم! من فقط... فقط .. خوابم میاد. خیلی خوابم میاد. اونقد که می تونم یه هفته بخوابم. درد بکشم و بخوابم. می تونم سوزش روی تنمو نادیده بگیرم و بعدش آروم بخوابم. من دیوونه نیستم. هیچوقت دیوونه نبودم. اینو پدرم نمی فهمید. وقتی با خنده و تعجب نگاه می کرد که چطوری خودمو می زنم و با قهقهه می گفت وای این واقعا روانیه. ولی نبودم. من هیچوقت روانی نبودم. فقط خوابم میومد. خسته بودم. اونقد که می تونستم یه هفته بخوابم. درد بکشم و بخوابم. می تونستم سوزش روی تنمو نادیده بگیرم و بعدش آروم بخوابم. من دیوونه نبودم. اما دروغگو بودم. هرچی که بودم دروغ بود. نقاشی های رنگیم پر از دروغ بود. کتابای پر از دروغو می خوندم. ماژیکای دروغکی می خریدم. خودکارای دروغکی. من دروغکی رنگی بودم. خود واقعیم سیاه بود. سیاه سیاه. من با سرعت خیلی زیاد می دوییدم. من با سرعت فرار می کردم. از سیاهی. از خود واقعیم. ولی اون لعنتی هم دنبالم میومد. من روانی نبودم. چیزی که پدرم می گفت نبودم. من بد اخلاق نبودم. کاری که می کردم خود زنی نبود. من فقط سعی می کردم کلماتی رو که نمی تونم به زبون بیارم محکم بکوبم رو خودم. من اونجوری حرف می زدم. دردناک حرف می زدم. چون خوابم میومد. اونقد که می تونستم یه هفته. . . 

خیلی به خودت فشار میاری. مریم عزیزم خیلی به خودت فشار میاری. مریم. مریم کسی قرار نیست بره. کسی قرار نیست بزنه زیر حرفاش. مریم عزیزم. هیچکس قرار نیست کوله پشتیش رو بذاره وسط اتاق و یکی یکی لباساو بریزه توش و بگه دیگه برنمیگرده. کسی قرار نیست توی 9 سالگی ازت بپرسه این میزو می خوای یا ببرمش؟ مریم اگه خمیازه بکشی دیگه کسی قرار نیست با عصبانیت بگه گم شو برو بیرون. مریم کسی نمی گه نمی خوادت. باهات قهر نمی کنه. یک سال تمام باهات قهر نمی کنه. مریم عزیزم پدرت دیگه نیست. اون دیگه نیست. مریم هیچکس دیگه مثل اون نیست. 


زمان ثبت : 2 مرداد 1396 در ساعت 00:33
نویسنده : خـــانــــومـــــیان
عنوان :

کم خوابی

خب امروزم مثه دیروز کم تمرین کردم. آدم که همیشه نمی تونه ایده آل باشه. گاهی بدرد نخور می شه دیگه. چون حموم هم رفتم وقتم گرفته شد. بعدشم دراز کشیدم. خسته بودم. کلا چند روزه خیلی کم میخوابم. الانم به زور بیدارم. در واقع منتظرم. وگرنه از ساعت ده میتونستم عمییییییق بخوابم بس که خوابم میاد. چند روزه تو راه خونه تو تاکسی به زور خودمو بیدار نگه میدارم. در این حد! 

الان افتادم زیر کولر میخوام یه کم چشامو ببندم. احساس خوبی ندارم. البته احساس بدی هم ندارم! و همین که احساس بد ندارم خودش خوبه.

   1       2       3       4       5       ...       49    >>